پنج شنبه , ۸ تیر ۱۳۹۶
آخرین مطالب
خانه » اصول عقاید » پاسخ تفصیلی شبهات قرآنی در مورد حضرت آدم علیه السّلام

پاسخ تفصیلی شبهات قرآنی در مورد حضرت آدم علیه السّلام

images

پاسخ تفصیلی شبهات قرآنی در مورد حضرت آدم علیه السّلام:

۱- شبهه عدم سازگاری عصمت حضرت آدم (ع) و مخالفت وی با نهی الهی

۲- شبهه منافات عصمت آدم (ع) با توبه ایشان طبق آیات سوره طه

۳ – شبهه عدم سازگاری اعتراف به ظلم و استغفار حضرت آدم (ع) با عصمت ایشان

۴- شبهه عدم سازگاری عصمت و لغزش حضرت آدم (ع) طبق آیه ۳۶ بقره

۵- شبهه منافات خطای حضرت آدم (ع) با عصمت ایشان طبق آیات سوره طه

۶- شبهه عدم عصمت حضرت آدم (ع) با توجه به آیات ۱۸۹-۱۹۰ سوره اعراف

۷- شبهه منافات عصمت آدم (ع) با عصیان و فراموشی او (۱)

۸- شبهه منافات عصمت آدم (ع) با عصیان و فراموشی او (۲)

۱ – شبهه عدم سازگاری عصمت حضرت آدم (ع) و مخالفت وی با نهی الهی

اصل شبهه:
بزرگترین دستاویز قائلان به عدم عصمت انبیاء، همین داستان آدم است. برخی بر اساس مبانی نقلی شبهه ای را در مورد عصمت حضرت آدم (ع) ذکر نمده اند که: از مجموع آیات مربوط به قصه آدم، به دست می آید که آدم با نهی خداوند از خوردن میوه شجره ممنوعه، مخالفت نمود. این حقیقت با تعبیرهای مختلفی مانند:

«ذاقا الشجره» ترجمه:پس چون از آن درخت چشیدند(اعراف/۲۲)،«فاکلامنها» ترجمه: آنگاه از آن درخت خوردند (طه/۱۲۱) و «عصی آدم ربه» ترجمه: و [این گونه ] آدم پروردگار خود را عصیان کرد و بیراهه رفت (طه/۱۲۱) و «ظلمنا أنفسنا» ترجمه: گفتند: پروردگارا!ما بر خویشتن ستم کردیم (اعراف/۲۳) بیان شده است. آنها بیان می کنند که آدم با نهی الهی که فرمود: « و لا تقربا هذه الشجره فتکونا من الظالمین» ترجمه: ولى نزدیک این درخت نشوید که از ظالمان خواهید شد (سوره بقره آیه ۳۵) مخالفت کرد و مخالفت با نهی مؤکد، موجب گناه است و این موضوع با عصمت سازگار نیست.

عناصر منطقی شبهه:
۱- طبق اعتقاد مسلمانان حضرت آدم (ع) معصوم بوده است.
۲- ولی طبق آیه ۳۵ سوره بقره وی با نهی الهی (نهی از شجره) مخالفت نمود و مخالفت با نهی الهی، موجب گناه است.
۳- لذا حضرت آدم (ع) دچار گناه شد و این موضوع با عصمت ایشان سازگار نیست.
پاسخ شبهه:
در پاسخ به این شبهه باید توجه نمود که نهی الهی، بسان امر او بر دو نوع است:

۱- امر و نهی مولوی:
مقصود از آن این است که آمر بر منصبی که از طرف خدا، یا اجتماع به او داده شده، تکیه نماید، و امر و نهی نماید و به اصطلاح از موضع قدرت سخن بگوید و از آن نظر که او بزرگ و فرمانده است و طرف مقابل، کوچک و فرمانبر است امر و نهی صادر کند و در واقع امر و نهی بر محور مولویت و عبودیت دور بزند. در این نهی، آمر و ناهی از موضع فرماندهی، سخن می گویند و شنونده را، زیردست قرار می دهند. در چنین شرایطی امر و نهی او، حالت مولوی به خود گرفته و در صورت مؤکد بودن نهی، آن رامولوی تحریمی و درغیر این صورت، مولوی تنزیهی (کراهت) نامیده می شود و قسمت اعظم اوامر و نواهی الهی از این مقوله است. یعنی هر گاه اراده و فرمان آمر شدید باشد آن را «واجب» و در غیر این صورت آن را مستحب می نامند، نهی هم به اعتبار شدت و ضعف اراده و خواست ناهی، به تحریمی و تنزیهی مولوی تقسیم می شود. مخالفت با نهی مولوی تحریمی موجب عقاب است،ولی مخالفت با نهی مولوی تنزیهی، مایه تیرگی روح و روان می گردد، اما پیامدی مانند عقاب ندارد.

۲- امر و نهی ارشادی:
مقصود از آن این است که آمر، برتری و مقام و فرماندهی خود را به رخ طرف نکشد و در دستورهائی که به زیردست خود می دهد، قیافه پند و اندرز بگیرد و همانند افراد بیطرف ولی خیرخواه، دلسوز و نیک اندیش، لوازم و عکس العمل کردار او را گوشزد نماید، در این صورت امر و نهی وی بر محور ارشاد و هدایت دور می زند. در این نهی، آمر و ناهی از موضع پند و اندرز، سخن می گویند و می کوشند افراد را از طریق پند و اندرز و تذکر لوازم طبیعی عمل، به کاری دعوت کنند و یا از آن باز دارند. در چنین شرایطی امر و نهی، حالت ارشادی به خود گرفته و پیامدی جز نتیجه طبیعی عمل، نخواهد داشت و عقابی هم بر آن مترتب نمی شود. به طور مثال: خداوند بر اساس «مولویت» دستور می دهد که به طور الزام مردم نماز بخوانند و زکات و خمس بدهند و روزه بگیرند و جهاد بروند، آنگاه به طور ارشاد می فرماید: «اطیعوا الله» ؛ هرگاه ما از اجرای این امر و نهی اخیر سرپیچی کنیم، فقط تبعات و آثار ترک آن اوامر پیشین(نماز بخوانید و …) متوجه ما می شود و اما مخالفت«امربه اطاعت» و یا «نهی از مخالفت» کوچک ترین عکس العملی ندارد.و به دیگر سخن: در صورت عدم اجرای اوامر اولیه، واکنش مخالفت با اوامر(نماز بخوانید) متوجه ما می شود، خواه دستور ثانوی «اطیعوا الله» صادر بشود یا صادر نشود زیرا امر به پیروی و اطاعت اگرچه به صورت ظاهر دستور و فرمان است ولی حقیقت و روح آن ارشادی است، نه امر مولوی به گواه اینکه اگر کسی نماز نخواند دو جرم مرتکب نمی شود، یکی اینکه امر نماز را ترک کرده و دیگری اینکه «اطیعوا الله» را که در آیه دیگری وارد شده است عمل نکرده است، در صورتی که همه می دانیم برای «تارک الصلاه» یک کیفر بیش نیست و آن کیفر ترک نماز است.

نوع نهی الهی در آیه «ولاتقربا»
باید دید نهی الهی در آیه «ولاتقربا» کدامیک از دو نوع یاد شده است؟ آیا خداوند از موضع مولویت، یا از موضع ارشاد و اندرز، آدم را نهی کرده است؟ اگر از موضع نخست باشد، مخالفت با آن نهی، برخلاف عصمت بوده و موجب گناه می شود. ولی اگر از موضع دوم سخن گفته باشد، سرپیچی جز نتیجه طبیعی عمل، پیامد دیگری نخواهد داشت و موجب گناه و مخالفت عصمت نخواهد بود. موضوع نهی در این آیه نهی ارشادی بوده است.

دیدگاه علامه طباطبایی
علامه طباطبایی می فرماید: شجره نامبرده درختى بوده که نزدیکى بدان مستلزم تعب و بدبختى در زندگى دنیا بوده، و آن شقاء این است که انسان در دنیا پروردگار خود را فراموش کند، و از مقام او غفلت بورزد، و گویا آدم نمى خواست میانه آن درخت، و میثاقى که از او گرفته بودند، جمع کند، هم آن را داشته باشد، و هم این را، ولى نتوانست، و نتیجه اش فراموشى آن میثاق و وقوع در تعب زندگى دنیا شد، و در آخر، این خسارت را با توبه خود جبران نمود.(و کلا منها رغدا) کلمه (رغد) به معناى گوارایى و خوشى زندگى است، وقتى میگویند (أرغد القوم مواشیهم)، معنایش اینست که این مردم حیوانات خود را رها کردند، تا هر جور خود می خواهند بچرند، و وقتى می گویند: (قوم رغد) و یا (نساء رغد)، معنایش (قومى و یا زنانى مرفه و داراى عیشى گوارا) میباشد. (و لا تقربا هذه الشجره) گویا نهى در این جمله، نهى از خوردن میوه آن درخت بوده، نه خود درخت، و اگر از آن تعبیر کرده به اینکه (نزدیک آن درخت مشوید)، براى این بوده که شدت نهى، و مبالغه در تاکید را برساند، به شهادت اینکه فرمود: «همین که از آن درخت چشیدند، عیبهاشان بر ملا شد» (اعراف آیه ۲۲) و نفرمود (همین که از آن خوردند) و گر نه آیه « فأکلا منها فبدت لهما سوآتهما» (طه آیه ۱۲۱) صریح در این است که منظور از نزدیک نشدن به آن، خوردن آنست، و مخالفتى هم که نتیجه اش بر ملا شدن عیبها شد، همان خوردن بود، نه نزدیکى.«فتکونا من الظالمین» کلمه ظالمین اسم فاعل از ظلم است، نه ظلمت، که بعضى از مفسرین احتمالش را داده اند، چون خود آدم و همسرش در آیه: «ربنا ظلمنا أنفسنا، و إن لم تغفر لنا و ترحمنا»، اعتراف به ظلم خود کرده اند.چیزى که هست خداى تعالى این تعبیر را در سوره (طه) مبدل به تعبیر شقاوت کرده در اینجا فرموده: (فتکونا من الظالمین)، و در آنجا فرموده (فلا یخرجنکما من الجنه فتشقى )، و شقاء به معناى تعب است، هم چنان که خود قرآن آن را تفسیر نموده ، و تفصیل داده به اینکه  :   « إن لک ألا تجوع فیها، و لا تعرى، و أنک لا تظمؤا فیها و لا تضحى » ترجمه:  همانا تو را [در آن جا این نعمت ] است که نه گرسنه شوى و نه برهنه مانى.و هم این که در آن جا نه تشنه مى شوى و نه آفتاب زده. (سوره طه آیه ۱۱۸-۱۱۹) از اینجا به خوبى روشن مى گردد که وبال ظلم نامبرده همان واقع شدن در تعب زندگى در دنیا، از گرسنگى، و تشنگى، و عریانى، و خستگى بوده، و بنا بر این ظلم آدم و همسرش، ظلم بنفس خود بوده، نه نافرمانى خدا، چون اصطلاحا وقتى این کلمه گفته میشود، معصیت و نافرمانى و ظلم به خداى سبحان بذهن مى رسد.در نتیجه این نیز روشن مى گردد، که پس نهى نامبرده یعنى (نزدیک این درخت مشوید) نهى تنزیهى، و ارشادى، و خلاصه خیر خواهانه بوده، نه نهى مولوى، که تا نافرمانیش عذاب داشته باشد، (مثل اینکه شما بفرزند خود بگویى) پا برهنه راه مرو، چون ممکن است میخ پاى تو را سوراخ کند)، و مخالفت چنین نهیى را معصیت نمیگویند.پس آدم و همسرش بنفس خود ظلم کردند، و خود را از بهشت محروم ساختند، نه اینکه نافرمانى خدا را کرده، و باصطلاح گناهى مرتکب شده باشند.از این هم که بگذریم، اگر نهى خدا، تکلیفى و مولوى بود، باید بعد از آنکه مرتکبش توبه کرد، و توبه اش قبول هم شد، کیفرش نیز برداشته شود، و ما مى بینیم در مورد آدم این کیفر برداشته نشد، چون توبه کردند، و توبه شان هم قبول شد، ولى به بهشت برنگشتند، و وضعى را که در آنجا داشتند بدست نیاوردند، و اگر نهى و تکلیف خدا ارشادى نبود، باید غیر از اثر وضعى و تکوینى، اثر دیگرى شرعى نداشته باشد،چون توبه اثر شرعى گناه را از بین مى برد، و باید در مورد آدم و همسرش نیز اثر شرعى گناه را از بین مى برد، و دوباره به بهشت بر مى گشتند، و مقام قرب را بدست مى آوردند، ولى نیاوردند، پس مى فهمیم که نهى خدا مولوى نبوده، تنها ارشاد آدم، و خیر خواهى او بوده است.

قراین آیات در مورد ارشادی بودن نهی حضرت آدم
بررسی آیات وارده در این موضوع به خوبی، ارشادی بودن نهی مورد بحث را ثابت می نماید و می رساند که فرمان خدا از آن نظر نبوده که من مولایم و شما بنده من تا مخالفت آن، نافرمانی (معصیت اصطلاحی) به شمار برود، بلکه محیط ارشاد بوده و خدا مانند یک ناصح مشفق به آدم و حوا فرمود:
«هرگاه از این شجره نخورید، همواره در بهشت باقی می مانید و در نتیجه، گرسنگی و تشنگی، آفتاب زدگی و عریانی نخواهید دید و اگر بخورید دچار عکس آنها خواهید شد» .در آیات مربوط به نهی از شجره، قراینی وجود دارد که به روشنی می رساند لحن سخن، نصیحت گرانه بوده نه لحن مولویت و این قراین عبارتند از:

۱- در سوره طه آنگاه که خداوند او را از این کار باز می دارد می گوید: «یا آدم ان هذا عدو لک و لزوجک فلایخرجنکما من الجنه فتشقی* ان لک الا تجوع فیها و لاتعری* و انک لاتظمؤا فیها و لاتضحی» (طه/۱۱۹-۱۱۷) ترجمه: گفتیم ای آدم این(شیطان)دشمن تو وهمسرت می باشد،مبادا شما را از بهشت بیرون کند که به شقاوت و بدبختی می افتید (اکنون این نعمت در اختیار توست) نه هرگز در بهشت گرسنه می شوی و نه برهنه می مانی.
از اینکه جمله«فتشقی»را با «فاء» نتیجه آورده است، بهترین گواه بر این است که نتیجه مخالفت این نهی (و به اصطلاح غرض از نهی) این بود که آدم و همسر وی «شقاوت» پیدا نکنند، سپس آیه بعد «ان لک الا تجوع فیها و لاتعری» بیانگر این شقاء است و اینکه تفاوت خوردن و نخوردن از میوه این شجره این است که در صورت نخوردن، برهنگی و تشنگی و گرسنگی نیست در حالی که در صورت مخالفت همه اینها هست و هرگز درصدد بیان مؤاخذه نیست – که در تمام نواهی مولوی الزامی وجود دارد – بلکه در صدد بیان عکس العملی طبیعی این عمل است، خواه خدا از آن نهی بکند یا نکند.روشن تر بگوئیم: این نهی تبعات معنوی که دوری از درگاه الهی است، نداشته، بلکه تمام تبعات آن مربوط به وضع زندگی شخصی آدم و همسر او بوده است.
این سه آیه، جانشین جمله ای است که در سوره بقره آمده است:«ولاتقربا هذه الشجره فتکونا من الظالمین» به این درخت نزدیک نشوید که از ستمگران خواهید بود. با توجه به وحدت هدف دو آیه، مقصود از ظلم، یک عمل بی جاست، نه قانون شکنی و تعدی به حریم غیر. مفاد آیه دوم را می توان از آیات سه گانه سوره طه به دست آورد. آیات سه گانه حاکی است که لحن کلام الهی، لحنی کاملا ناصحانه بوده نه نهی مولوی. چه لحن مشفقانه ای بالاتر از اینکه گفت: الف: « ان هذا عدو لک و لزوجک» ب: «فلایخرجنکما من الجنه» ج: «فتشقی». این جمله ها حاکی است که پیامد نهی، خروج از بهشت و ورود در دار مشقت و تعب و زحمت دنیا بوده است. آنگاه با بر شمردن نعمتهای موجود در بهشت، مشقتها و رنجهای دنیوی – که همان گرسنگی و برهنگی و تشنگی و آفتاب زدگی است – روشن می شود. بنابراین با توجه به این جمله ها باید گفت: «ولا تقربا هذه الشجره» سخن ناصحانه و مقصود از «ظالمین» همان کار بی مورد است که نتیجه ای جز مشقت و زحمت ندارد

۲- قرینه دیگر بر اینکه خدا در مقام نصیحت و پند بوده، نه نهی مولوی، گفتار خود شیطان است که خدا از او چنین نقل می کند: « و قاسمهما انی لکما لمن الناصحین» ترجمه: و براى آنها سوگند یاد کرد که: من قطعا از خیر خواهان شما هستم(سوره اعراف/۲۱) شیطان برای آنان سوگند یاد کرد که من برای شما ناصحی مشفق هستم. گویی از کلام خدا نصیحت را اقتباس کرده و کلام خود را در آن قالب ریخته است. این خود قرینه بر این است که سخن خدا نیز به عنوان خیرخواهی و نصیحت بوده و شیطان این تعبیر را از خدا اقتباس نموده و خود را به جای ناصح واقعی قالب زده است.

۳- وقتی آدم وحوا نتیجه مخالفت خود را با دیدگان خود دیدند،یعنی بلافاصله پس از خوردن میوه آن درخت، لباسهای بهشتی آنان فرو ریخت، و با ندامت مخصوص «عورت» خود را به وسیله برگها پوشانیدند، ناگهان خدا آنان را ندا کرد و گفت: « ألم أنهکما الشجره و أقل لکما إن الشیطان لکما عدو مبین» ترجمه: مگر شما را از آن درخت منع نکردم و به شما نگفتم که شیطان دشمن آشکار شماست؟ (سوره اعراف/۲۲). آیا من شما را از آن درخت نهی نکردم و به شما نگفتم که شیطان برای شما دشمنی آشکار است؟ این جمله همانند گفتار یک ناصح مشفق و مهربانی است که وقتی، طرف از اندرز او سرپیچی کرد، و گرفتار عاقبت کار خویشتن گردید، یک مرتبه به ملامت او برمی خیزد و می گوید: «من به تو نگفتم که این کار را انجام مده؟ این غذا را مخور، یا در آنجا قدم مزن، حالا که کردی جزای خود را ببین».و نتیجه مخالفت آدم، همان ریختن لباس و خروج از بهشت بود که آن را به «رأی العین» دید. این سخن می رساند که هدف از نهی، این بود که چنین پیامدی، دامنگیر آنان نشود. آنگاه که نتیجه عمل خود را دیدند، ندایی ناصحانه و مشفقانه، به گوششان رسید که آیا من نگفتم نخورید؟ آیا من نگفتم که شیطان دشمن شماست؟

۴- قرآن در تعبیر سرنوشت آدم و حوا، چنین می گوید:« فازلهما الشیطان عنها فاخرجهما مما کانا فیه» ترجمه: پس شیطان آن دو را در باره ى آن [درخت ] منحرف نمود و از آنچه در آن بودند بیرونشان کرد(سوره بقره/۳۶). شیطان آن دو نفر (آدم و حوا) را لغزانید و آنان را از آن نعمتی که در آن بودند بیرون کرد. نتیجه این شد که دستشان از آن نعمت کوتاه شد، گویی آنچه که بنا بود نشود، شد.
هرگاه این قرائن به طور جمع ملاحظه شوند برای هر انسان غیرپیشداور مفید اطمینان می باشد که این نهی، یک نهی ارشادی، به منظور بازداری آدم و همسر او از یک سلسله تبعات و لوازم اعمال خود بوده و بس، نه نهی مولوی که رنگ نافرمانی داشته باشد. به هر حال مجموع این قراین، می تواند گواه بر این باشد که این نهی، حالت ارشادی داشته است. البته کسانی که بخواهند این نهی را مولوی تنزیهی (کراهتی) به حساب آورند، با تأکیداتی که در آیه آمده است، سازگار نیست.

تفسیر های دیگر در مورد مخالفت آدم
برخی هم برای اثبات اینکه این مخالفت، معصیت نبوده، گفته اند که: اگر حقیقتا آن مخالف گناه بوده، باید توبه اثر آن را از بین ببرد و آدم و حوا پس از توبه کردن، به بهشت بازگردند، در صورتی که می بینیم که آدم و حوا توبه کردند ولی تبعات آن (خروج از بهشت و …) از بین نرفت. در پاسخ این گروه باید گفت که توبه فقط مؤاخذه را رفع می کند، نه اثر وضعی عمل را و خروج از بهشت یک اثر وضعی بوده، نه مؤاخذه الهی.
برخی از مفسران پاسخ دیگری را مطرح می کنند به این مضمون که مخالفت آدم، مخالفت با فرمان قطعی خداوند نبوده است، بلکه ترک اولائی بوده که وی مرتکب شد و پیامبران ازگناه و مخالفت با فرمان قطعی خداوند، مصون هستند، نه از ترک اولی. و به تعبیر دیگر پیامبران از گناه مطلق مصونیت دارند نه از «گناه نسبی» مقصود از گناه مطلق این است که آن عمل از هر کسی سر بزند گناه محسوب می شود مانند: دروغ و غیبت، در حالی که گناه نسبی عبارت از آن اعمال جائز است که شأن و عظمت پیامبران ایجاب می کند که آن را هم انجام ندهند، چه بسا صدور برخی از کارها از گروهی بدون اشکال باشد ولی صدور آنها از پیامبران مورد عیب شمرده شود؛ مثل نمازی که با غفلت از خدا خوانده شود از یک فرد عادی پذیرفته می شود، ولی مطلوب از ولی الهی مانند پیامبران، غیر آن است، کمک صد ریالی یک فرد عادی و متوسط به جامعه اسلامی قابل ستایش است؛ ولی همان کمک از یک فرد ثروتمند و مرفه بد و ناشایست به شمار می رود.
پاسخ دیگری نیز هست که محور بحث در عصمت، مخالفت با تشریع الهی است یعنی آنجا که محیط، محیط تکلیف باشد و تشریع الهی به وسیله پیامبران اعلام گردد، در چنین صورتی مسأله عصمت برای انبیا و اولیا مطرح می گردد.ولی محیطی که آدم و حوا در آنجا زندگی می کردند، هرگز محیط تکلیف، به صورت یاد شده در بالا، نبود نه پیامبری آمده بود و نه شریعتی تصویب شده بود و نه افرادی زیر بار تکلیف رفته بودند، بلکه تنها خطایی متوجه به فردی شده بود که نتایج اطاعت و مخالفت تکلیف را لمس نکرده و کاملا آشنا نگشته بود، آیا در این صورت از مخالفت با تکلیف الهی آن هم با باوری خاص که از سوگند شیطان به آدم دست داد، خلاف عصمت استنباط می شود؟

به هر حال نهی حضرت آدم (ع)، حالت ارشادی داشته است. و مخالف با نهی ارشادی، موجب گناه نیست. لذا حضرت آدم (ع) دچار گناه نشد و این موضوع با عصمت ایشان منافات ندارد.

 منابع:

۱-منشور جاوید ج۱۱، ص ۷۰ تا ۸۵ و ص ۸۵-۸۹

۲-ترجمه المیزان، ج ۱، ص: ۲۰۱

۳-تفسیر نمونه، ج ۱، ص: ۱۸۷

____________________________________________________________________________________________

۲ – شبهه منافات عصمت آدم (ع) با توبه ایشان طبق آیات سوره طه

اصل شبهه:
توبه آدم نیز، یکی دیگر از دستاویزهای مخالفان عصمت است. برخی بر اساس مبانی نقلی شبهه ای را در مورد عصمت حضرت آدم (ع) ذکر نموده اند که: خداوند در ادامه ماجرای آدم و ابلیس و فریبکاری شیطان در سوره طه آیه ۱۲۱ می فرماید: «و عصی آدم ربه فغوی؛ آدم از امر پروردگارش سرپیچی کرد و گمراه شد.» (سوره طه، آیه ۱۲۱) سپس می فرماید: « ثم اجتباه ربه فتاب علیه و هدى» ترجمه: سپس پروردگارش او را برگزید و بر او ببخشود و هدایتش کرد( طه، ۱۲۲). ممکن است پرسیده شود پس چرا آدم توبه کرد؟ اگر ظلم و عصیان و غوایت، همه در مورد نهى ارشادى باشد، دیگر توبه چه معنا دارد، که آدم بگوید:« ربنا ظلمنا أنفسنا، و إن لم تغفر لنا، و ترحمنا، لنکونن من الخاسرین» ترجمه: پروردگارا به خود ستم کردیم، و اگر ما را نیامرزى، و رحم نکنى، از زیانکاران خواهیم بود (سوره اعراف آیه ۲۳). آنها بیان می کنند: سؤالی که در اینجا پیش می آید این است که اگر پیامبران، معصوم از هر گونه گناه ـ چه کبیره و چه صغیره ـ می باشند، پس نافرمانی و عصیان حضرت آدم چگونه توجیه می شود؟ آیا گناه آدم و عصمت او در تناقض و تنافی با هم نیستند؟ اگر معتقد به عدم ارتکاب گناه و اشتباه از سوی پیامبران هستیم، پس چرا حضرت آدم توبه نمود. لذا این با عصمت ایشان منافات دارد.

عناصر منطقی شبهه:
۱- طبق اعتقاد مسلمانان پیامبران از گناه و خطا و نسیان مصونیت دارند و معصوم هستند لذا حضرت آدم نیز معصوم می باشد.
۲- ولی طبق آیات ۲۱و ۲۲ سوره طه حضرت آدم دچار خطیئه شدو به خاطر آن توبه نمود.
۳- پس حضرت آدم معصوم نبوده است.

پاسخ شبهه:
در داستان آدم در دو مورد لفظ «فتاب علیه» به کار رفته است، یکی در سوره بقره، آیه ۳۷ که می فرماید: « فتلقى ءادم من ربه کلمات فتاب علیه إنه هو التواب الرحیم » ترجمه: پس آدم از پروردگار خویش سخنانى دریافت کرد [و توبه نمود] پس خدا توبه اش را پذیرفت، حقا که او توبه پذیر مهربان است. و دیگری در سوره طه، آیه ۱۲۲ که می فرماید: « ثم اجتباه ربه فتاب علیه و هدى» ترجمه: سپس پروردگارش او را برگزید و بر او ببخشود و هدایتش کرد( طه، ۱۲۲) و در هر دو مورد، فاعل فعل، خدا است نه آدم.توضیح اینکه در لغت عرب این لفظ با دو نوع حرف «علی» و «الی» استعمال می گردد، اگر با حرف نخست استعمال شد، به معنی رجوع بزرگ بر تائب از طریق لطف و رحمت می باشد و اگر با حرف دوم استعمال گردید به معنی رجوع تائب بر مولی با ندامت و پشیمانی است.
قرآن آنجا که این لفظ را به خدا نسبت می دهد با «علی» استعمال می کند چنانکه می فرماید:«لقد تاب الله علی النبی والمهاجرین والانصار الذین اتبعوه فی ساعه العسره» (توبه/ ۱۱۷)ترجمه: «خدا با ظر لطف و مرحمت به سوی پیامبر و مهاجران و انصار نگریست، آنان که در سخت ترین لحظات از او پیروی کردند.»ولی آنگاه که آن را به بندگان خدا نسبت می دهد لفظ «الی» به کار می برد، مانند «توبوا الی الله توبه نصوحا» (تحریم/ ۸) «به سوی خدا باز گردید و توبه نصوح انجام دهید».
روی این اصل هرگز در آیات هر دو سوره، تصریحی بر توبه آدم از گناه نیست آنچه هست رجوع و بازگشت خدا به سوی آدم است، نه بازگشت آدم به سوی خدا.چیزی که هست جمله «فتاب علیه» در آیه «فتلقی آدم من ربه کلمات فتاب علیه» حاکی از تقدیر یک جمله است و آن اینکه «تاب آدم فتاب الله علیه»: «آدم توبه کرد، خدا نیز توبه او را پذیرفت و از نظر رحمت و لطف به او نگریست» ولی باید توجه نمود که توبه انسان دلیل بر صدور گناه نیست؛ زیرا انسانهای بزرگ مانند انبیا و اولیا که از نظر شناخت خدای خود در سطح بس بالاتری قرار دارند، پیوسته خود را در طریق انجام وظائف در برابر حق متعال مقصر دیده و در هر لحظه زبان به استغفار می گشایند. آدم در برابر آن لطف بزرگی که خدا در حق او انجام داده و آن کوتاهیی که او در استماع سخن ناصح کرده بود، خود را در برابر آن لطف عظیم خجل و شرمنده دید، حتما باید اظهار ندامت کند و راه توبه را پیش گیرد و تصمیم بگیرد که جز خدا، سخن کسی را نپذیرد.
اگر یادآور شویم که: عمل آدم هرچند یک عمل مباح و جائز بود، اما با توجه به عظمت مقامش، عمل او یک نوع جرم نسبی بود نه جرم مطلق! در این صورت توبه، معنای روشن تری برای خود خواهد گرفت.از این بیان، معنای «هدی» در جمله «ثم اجتبیه ربه فتاب علیه و هدی« (طه/ ۱۲۲) به خوبی روشن گردید؛ زیرا این هدایت در برابر آن غوایت و سردرگمی است که به آدم دست داد و سپس در پرتو لطف الهی به مقام نبوی برگزیده شد و راه سعادت را بازیافت چنانکه جمله «اجتبیه» از آن حکایت می کند.
علامه طباطبایی می گوید: ممکن است پرسیده شود، چرا آدم توبه کرد؟ اگر ظلم و عصیان و غوایت، همه در مورد نهى ارشادى باشد، دیگر توبه چه معنا دارد، که آدم بگوید: (و اگر ما را نیامرزى و به ما رحم نکنى حتما از خاسران خواهیم شد)؟

علامه در جواب می گوید:

 توبه به معناى برگشتن است، و برگشتن نیز در موارد مختلف معانى مختلفى به خود مى گیرد، همانطور که یک بنده سرکش و متمرد، از اوامر مولا، و اراده او، میتواند بسوى مولایش برگردد، و مولایش هم او را، بمقام قربى که داشت، و از دست داده بود، برگرداند، همچنین یک مریضى که طبیبش او را از خوردن چیزى از میوه ها، و یا خوردنى دیگر نهى کرده، و به خاطر حفظ سلامتى او نهى کرده، و بیمار، دستور وى را مخالفت نموده، و در نتیجه بیماریش شدت یافته، و خطر مرگ تهدیدش نموده، او هم می تواند توبه کند، و دوباره به طبیب مراجعه نماید، تا او به رژیمى دستور دهد، تا دوباره به حال اول برگردد، و عافیت از دست رفته خود را باز یابد، که در این مورد طبیب بوى میگوید:

باز یافتن عافیت، محتاج به تحمل مشقت و دشوارى، و ریاضت در فلان مقدار از زمان است، باید در این مدت این رژیم دشوار را عملى کنى، تا سلامتى مزاجت که داشتى بتو برگردد، و بلکه از اول هم بهتر شوى.
بنابر این توبه به معناى رجوع، و برگشتن بنده به خداست، که اگر از ناحیه خدا قبول شود، گناه به کلى محو و نابود مى گردد، و گناه کار تائب، مثل کسى میشود که اصلا گناهى نکرده، و با چنین کسى معامله بنده مطیع و منقاد را مى کنند، و در خصوص مورد عملى که کرده، معامله امتثال و انقیاد را مینمایند.و اگر نهى از خوردن درخت نهى مولوى بود، و توبه آدم هم توبه از گناه عبودى، و رجوع از مخالفت نهى مولوى مولى بود، باید بعد از توبه دوباره به بهشت برمى گشت، چون توبه مخالفت او را از بین برده بود، زیرا صریح قرآن است که خدا توبه آدم را پذیرفت، و حال آنکه مى بینیم بعد از توبه هم در زمین باقى ماند، و به بهشتش برنگرداندند. از اینجا معلوم میشود که بیرون شدن از بهشت، به دنبال خوردن از درخت، یک اثر ضرورى، و خاصیت تکوینى آن خوردن بوده، عینا مانند مردن بدنبال زهر خوردن، و سوختن بدنبال در آتش افتادن، هم چنان که در همه موارد تکلیف ارشادى، اثر، اثر تکوینى است، نه اثر مولوى، مثلا مجازات، در مورد تکلیف مولوى است، مانند سوختن در آتش دوزخ، در برابر ترک نماز، و استحقاق مذمت، و دورى از خدا در برابر مخالفت هاى عمومى، و اجتماعى.
به هر حال توبه آدم نیز، یکی دیگر از دستاویزهای مخالفان عصمت است. در حالی که توبه، اعم از صدور گناه است. چه بسا انسان، کاری را انجام می دهد که مناسب با مقام او نیست؛ سپس پشیمان می شود و از آن توبه می کند. مقام و موقعیت آدم ایجاب می کرد که – با آن همه مقدمات – عهد الهی را فراموش نکند. اکنون که کاری دور از شأن خود انجام داده – هرچند ذاتا عمل حرامی نبوده است – شایسته است که نادم و پشیمان شود و توبه کند. پیامبر گرامی در روایتی چنین آمده است: «ان رسول الله کان یتوب الی الله عزوجل کل یوم من غیر ذنب».

منابع:

۱-             پرسمان عصمت، تهیه و تنظیم: واحد پاسخ به سوالات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، ویراست اول- تابستان ۱۳۸۶

۲-             آموزش عقاید، محمد تقى مصباح یزدى، تهران، ج ۲ ـ ۱، ص ۲۳۸

۳-             ترجمه تفسیر المیزان، ج ۱، ص ۱۳۷ـ ۱۳۶ و ص ۲۰۸-۲۱۰ و ج ۱۴، ص ۲۲۲ ـ ۲۱۹

۴-             راهنماشناسى؛ محمدتقى مصباح یزدى، ص ۱۷۷ ـ ۱۷۵

۵-             منشور جاوید ج۱۱ ، ص ۹۰-۹۱

_____________________________________________________________________________________________

۳ – شبهه عدم سازگاری اعتراف به ظلم و استغفار حضرت آدم (ع) با عصمت ایشان

اصل شبهه : 
برخی بر اساس مبانی نقلی شبهه ای را در مورد عصمت حضرت آدم(ع)ذکر می کنند :
پیامبران صفت عصمت و دورى از گناه دارند. خداوند در داستان حضرت آدم(ع) در آیه ۲۳ سوره اعراف می فرماید:

« قالا ربنا ظلمنا أنفسنا و إن لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین» این گفتار آدم و حوا به هنگام ندامت، دستاویز مخالفان عصمت شده و می گویند: او چگونه معصوم بود با اینکه اعتراف به ظلم کرده است؟ پس اشتباه حضرت آدم (ع) و حوا و اعتراف او به ظلم و اظهار پشیمانى و استغفار او به درگاه خداوند با عصمت حضرت آدم منافات دارد.
عناصر منطقی شبهه:
۱- طبق دیدگاه مسلمانان پیامبران صفت عصمت و دورى از گناه دارند، حضرت آدم نیز اینگونه است.
۲- در آیات قرآن آیاتی وجود دارد که صریحا از عصیان و نافرمانى و اعتراف آن حضرت به ظلم و طلب غفران از خداوند خبر مى دهد.
۳- لذا اعتراف آن حضرت به ظلم و طلب غفران از خداوند با عصمت او ناسازگار است، در نتیجه نمی توان قائل به عصمت حضرت آدم شد.

پاسخ شبهه :
خداوند در داستان حضرت آدم(ع) در آیه ۲۳ سوره اعراف می فرماید: « قالا ربنا ظلمنا أنفسنا و إن لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین» ترجمه: گفتند: پروردگارا! ما بر خویشتن ستم کردیم، و اگر بر ما نبخشایى و به ما رحم نکنى، بى شک از زیانکاران خواهیم شد. از مجموع آیات این سوره در داستان آدم و حوا با شیطان، چنین استفاده مى شود که گرچه شیطان توانست با گرفتن چهره خیرخواهى و دوستى در وسوسه هاى خود، زمینه رانده شدن آن دو را از بهشت مهیا و آنها را به تناول از شجره ممنوعه مبتلا بکند؛ اما سرانجام، هنگامى که آدم و حوا به نقشه شیطانى ابلیس واقف شدند و نتیجه کار خلاف خود را دیدند، به فکر جبران گذشته افتادند و در پیشگاه خداوند بر ظلم به خویشتن اعتراف کردند.

عصمت و جمله «ظلمنا أنفسنا»
پاسخ این است که واژه ظلم، در لغت عرب به معنای تجاوز از حد و قرار دادن چیزی، در غیر محل خود است و کار آدم (هر نوع تفسیر کنیم) یک نوع تجاوز از حد و کار بی مورد بوده است و این غیر از آن است که بگوییم: آدم قانون الهی را شکست و در زمره گنهکاران درآمد. از این بیان می توان به مفاد جمله «فتکونا من الظالمین» نیز که در سوره بقره آیه ۳۵ آمده است پی برد. آری در اصطلاح امروز ظالم و ستمگر، فرد قانون شکنی است که به حدود الهی تجاوز کرده و یا حقوق دیگران را پایمال نموده است. آیاتی که به نکوهش از ظالم می پردازد، این نوع از ظالمها را مطرح ساخته اند، اگرچه ظلم در لغت عربی مخصوص این نوع نیست چه آنکه شاعر عرب زبان، فرزند حاتم طائی، سخاوتمند معروف عرب را چنین تعریف می کند:

و بأبه اقتدی عدی فی الکرم *** و من یشأبه أبه فما ظلم
عدی به پدر خویش (حاتم) اقتدا نموده است و هرکس شبیه پدر خود باشد، ستم نکرده است .

مقصود این است که آفرینش او کاملا آفرینش مطلوب بوده وکار بی جایی نکرده است. این مطلب در صورتی روشنتر می شود که بدانیم: درباره ی آدم، مسأله ظلم به نفس مطرح است و ظلم به نفس در قرآن، مقابل انجام کار بد قرار گرفته است. چنانکه می فرماید: « و من یعمل سوءا أو یظلم نفسه ثم یستغفر الله یجد الله غفورا رحیما» ترجمه: و هر که کار بدى کند یا به خود ستم کند، سپس از خداوند آمرزش بخواهد خدا را آمرزنده و مهربان خواهد یافت( سوره نساء، آیه ۱۱۰ ).

عصمت و لفظ غفران
در داستان آدم، مسأله غفران نیز دستاویزی دیگر است برای مخالفان عصمت انبیاء که در قرآن چنین آمده است: «و إن لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین»

ترجمه: و اگر بر ما نبخشایى و به ما رحم نکنى، بى شک از زیانکاران خواهیم شد (اعراف/ ۲۳). این گونه تعبیرها، با توجه به عظمت مقام و کار غیرمتناسب با آن بی مورد نیست، ولی هرگز دلیل بر گناه نمی باشد. غفران در لغت عرب به معنی پوشش است؛ ولی درخواست ستر و پوشش نشانه کار غیرصحیح است، نه نشانه صدور گناه. شکی نیست که کار آدم، کار غیر صحیح و شایسته مقام او نبود – لذا – بزرگان از آن به لفظ «ترک اولی» تعبیر می آورند. در این صورت جا دارد که از خدا بخواهد که عیب او را بپوشاند و نادیده بگیرد و او را از خسارتی که با آن روبرو شده است به نحوی برهاند .انسانهای وارسته و بزرگ، به هنگام ترک اولی، آنچنان به تضرع و زاری می افتند، که گویی گناه بزرگی را مرتکب شده اند. آری ترک اولی، از یک عارف، نسبت به معرفت او گناه عرفانی است، هرچند گناه شرعی نیست. شایسته بود آدم، در برابر آن لطف عظیم، خجل و شرمنده شود و اظهار ندامت کند و راه توبه را پیش گیرد و مصمم باشد که جز خدا سخن کسی را نپذیرد.

ادب آدم وحوا در برابر خداوند
یک نمونه از ادب انبیاء که آن را در هنگام دعا و توجه به خدا مرعى مى داشته اند، ادبى است که قرآن در درجه اول آن را از آدم و همسرش (ع) حکایت کرده و در همین سوره اعراف فرموده:

« ربنا ظلمنا أنفسنا …» پروردگارا! ما بر خود ستم کردیم و اگر تو ما را نبخشایى و به ما رحم نکنى مسلما از زیانکاران خواهیم بود. راز و نیازى است که آن دو بزرگوار بعد از خوردن از درختى که خداوند از نزدیکى به آن نهى شان کرده بود با خداى خود کرده اند، با اینکه آن نهى، نهى تکلیفى تحریمى نبود بلکه نهى ارشادى بود و مخالفت آنها مخالفت نصیحتى بود که صلاح حالشان و سعادت در زندگى شان در بهشت که مامن از هر رنج و بدبختى است در رعایت آن بوده. خداى متعال هم وقتى آن دو را از مخالفت تحذیر کرد، نفرمود که این مخالفت و پیروى شیطان نافرمانى من است بلکه فرمود:

« فلا یخرجنکما من الجنه فتشقى. إن لک ألا تجوع فیها و لا تعرى. و أنک لا تظمؤا فیها و لا تضحى » ترجمه: مواظب باشید شیطان شما را از بهشت بیرون و بدبختتان نکند زیرا براى تو در این بهشت چنین سعادتى است که هرگز گرسنه و برهنه نمى شوى و هرگز تشنه و دچار گرمى آفتاب نمى گردى(سوره طه آیه ۱۱۹) مع ذلک با اینکه گناهى نکرده بودند وقتى پاى امتحان پیش مى آید و بلا شامل حالشان مى شود و سعادت زندگى بهشتى براى یک عمر با آنان وداع مى کند مایوس و غمگین نمى شوند، و نومیدى، رابطه شان را با پروردگارشان قطع نمى کند بلکه به التجاء به خداوند خود- که امر آنها و هر آرزویى که براى خود امید دارند به دست اوست- مبادرت مى نمایند و به صفت ربوبیتى متوسل مى شوند که دافع هر شر و جالب هر خیرى است.صفت ربوبیت، حق صفت کریمى است که در هر حال بنده را با خداى سبحان آشتى و ارتباط مى دهد. آن گاه در این راز و نیاز متذکر شرى شدند که علامتهایش یکى پس از دیگرى ظاهر مى شد و آن عبارت بود از خسران در زندگى. تو گویى لذت خوردن از درخت را به اطاعت امر ارشادى خدا خریده اند، آن گاه متوجه شده اند که در این معامله چه کلاهى به سرشان رفته و چه سعادتى را از کف مى دهند.و نیز متوجه شده اند که احتیاج به چیزى دارند که این شر را از آنان دفع نماید، از این روى مى گویند:«و إن لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین» یعنى خسران در زندگى، ما را تهدید مى کند، و اینک مشرف بر ما شده و چیزى آن را دفع نمى کند مگر مغفرت تو اینکه بعد از این، ما را با رحمت خودت که یگانه مورد امید ما است پرده پوشى کنى. آرى انسان، بلکه هر موجودى که مصنوع دیگرى است این معنا را به فطرت و غریزه خود درک مى کند که یکى از شؤون اشیاء واقعه در منزل هستى و مسیر بقا این است که آنچه عیب و نقص در خود مى بیند یا عارضش مى شود از بین برده و خود را تکمیل نماید، و نیز مى داند که یگانه کسى که مى تواند این کمبودها را جبران نماید خداى سبحان است. مقتضاى ربوبیت او هم همین است.و در پیشگاه ربوبیش حاجت به درخواست نیست، بلکه صرف عرض حال و اظهار حاجتى که براى عبد پیش آمده، کفایت مى کند بلکه بهتر، فصیح تر و بلیغ تر است از درخواست حاجت. از همین جهت آدم و حوا (ع) هم نگفتند: فاغفر لنا و ارحمنا- پس ببخش ما را و بر ما رحم کن.

جهت دیگرى که عمده همان بوده این است که در اثر مخالفتى که کردند در خود احساس ذلت و مسکنتى نمودند که با وجود آن آبرو و کرامتى در خود ندیدند که از خداى خود چیزى درخواست نمایند نتیجه این احساس این شد که در برابر هر حکمى که از ساحت رب العزه صادر مى شود تن در داده و تسلیم محض باشند. چیزى که هست با گفتن«ربنا» به این معنا اشاره کردند که در عین اعتراف به ظلم، چشم داشت و توقع مغفرت و ترحم را دارند.بنا بر این، معناى اینکه گفتند:” ربنا ظلمنا أنفسنا و إن لم تغفر لنا و ترحمنا لنکونن من الخاسرین” این است که ما بد کردیم و بر نفس خود ظلم روا داشتیم و در نتیجه مشرف به خسرانى شدیم که تمامى سعادتهاى زندگیمان را تهدید مى کند، ذلت و مسکنت بر ما مسلط شده و احتیاج ما به رحمت تو و محو لکه این ظلم مبرم گشته و براى ما آبرویى نگذاشته که با آن روى به درگاهت آوریم. اینک اى پادشاه عزیز تسلیم حکم توایم، حکم آنچه تو بنمایى، امر آنچه تو فرمایى. چیزى که هست تو رب ما و ما مربوب توایم از تو آن را امیدواریم که هر مربوبى از رب خود امید دارد.
دیدگاه مفسران در مورد استغفار حضرت آدم
مفسران درباره این که سخن فوق، چگونه با عصمت انبیا و نبوت آن حضرت سازگار است، پاسخ هاى گوناگونى داده اند :

۱- برخى گفته اند که گناه بر دو نوع است: گناه مطلق، همان مخالفت با فرمان قطعى خداوند است که شامل ترک واجب و انجام حرام مى باشد. گناه نسبى، آن است که عمل غیرحرامى از شخص بزرگى سر زند که با توجه به مقام و موقعیتش، شایسته او نباشد، چه اعمال بزرگان با توجه به موقعیت آنها، سنجیده مى شود. ازاین رو اگر یک ترک اولى از آن ها سرزند، مورد عقاب پروردگار قرار مى گیرند.

۲- برخى نیز گفته اند که نهى آدم از شجره ممنوعه، نهى ارشادى بود، نه نهى مولوى. گاهى خداوند از چیزى به لحاظ مقام مولویت نهى مى کند. در این صورت، اطاعتش بر هر انسانى واجب است؛ اما گاهى تنها براى این که به انسان بگوید که ارتکاب این عمل، اثر نامطلوبى براى او دارد، نهى مى کند (مقام نصیحت و اندرز) در داستان آدم نیز، امر خداوند به عنوان یک ارشاد است نه فرمان؛ لذا آدم تنها با نهى ارشادى مخالفت کرد، نه عصیان و گناه واقعى. علامه طباطبایی می نویسد: همانطور که یک بنده سرکش و متمرد، از اوامر مولا، و اراده او، میتواند بسوى مولایش برگردد، و مولایش هم او را، بمقام قربى که داشت، و از دست داده بود، برگرداند، همچنین یک مریضى که طبیبش او را از خوردن چیزى از میوه ها، و یا خوردنى دیگر نهى کرده، و بخاطر حفظ سلامتى او نهى کرده، و بیمار، دستور وى را مخالفت نموده، و در نتیجه بیماریش شدت یافته، و خطر مرگ تهدیدش نموده، او هم میتواند توبه کند، و دوباره بطبیب مراجعه نماید، تا او به رژیمى دستور دهد، تا دوباره به حال اول برگردد، و عافیت از دست رفته خود را باز یابد، که در این مورد طبیب بوى میگوید: باز یافتن عافیت، محتاج به تحمل مشقت و دشوارى، و ریاضت در فلان مقدار از زمان است، باید در این مدت این رژیم دشوار را عملى کنى، تا سلامتى مزاجت که داشتى بتو برگردد، و بلکه از اول هم بهتر شوى. و اما مسئله طلب مغفرت آدم، و نیز طلب رحمت، به خاطر ادب آدم وحوا در برابر خداوند بود.

۳- بعضى گفته اند که نهى آدم، نهى آزمایشى بوده است نه واقعى. با توجه بر این که آدم براى زندگى در زمین آفریده شده بود، نه بهشت و دوران توقف او در بهشت، دوران آزمایش بود نه دوران تکلیف بنابراین اوامر و نواهى خداوند در بهشت، تنها براى آشنا ساختن آدم به مسائل آینده در زمینه واجب و حرام بوده است. به این ترتیب، آدم تنها با یک فرمان آزمایشى مخالفت کرد، نه امر واجب و قطعى.
۴- برخى معتقدند که الفاظى مانند ظلم، عصیان، اغوا، توبه و غفران در داستان آدم، هیچ کدام دلیل صدور گناه از آدمى نمى باشند؛ زیرا واژه ى ظلم در لغت عرب، به معناى تجاوز از حد و قرار دادن چیزى در غیر محل خود است. کار آدم نیز – هر نوع تفسیر کنیم – نوعى تجاوز از حد و کار بى مورد بوده است و این، غیر از آن است که بگوییم: آدم قانون الهى را شکست و در زمره گناه کاران درآمد. افزون بر آن، درباره آدم، مسأله ظلم به نفس مطرح است و در قرآن، ظلم به نفس، در مقابل انجام کار بد قرار گرفته است (نساء، آیه ۱۱۰).
لفظ عصیان نیز در لغت، به معناى مخالفت است. اعراب به شتر بچه اى که از مادر خود جدا شود عاصى مى گویند و این نشان مى دهد که هر مخالفت و عصیانى گناه اصطلاحى نیست؛ زیرا آن جا که انسان سخن ناصح خود را نشنود، مى گویند که با گفتار او مخالفت کرد، در حالى که او گناه کار شمرده نمى شود. لفظ «غوى» نیز در لغت به معناى خسارت، زیان کارى، حرمان و نومیدى و ضلالت و گمراهى به کار مى رود. هیچ کدام از این معانى، مستلزم گناه نمى باشد؛ زیرا همه اینها، اعم از گناه است. ازاین رو، فردى که سخن ناصح خود را گوش نکند، گمراه خواهد بود نه گناه کار. واژه «توبه» نیز اعم از صدرو گناه است؛ زیرا، چه بسا انسان کارى را انجام دهد که مناسب مقام او نیست، سپس پشیمان شود و از آن توبه کند.
لفظ «غفران» نیز دلیل بر گناه نمى باشد؛ زیرا انسان هاى بزرگ به هنگام ترک اولى، آن چنان به تضرع و زارى مى افتند که گویى گناه بزرگى را مرتکب شده اند. آرى، ترک اولى، از یک عارف – با توجه به معرفت او – گناه عرفانى است، هر چند گناه شرعى نیست. حضرت آدم(ع) نیز چنین بود.

۵- در میان مفسرین اهل سنت، گروهى چون فخر رازى، مدعى شده اند که به طور مسلم، آدم مرتکب گناه شده است؛ ولى چون آن گناه پیش از رسیدن به مقام نبوت بوده است، با عصمت ایشان منافات ندارد، در مقابل، افرادى چون شیخ محمد عبده و آلوسى نیز گفته اند: با توجه به این ارتکاب آدم از روى سهو و نسیان بوده است، ضررى به عصمت و نبوت ایشان وارد نمى آید.

منابع:

۱- آیت الله سبحانى، منشور جاوید، ج ۱۱، ص ۹۲ – ۹۰ و ص ۷۰ تا ۸۵

۲-  آیت‏الله‏مکارم شیرازى، پیام قرآن، ج ۷، ص ۱۰۴

۳-  علامه طباطبایى، تفسیر المیزان، ج ۱، ص ۱۳۲ و ۱۳۷، ج‏۶، ص: ۳۷۸

_____________________________________________________________________________________________

۴ – شبهه عدم سازگاری عصمت و لغزش حضرت آدم (ع) طبق آیه ۳۶ بقره

اصل شبهه
بزرگترین دستاویز قائلان به عدم عصمت انبیاء، همین داستان آدم است. برخی بر اساس مبانی نقلی شبهه ای را در مورد عصمت حضرت آدم (ع) ذکر نموده اند که خداوند در سوره بقره می فرماید:

« فأزلهما الشیطان عنها فأخرجهما مما کانا فیه و قلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو و لکم فی الأرض مستقر و متاع إلى حین» ترجمه: پس شیطان آن دو را در باره ى آن [درخت] منحرف نمود و از آنچه در آن بودند بیرونشان کرد، و گفتیم: پایین روید، شما دشمن یکدیگرید و تا مدتى در زمین قرارگاه و معیشتى خواهید داشت. (بقره، ۳۶) آنها در بیان کیفیت عمل آدم و حوا طبق جمله « فأزلهما الشیطان» می گویند: حضرت آدم (ع) دچار لغزش شده است و این چگونه با عصمت ایشان سازگار است.

عناصر منطقی شبهه:
۱- طبق اعتقاد مسلمانان حضرت آدم (ع) معصوم بوده است.
۲- ولی طبق آیه ۳۶ سوره بقره وی دچار لغزش شده است.
۳- و لغزش با عصمت ایشان سازگار نیست.

پاسخ شبهه:
علامه طباطبایی در مورد جمله (فأزلهما الشیطان) می فرماید: ظاهر از این جمله، مانند نظائرش، این است که شیطان آدم را گول زد، و هر چند که این عبارت بیش از این دلالت ندارد، که گول زدن آدمش مانند گول زدن ما فرزندان آدم از راه القاء وسوسه در قلب بوده، بدون اینکه خودش را بطرف نشان دهد، هم چنان که ما را هم گول مى زند، و ما تا کنون خود او را ندیده ایم. لکن از امثال آیه: « فقلنا یا آدم إن هذا عدو لک و لزوجک»، که خداوند با کلمه (هذا) اشاره به شیطان کرده، فهمیده میشود که خدا وى را به آدم و همسرش نشان داده بود، و معرفیش کرده بود، معرفى به شخص او، و عین او، نه معرفى به وصف او، و همچنین آیه « یا آدم هل أدلک على شجره الخلد»، که حکایت کلام شیطان است، که قرآن کریم آن را به صورت حکایت خطاب آورده، و این دلالت دارد بر اینکه گوینده آن که شیطان است، در برابر آدم ایستاده، و با او صحبت مى کرده، و خلاصه، سخن، سخن کسى است که شنونده او را مى دیده و همچنین آیه « و قاسمهما: إنی لکما لمن الناصحین» (سوره اعراف آیه ۲۱) که در سوره اعراف است، چون قسم خوردن از کسى تصور دارد که دیده شود.و همچنین آیه«و ناداهما ربهما: أ لم أنهکما عن تلکما الشجره؟ و أقل لکما إن الشیطان لکما عدو مبین»؟ که آن نیز دلالت دارد بر اینکه شیطان براى آدم و همسرش دیده میشد، و او را مى دیده اند، و اگر حال آن دو نیز نسبت بشیطان، مثل حال ما بوده، که او را نمى بینیم، و تنها وسوسه اش بما مى رسد، میتوانستند بگویند: ما که شیطانى ندیدیم، و خیال کردیم این وسوسه ها از افکار خودمان بوده، و هیچ احتمال ندادیم که از ناحیه او باشد، و ما هیچ قصد مخالفت با سفارشى که در خصوص هوشیارى از وسوسه شیطان کردى نداشتیم. و سخن کوتاه اینکه آدم و همسرش شیطان را مى دیدند، و او را مى شناختند، هم چنان که انبیاء با اینکه بعصمت خدایى معصومند، او را مى دیدند و هنگامى که میخواست متعرض ایشان بشود، مى شناختند، هم چنان که روایات وارده در باره نوح، و ابراهیم و موسى، و عیسى، و یحیى، و ایوب، و اسماعیل، و محمد (ص)، بر این معنا دلالت دارد.
و همچنین ظاهر آیات این داستان، از قبیل آیه «ما نهاکما ربکما عن هذه الشجره»، که به روشنى مى رساند شیطان با آن دو تن در برابر درخت نامبرده ایستاده بود، و قبلا خود را به بهشت در انداخته، و طرح دوستى با آن دو ریخته، و با وسوسه خود فریبشان داده، و اگر گفته شود، شیطان که داخل بهشت نمی شود؟ در پاسخ بایدگفت: این اشکال وقتى وارد است که بهشت مورد بحث، بهشت خلد باشد، و چنین نبوده، بلکه این جریان در بهشتى دیگر صورت گرفته، به دلیل اینکه همگى آنها از آن بهشت بیرون شدند، و اگر بهشت خلد بود، با بیرون شدن نمى ساخت. و اما این خطاب که خداى تعالى بابلیس کرد که: « فاهبط منها، فما یکون لک أن تتکبر فیها، فاخرج» ترجمه: از این بهشت فرود آى، که در اینجا نمى توانى تکبر کنى، پس از آن بیرون شو(سوره اعراف آیه ۱۳) که به ظاهر فرمان بیرون شدن ابلیس از بهشت است، ممکن است بگوئیم: مراد از آن بیرون شدنش از میانه ملائکه، و یا از آسمان، و مقام قرب و تشریف است.
« و قلنا اهبطوا بعضکم لبعض عدو» از ظاهر سیاق بر مى آید که خطاب در این آیه متوجه آدم و همسرش و ابلیس همگى است، ولى در سوره اعراف خطاب را متوجه خصوص ابلیس کرد، و فرمود: « اهبط منها، فما یکون لک أن تتکبر فیها» (سوره اعراف آیه ۱۴) و این از آن جهت است که در حقیقت خطاب در آیه مورد بحث، نظیر جمع بین دو خطاب است، تا آنچه خدا قضائش را رانده حکایت کند، مانند عداوت میانه ابلیس ملعون، و آن دو و ذریه آنان، و نیز مانند زندگى کردن آدمیان در زمین، و مردنشان در همانجا، و مبعوث شدنشان از آنجا.

عده ای می گویند: خطیئه و گناه آدم، چه معنا دارد؟ مگر پیامبر هم گناه مى کند؟

آنچه در بدو نظر از آیات ظاهر میشود، این است که آن جناب رسما گناه کرده، مانند جمله« و لا تقربا هذه الشجره فتکونا من الظالمین » ترجمه: زنهار از این درخت نخورید که از ستمگران میشوید(بقره، ۳۵، اعراف، ۱۹)، و نیز جمله: « و عصى آدم ربه فغوى » ترجمه: آدم پروردگار خود را نافرمانى کرد، و در نتیجه گمراه شد.« سوره طه آیه ۱۲۱» و نیز مانند اعترافى که خود آن جناب کرده، و قرآن آن را حکایت نموده فرموده: « ربنا ظلمنا أنفسنا، و إن لم تغفر لنا، و ترحمنا، لنکونن من الخاسرین» ترجمه: پروردگارا بخود ستم کردیم، و اگر ما را نیامرزى، و رحم نکنى، از زیانکاران خواهیم بود « سوره اعراف آیه ۲۳»، این آن مطلبى است که از نظر خود این ظواهر، و قطع نظر از رسیدگى به دقت همه آیات داستان، به نظر مى رسد، و اما اگر در همه آیات داستان تدبر کنیم، و نهى از خوردن درخت را مورد دقت قرار دهیم، یقین پیدا مى کنیم: که نهى نامبرده نهى مولوى نبوده، تا نافرمانیش معصیت خدا باشد، بلکه تنها راهنمایى و خیر خواهى، و ارشاد بوده، و خداى تعالى خواسته است مصلحت نخوردن از درخت، و مفسده خوردن آن را بیان کند، نه اینکه با اراده مولوى آدم را بعبث، وادار به نخوردن از آن کند.

دلیل این معنا چند چیز است، اول اینکه خداى تعالى هم در سوره بقره، و هم در سوره اعراف، ظلم را متفرع بر مخالفت نهى کرده، و فرموده: « لا تقربا هذه الشجره، فتکونا من الظالمین»، و آن گاه در سوره (طه) این ظلم را به شقاوت مبدل نموده، و فرموده (مواظب باشید شیطان شما را بیرون نکند، و گر نه بدبخت میشوید).
آن گاه این بدبختى را در چند جمله که به منزله تفسیر است، بیان کرده، و فرموده: (تو در این بهشت نه گرسنه میشوى، و نه تشنه، و نه عریان، و نه گرمازده)، و با این بیان روشن کرده که مراد از شقاوت، شقاوت و تعب دنیوى است، که از لوازم جدا ناشدنى زندگى زمینى است، چون در زمین است که انسان بگرسنگى، و تشنگى، و لختى، و امثال آن گرفتار میشود.پس معلوم است خدا آدم را نهى کرد تا گرفتار اینگونه عوارض نشود، و هیچ علت دیگرى که باعث نهى مولوى باشد، بیان نکرد، پس به این دلیل نهى نامبرده ارشادى بوده، و مخالفت نهى ارشادى گناه نیست، و مرتکب آن را خارج از رسم عبودیت نمى شمارند. بنابر این ظلم در آن چند جمله به معنای نافرمانى و معصیت نیست بلکه مراد از آن، ظلم به نفس، و خود را گرفتار تعب و هلاکت کردن است، نه ظلم به حقوق خدا، که در باب مسئله ربوبیت و عبودیت، از منافیات شمرده میشود، و این خیلى روشن است.
دلیل دوم مسئله توبه آدم است، چون توبه به معناى رجوع، و برگشتن بنده به خداست، که اگر از ناحیه خدا قبول شود، گناه به کلى محو و نابود مى گردد، و گناه کار تائب، مثل کسى میشود که اصلا گناهى نکرده، و با چنین کسى معامله بنده مطیع و منقاد را مى کنند، و در خصوص مورد عملى که کرده، معامله امتثال و انقیاد را مینمایند.و اگر نهى از خوردن درخت نهى مولوى بود، و توبه آدم هم توبه از گناه عبودى، و رجوع از مخالفت نهى مولوى مولى بود، باید بعد از توبه دوباره به بهشت برمى گشت، چون توبه مخالفت او را از بین برده بود، زیرا صریح قرآن است که خدا توبه آدم را پذیرفت، و حال آنکه مى بینیم بعد از توبه هم در زمین باقى ماند، و به بهشتش برنگرداندند. از اینجا معلوم میشود که بیرون شدن از بهشت، به دنبال خوردن از درخت، یک اثر ضرورى، و خاصیت تکوینى آن خوردن بوده، عینا مانند مردن بدنبال زهر خوردن، و سوختن بدنبال در آتش افتادن، هم چنان که در همه موارد تکلیف ارشادى، اثر، اثر تکوینى است، نه اثر مولوى، مثلا مجازات، در مورد تکلیف مولوى است، مانند سوختن در آتش دوزخ، در برابر ترک نماز، و استحقاق مذمت، و دورى از خدا در برابر مخالفت هاى عمومى، و اجتماعى.

سوم اینکه در آن روز که این مخالفت سر زد، اصلا دینى تشریع نشده بود، و بعد از هبوط آدم دین خدا نازل شد، بشهادت اینکه در آیات همین داستان فرمود: (همگى از بهشت هبوط کنید، و فرود شوید، پس هر گاه از ناحیه من دینى، و هدایتى برایتان آمد، هر کس هدایتم را پیروى کند، ترسى بر آنان نیست، و دچار اندوهى نیز نمیشوند، و کسانى که پیروى آن نکنند، و کفر ورزیده، آیات ما را تکذیب نمایند، آنان اصحاب آتش، و در آن جاودانه اند) .این دو آیه کلامى است که تمامى تشریع ها و قوانینى را که خداى تعالى در دنیا از طریق ملائکه، و کتابهاى آسمانى، و انبیایش مى فرستد، شامل است، و خلاصه این آیه اولین تشریع و قانونى را که خداى تعالى در دنیاى آدم، و براى بشر مقرر کرده، حکایت مى کند، و بطورى که خدا حکایت کرده، این قضیه بعد از امر دومى هبوط واقع شده، و واضح است که امر به هبوط، امرى تکوینى، و بعد از زندگى آدم در بهشت، و ارتکاب آن مخالفت بوده، پس معلوم شد که در آن روز، و در حین مخالفت آن دستور، و خوردن از درخت، هیچ دینى تشریع نشده بود، و هیچ تکلیف مولوى و خطابى مولوى از خداى تعالى صادر نشده بود.
بنابر این در پاسخ این شبهه باید گفت همان گونه که مخالفت با نهی مولوی، لغزش حساب می شود، مخالفت با نصیحت ناصح نیز، لغزش قلمداد می شود. لغزش هیچ گاه ملازم با «ذنب» و«گناه» نیست، آنجا که انسان به سخن ناصح مشفق گوش فرا ندهد و دچار مشقت زحمت در زندگی گردد، نیز «لغزش» صدق می کند، لغزش در زندگی منحصر به مخالفت با اوامر مولوی نیست، بلکه آنجا که دستور بزرگتر را که جنبه ارشادی و عنوان پند و اندرز دارد، گوش ندهد و با ضررهائی روبرو گردد، نیز لفظ لغزش صدق می کند. بنابراین هیچ منافاتی با عصمت ندارد.

منابع:

۱-             پرسمان عصمت، تهیه و تنظیم: واحد پاسخ به سوالات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، ویراست اول- تابستان ۱۳۸۶

۲-             ترجمه تفسیر المیزان، ج‏۱، ص: ۲۰۲ و ص ۱۳۷ـ ۱۳۶ و ص ۲۰۸-۲۱۰

۳-              منشور جاوید ج۱۱، ص ۷۰ تا ۸۵

 ___________________________________________________________________________________________

۵ – شبهه منافات خطای حضرت آدم (ع) با عصمت ایشان طبق آیات سوره طه

اصل شبهه
برخی بر اساس مبانی نقلی شبهه ای را در مورد عصمت حضرت آدم (ع) ذکر نموده اند که در سوره طه آیه ۱۲۱ آمده است:

« و عصی آدم ربه فغوی» ترجمه: «آدم پروردگارش را عصیان کرد و گرفتار غوایت شد»! و نیز در آیه ۱۱۵ طه آمده است:

« و لقد عهدنا الی آدم من قبل فنسی و لم نجد له عزما » ترجمه: «ما از آدم از قبل پیمان گرفته بودیم او فراموش کرد و عزم استواری برای او نیافتیم».

در آیه نخست نسبت عصیان و غوایت به آدم داده شده، و در آیه دوم نسبت نسیان، و هیچیک از این دو با مقام عصمت انبیاء که مصونیت از گناه و خطا و نسیان است سازگار نیست. و اگر گفته شود که خطیئه حضرت آدم(ع) گناه نبود، پس چرا آن حضرت و فرزندانشان به مشقات زندگى دنیوى گرفتار شدند؟

عناصر منطقی شبهه:
۱- طبق اعتقاد مسلمانان پیامبران از گناه و خطا و نسیان مصونیت دارند و معصوم می باشند.
۲- طبق آیات قرآن حضرت آدم دچار خطیئه شد.
۳- پس حضرت آدم معصوم نبوده است.

نتیجه: طبق آیات قرآن حضرت آدم گرفتار خطا شد و این با مقام عصمت انبیاء که مصونیت از گناه و خطا و نسیان است سازگار نیست.

پاسخ شبهه:
مفسران از قدیم الایام تا به امروز در پاسخ این شبهه بحثهای گوناگونی کرده اند.بعضی بدون توجه به دلائل عقلی و نقلی گفته اند منظور در اینجا صدور گناه کبیره از آدم است، و بعضی تصریح کرده اند که این مربوط به دوران قبل از نبوت آدم بوده، بعضی نیز این عصیان را حمل بر گناه صغیره کرده و از کنار این مسأله به آسانی گذشته اند.ولی آنها که با توجه به آیات قرآن درباره عصمت انبیاء و مقام عظیمی که خداوند برای آنها قرار داده، و مخصوصا مقام خلیفه اللهی و نماینده خدا بودن در مورد آدم، در برابر اینگونه تفسیرهای نادرست تسلیم نشده و هریک راهی برای حل این مشکل اندیشیده اند که در مجموع سه تفسیر را می توان پذیرفت:

نظریات مختلف درباره گناه حضرت آدم
۱- نهی آدم آزمایشی بوده است.
با توجه به اینکه آدم برای زندگی در زمین آفریده شده بود نه در بهشت، و دوران توقف او در بهشت یک دوران، آزمایشی بوده، نه دوران تکلیف، بنابراین اوامر و نواهی خداوند در آنجا تنها برای آشنا ساختن آدم به مسائل آینده در زمینه واجب و حرام بوده است.به این ترتیب آدم تنها یک فرمان آزمایشی را مخالفت کرد نه یک امر واجب قطعی را.در حدیثی از امام علی بن موسی الرضا علیه السلام می خوانیم که در پاسخ «علی بن محمد جهم» که از متکلمان معروف آن عصر بود و به خاطر بعضی از ظواهر قرآنی عقیده به عدم عصمت انبیاء داشت فرمود:

«وای بر تو از خدا بترس! و به انبیاء الهی کارهای زشت نسبت مده، و آیات قرآن را به رأی خود تفسیر مکن که خداوند متعال می گوید:

« و ما یعلم تأویله الا الله» سپس فرمود: اما آنجه خداوند درباره آدم فرموده و عصی آدم ربه فغوی(این به خاطر آن است که) خداوند عزوجل آدم را حجت در زمینش و جانشین خودش در بلادش قرار داد، او را برای بهشت نیافریده بود در حالی که معصیت آدم در بهشت بود، نه در زمین (و بهشت،، دار تکلیف نبود بلکه دار آزمایش بود) تا تقدیرات امر الهی کامل شود، هنگامی که به زمین فرستاده شد و حجت و خلیفه الهی شد مقام عصمت پیدا کرد آن گونه که خداوند می فرماید: ان الله اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین: «خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برگزید».

۲- نهی آدم نهی ارشادی بود
جمعی معتقدند اوامر و نواهی پیامبران و از جمله آدم علیه السلام که مورد عمل واقع نشد جنبه ارشادی داشته، همانند امر و نهی طبیب که به بیمار دستور می دهد فلان دارو را بخور و از فلان غذای نامناسب پرهیز کن، هرگاه بیمار مخالفت دستور طبیب کند تنها به خود ضرر زده، زیرا ارشاد و راهنمایی طبیب را نادیده گرفته است.در اینجا ممکن است تعبیر به عصیان و نافرمانی طبیب بشود، ولی مسلم است هتک احترامی نسبت به طبیب نشده فقط مصالح خود شخص زیر پا رفته است. خداوند نیز به آدم گفته بود که از «شجره منهیه» (درخت ممنوع) نخورد که اگر بخورد از بهشت و آرامشی که بر او در آنجا حکمفرماست بیرون خواهد شد و به زحمت خواهد افتاد: «فقلنا یا آدم ان هذا عدو لک و لزوجک فلایخرجنکما من الجنه فتشقی ان لک الا تجوع فیها و لاتعری و انک لاتظمؤ فیها و لاتضحی»ترجمه: «به آدم گفتیم که این (شیطان) دشمن تو و همسرت می باشد مبادا شما را از بهشت (فورا) بیرون کند که به زحمت خواهی افتاد – تو در بهشت گرسنه نمی شوی و برهنه نخواهی شد، و در آن تشنه نمی شوی و حرارت آفتاب آزارت نمی دهد» (طه/۱۱۹-۱۱۷)بنابراین آدم این نهی ارشادی را عصیان کرد و خود را به زحمت افکند نه یک فرمان واجب الهی را و تعبیر به «عصیان» با توجه به قرائن موجود در سایر آیات هرگز مشکلی در مسأله عصمت آدم ایجاد نمی کند.و از اینجا تفسیر جمله «فغوی» که در ذیل همین آیه است نیز روشن می شود که منظور محروم شدن آدم از مواهب بهشتی است زیرا غوایت به معنی کارهایی است که از اعتقاد نادرستی سرچشمه می گیرد، یا به معنی کارهایی است که انسان را از رسیدن به مقصد باز می دارد، و به هر حال اگر آدم مخالفت با این نهی ارشادی نمی کرد مدت بیشتری در بهشت می ماند.

۳- ترک اولی بوده است.
این پاسخ طرفداران بیشتری دارد نه تنها در اینجا بلکه در تمام مواردی که نسبت گناهی به انبیاء داده شده است آن را از این طریق تفسیر می کند.توضیح اینکه: گناه و عصیان بر دو گونه است: گناه و عصیان «مطلق» و گناه و عصیان «نسبی» منظور از قسم اول تمام گناهانی است که از هر کس صادر شود گناه محسوب می شود، و هیچ گونه استثنائی در آن نیست مانند خوردن اموال حرام و ظلم و زنا و دروغ.اما گناه نسبی گناهانی است که با توجه به مقام و شخصیت و معرفت و موقعیت اشخاص عمل نامطلوب محسوب می شود و چه بسا صادر شدن این عمل از دیگری نه تنها عیب نباشد، بلکه فضیلتی محسوب می شود مثلا گاهی یک فرد بی سواد و درس نخوانده، ستایش از خداوند می کند و نمازی می خواند که برای او یک عمل شایسته است، اما این تعبیر از یک عالم درس خوانده باسابقه ممکن است ناشایست باشد و یا اینکه یک کمک ناچیز از سوی کارگر ساده که مزد یک روزش محسوب می شود برای ساختن یک بنای عام المنفعه مانند مدرسه و بیمارستان و مسجد، یک عمل خیر بلکه یک ایثار مهم است، در حالی که اگر این مبلغ را یک ثروتمند بزرگ بدهد نه تنها پسندیده نیست، بلکه همه او را مذمت می کنند و او را به دون همتی و بخل و خسیس بودن متهم می سازند.این همان چیزی است که در میان علما و دانشمندان معروف است که می گویند: حسنات الابرار سیئات المقربین: «حسنات نیکان، گناهان مقربان است.»بنابراین انبیاء با آن مقام والای ایمان و معرفت، هرگاه کاری از آنها سرزند که دون شأن و مقام آنها باشد ممکن است از آن تعبیر به عصیان شود در حالی که صادر شدن همین عمل از دیگر عین «اطاعت» است، خواندن یک نماز با کمی حضور قلب برای یک فرد عادی، فضیلت است، اما برای یک پیامبر یا امام گناه است! (گناه نسبی نه مطلق).
تمام تعبیراتی که درباره عصیان و گناه و ذنب انبیاء – چه در مورد آدم و چه در مورد خاتم – در آیات و روایات دیده می شود، ممکن است اشاره به همین معنی باشد.گاهی از این معنی به عنوان «ترک اولی» تعبیر می شود و منظور از آن عملی است که ترکش از انجامش بهتر است، این عمل ممکن است جزء «مکروهات» یا «مباحات» و حتی «مستحبات» باشد، مثلا طواف مستحبی گرچه کار خوب و پسندیده ای است ولی ترک آن و پرداختن به قضای حاجت مؤمن، اولی و بهتر است (همانگونه که در روایات وارد شده).حال اگر کسی قضای حاجت مؤمن را رها کند و به جای آن طواف خانه خدا انجام دهد گرچه ذاتا عمل عمل مستحبی انجام دادنه، ولی ترک اولی کرده است، و این کار برای اولیاء الله و انبیاء و ائمه هدی علیهم السلام مناسب نیست، و اینکه بعضی گمان کرده اند، ترک اولی حتما در مورد کارهای مکروه گفته می شود، اشتباه محض است .به هرحال، مسأله گناه نسبی به عنوان ترک اولی می تواند پاسخ روشنی برای تمام سئوالاتی باشد که به خاطر آیات و روایاتی که در آن نسبت گناه به معصومین داده شده است.قابل توجه اینکه تعبیر به «معصیت» درباره ترک مستحبات نیز در روایات اسلامی دیده می شود، از جمله در حدیث معتبری از امام باقر علیه السلام می خوانیم که سخن از نوافل یومیه (نمازهای مستحب روزانه) به میان آورد و فرمود: « انما هذا کله تطوع و لیس بمفروض ان تارک الفریضه کافر و ان تارک هذا لیس بکافر ولکنها معصیه»: اینها همه مستحب است و واجب نیست، کسی که نماز واجب را ترک کند کافر است و کسی که اینها را ترک کند کافر نیست ولی معصیت کرده است.از نظر لغت نیز «عصیان» – همان گونه که راغب در مفردات آورده – به معنی هرگونه خارج شدن از دائره اطاعت است (خواه اطاعت در اوامر وجوبی باشد یا مستحبات).سؤال: ممکن است در اینجا گفته شود درست است که عصیان و گناه مفهوم وسیعی دارد که حتی گاهی ترک مستحبات و ترک اولی را شامل می شود، و نسبت به افراد متفاوت است، ولی چه فلسفه ای داشته است که خداوند کرارا در آیات قرآن مجید این تعبیرات را در مورد انبیاء گرامی خود به کار برده است.پاسخ این سؤال در حدیث جالبی که مرحوم طبسی در کتاب احتجاج آورده است از امیر مؤمنان علی علیه السلام نقل شده، این حدیث طولانی است و در قسمتی از آن آمده است که مرد زندیق (نامسلمان) عرض کرد: من می بینم خداوند لغزشهای پیامبران خود را آشکارا بیان کرده، مانند و عصی آدم ربه فغوی (این چه حکمتی دارد؟)امام علیه السلام فرمود: ذکر لغزشهای انبیاء و آنچه را خداوند در کتابش تبیین کرده، از روشنترین دلائل حکمت خداوند متعال و قدرت ظاهر او است، زیرا می دانست معجزات و دلائل انبیاء چنان در دل امتها بزرگ می آید که بعضی معتقد به الوهیت و خدایی انبیاء می شوند، همان گونه که نصاری درباره عیسی بن مریم گفتند، لذا خداوند این لغزشها را می شمارد تا همه بدانند آنها کمالات و صفات الهی را دارا نبودند (و کسی فکر الوهیت آنها را در سر نپروراند).

نتیجه:
آنچه در مورد آدم و همچنین در مورد سایر انبیاء آمده است که آنها مرتکب گناه و عصیان شدند سه جواب عمده دارد که هر کدام به تنهایی برای پاسخ از آن کافی است، و در عین حال منافاتی با هم ندارند، یعنی این تعبیرات در مورد حضرت آدم ممکن است هم ناظر به ترک اوامر آزمایشی باشد، و هم ارشادی، و هم ترک اولی، اما در سایر انبیاء تنها می تواند ناظر به دو قسمت اخیر یعنی ترک اوامر ارشادی و ترک اولی بوده باشد.
به هر حال یکى از نکات کلیدى براى چاره جویى اعمال به ظاهر گناه آلود معصومان، تمایز نهادن میان امر و نهى «مولوى» و «ارشادى» است. در امر و نهى مولوى، خود سرپیچى از فرمان، زیانبار است؛ چراکه حرمت و منزلت کسى که پیروى از او لازم بوده، نادیده گرفته شده است. به عنوان مثال، نهى از خوردن شراب، نهى مولوى است که سرپیچى از آن، خواه ناخواه، عقوبت زا است؛ چه به مستى و عواقب ناشى از آن بینجامد و چه این پیامدهاى ناگوار را به دنبال نیاورد. اما امر و نهى ارشادى، به منزله ارشاد و راهنمایى به حکم عقل است و صرف سرپیچى از آن، ضرر و زیانى در پى ندارد. امر و نهى پزشکان، نمونه روشنى از این دست است: وقتى که پزشک به خوردن دارویى فرمان مى دهد و یا بیمار را از انجام عملى برحذر مى دارد، نه از آن رو است که خود را مولا و صاحب اختیار و بیمار را عبد و بنده خود بداند، بلکه فرمان وى بیانگر وجود رابطه اى مثبت بین خوردن دارو و درمان بیمارى است. بدیهى است که اطاعت و سرپیچى از این فرمان، به خودى خود، سود و زیانى ندارد؛ بلکه، تنها، پیامدهاى واقعى مربوط به متعلق آن، دامنگیر بیمار مى گردد.نکته درخور توجه این است که امر و نهى خداوند و اولیاى دین نیز گاه جنبه ارشادى به خود مى گیرد و در این صورت، تخلف از آن، گناه و حرام شرعى بشمار نمى آید. براى مثال، اگر پیامبر خدا (ص) شخص بیمارى را از خوردن یک نوع غذا برحذر دارد و دلیل آن را شدت یافتن بیمارى وى بشمارد، سرپیچى از این فرمان، غیر از شدت یافتن بیمارى، عقوبت دیگرى در پى نخواهد داشت.یک از راههاى تشخیص مولوى یا ارشادى بودن امر و نهى، توجه نمودن به «علتى» است که براى حکم بیان مى گردد. مثلا از عبارت «از انجام این کار بپرهیز؛ زیرا آتش دوزخ را در پى خواهد داشت» مولوى بودن نهى استفاده مى شود. اما اگر گفته شود: «این عمل را ترک کن، وگرنه دچار مشکلات دنیوى مى گردى» چیزى جز ارشادى بودن نهى، برداشت نمى شود.

شواهدی بر ارشادى بودن نهى حضرت آدم(ع)
در داستان حضرت آدم(ع) نیز شواهد فراوانى، بر ارشادى بودن نهى، مهر تأییدمى زنند،از جمله:

۱) آیات ۱۱۷ تا ۱۱۹ سوره طه، پیامد استفاده از «شجره ممنوعه» را گرفتار شدن به سختیهاى زندگى دنیوى دانسته اند، نه دور شدن از ساحت قرب الهى. و این، خود، دلیل روشنى بر ارشادى بودن نهى است که سرپیچى از آن، جز مشکلات مورد اشاره، مفسده دیگرى در پى ندارد. از اینجا این نکته روشن مى گردد که مقصود از «ظلم» در آیات دیگرى که نتیجه بهره گیرى از آن درخت را، ظالم خوانده شدن آدم و حوا مى دانند، ظلم به خود و روا داشتن سختیها بر خویشتن است، نه گناه و خروج از دایره عبودیت.

۲) از آیه ۳۸ سوره بقره، چنین برمى آید که تکالیف الهى و امر و نهى عقوبت زا، تنها از زمان هبوط آدم و حوا (علیهما السلام)م آغاز گشته اند، و عالم پیش از آن، عالم تکلیف نبوده است، تا سخن از نافرمانى و گردنکشى در برابر شریعت الهى به میان آید. کوتاه سخن آنکه، در دفاع از عصمت حضرت آدم ابوالبشر (علیه السلام) پاسخهاى مختلفى از سوى اندیشمندان شیعه و سنى ارائه گشته. که یکى از بهترین آنها، پاسخ یادشده است که خواستگاه آن، نه حدس و گمان، بلکه آیات شریفه قرآن است.

پاسخ به شبهه از دیدگاه علامه طباطبایی
عده ای می گویند: خطیئه و گناه آدم، چه معنا دارد؟ مگر پیامبر هم گناه مى کند؟
در پاسخ علامه طباطبایی می گوید: آنچه در بدو نظر از آیات ظاهر میشود، این است که آن جناب رسما گناه کرده، مانند جمله« و لا تقربا هذه الشجره فتکونا من الظالمین » ترجمه: زنهار از این درخت نخورید که از ستمگران میشوید(بقره، ۳۵، اعراف، ۱۹)، و نیز جمله: « و عصى آدم ربه فغوى » ترجمه: آدم پروردگار خود را نافرمانى کرد، و در نتیجه گمراه شد.« سوره طه آیه ۱۲۱» و نیز مانند اعترافى که خود آن جناب کرده، و قرآن آن را حکایت نموده فرموده: « ربنا ظلمنا أنفسنا، و إن لم تغفر لنا، و ترحمنا، لنکونن من الخاسرین» ترجمه: پروردگارا بخود ستم کردیم، و اگر ما را نیامرزى، و رحم نکنى، از زیانکاران خواهیم بود « سوره اعراف آیه ۲۳»، این آن مطلبى است که از نظر خود این ظواهر، و قطع نظر از رسیدگى به دقت همه آیات داستان، به نظر مى رسد، و اما اگر در همه آیات داستان تدبر کنیم، و نهى از خوردن درخت را مورد دقت قرار دهیم، یقین پیدا مى کنیم: که نهى نامبرده نهى مولوى نبوده، تا نافرمانیش معصیت خدا باشد، بلکه تنها راهنمایى و خیر خواهى، و ارشاد بوده، و خداى تعالى خواسته است مصلحت نخوردن از درخت، و مفسده خوردن آن را بیان کند، نه اینکه با اراده مولوى آدم را بعبث، وادار به نخوردن از آن کند.
دلیل این معنا چند چیز است، اول اینکه خداى تعالى هم در سوره بقره، و هم در سوره اعراف، ظلم را متفرع بر مخالفت نهى کرده، و فرموده: « لا تقربا هذه الشجره، فتکونا من الظالمین»، و آن گاه در سوره (طه) این ظلم را به شقاوت مبدل نموده، و فرموده (مواظب باشید شیطان شما را بیرون نکند، و گر نه بدبخت میشوید).
آن گاه این بدبختى را در چند جمله که به منزله تفسیر است، بیان کرده، و فرموده: (تو در این بهشت نه گرسنه میشوى، و نه تشنه، و نه عریان، و نه گرمازده)، و با این بیان روشن کرده که مراد از شقاوت، شقاوت و تعب دنیوى است، که از لوازم جدا ناشدنى زندگى زمینى است، چون در زمین است که انسان بگرسنگى، و تشنگى، و لختى، و امثال آن گرفتار میشود.
پس معلوم است خدا آدم را نهى کرد تا گرفتار اینگونه عوارض نشود، و هیچ علت دیگرى که باعث نهى مولوى باشد، بیان نکرد، پس به این دلیل نهى نامبرده ارشادى بوده، و مخالفت نهى ارشادى گناه نیست، و مرتکب آن را خارج از رسم عبودیت نمى شمارند. بنابر این ظلم در آن چند جمله به معنای نافرمانى و معصیت نیست بلکه مراد از آن، ظلم به نفس، و خود را گرفتار تعب و هلاکت کردن است، نه ظلم به حقوق خدا، که در باب مسئله ربوبیت و عبودیت، از منافیات شمرده میشود، و این خیلى روشن است.
دلیل دوم مسئله توبه آدم است، چون توبه به معناى رجوع، و برگشتن بنده به خداست، که اگر از ناحیه خدا قبول شود، گناه به کلى محو و نابود مى گردد، و گناه کار تائب، مثل کسى میشود که اصلا گناهى نکرده، و با چنین کسى معامله بنده مطیع و منقاد را مى کنند، و در خصوص مورد عملى که کرده، معامله امتثال و انقیاد را مینمایند.و اگر نهى از خوردن درخت نهى مولوى بود، و توبه آدم هم توبه از گناه عبودى، و رجوع از مخالفت نهى مولوى مولى بود، باید بعد از توبه دوباره به بهشت برمى گشت، چون توبه مخالفت او را از بین برده بود، زیرا صریح قرآن است که خدا توبه آدم را پذیرفت، و حال آنکه مى بینیم بعد از توبه هم در زمین باقى ماند، و به بهشتش برنگرداندند. از اینجا معلوم میشود که بیرون شدن از بهشت، به دنبال خوردن از درخت، یک اثر ضرورى، و خاصیت تکوینى آن خوردن بوده، عینا مانند مردن بدنبال زهر خوردن، و سوختن بدنبال در آتش افتادن، هم چنان که در همه موارد تکلیف ارشادى، اثر، اثر تکوینى است، نه اثر مولوى، مثلا مجازات، در مورد تکلیف مولوى است، مانند سوختن در آتش دوزخ، در برابر ترک نماز، و استحقاق مذمت، و دورى از خدا در برابر مخالفت هاى عمومى، و اجتماعى.
سوم اینکه در آن روز که این مخالفت سر زد، اصلا دینى تشریع نشده بود، و بعد از هبوط آدم دین خدا نازل شد، بشهادت اینکه در آیات همین داستان فرمود: (همگى از بهشت هبوط کنید، و فرود شوید، پس هر گاه از ناحیه من دینى، و هدایتى برایتان آمد، هر کس هدایتم را پیروى کند، ترسى بر آنان نیست، و دچار اندوهى نیز نمیشوند، و کسانى که پیروى آن نکنند، و کفر ورزیده، آیات ما را تکذیب نمایند، آنان اصحاب آتش، و در آن جاودانه اند).
این دو آیه کلامى است که تمامى تشریع ها و قوانینى را که خداى تعالى در دنیا از طریق ملائکه، و کتابهاى آسمانى، و انبیایش مى فرستد، شامل است، و خلاصه این آیه اولین تشریع و قانونى را که خداى تعالى در دنیاى آدم، و براى بشر مقرر کرده، حکایت مى کند، و بطورى که خدا حکایت کرده، این قضیه بعد از امر دومى هبوط واقع شده، و واضح است که امر به هبوط، امرى تکوینى، و بعد از زندگى آدم در بهشت، و ارتکاب آن مخالفت بوده، پس معلوم شد که در آن روز، و در حین مخالفت آن دستور، و خوردن از درخت، هیچ دینى تشریع نشده بود، و هیچ تکلیف مولوى و خطابى مولوى از خداى تعالى صادر نشده بود.

عصمت حضرت آدم (ع) و الفاظ: عصی، غوی و تاب
برخی فریب معنای متبادر امروزی این الفاظ را خورده و تصور کرده اند که آدم، کاری برخلاف عصمت انجام داده است. در حالی که هیچ یک از این الفاظ – با توجه به معنای ریشه ای آنها نه متبادر امروزی – گواه بر معصیت او نیست.
۱- عصیان، در لغت عربی، به معنی مخالفت است. شتربچه ای که از مادر خود جدا شود در لغت عرب، «عاصی» می نامند و این نشان می دهد که هر مخالفت، در اصطلاح گناه نیست؛ زیرا آنجا که انسان سخن ناصح خود را نشنود، می گویند: با گفتار او مخالفت کرد، در حالی که او گنهکار خوانده نمی شود.

۲- لفظ «غوی» در لغت عرب به معنای خسارت و زیانکاری، حرمان و نومیدی، ضلالت و گمراهی، به کار می رود و شما هرکدام از این معانی را انتخاب کنید، مستلزم گناه نیست. فرض کنید «غوی» از «غی» به معنی ضلالت، مقابل «رشد» گرفته شده است، چنانکه می فرماید: « قد تبین الرشد من الغی» ترجمه: راه از بیراهه آشکار شده است (سوره بقره ،آیه ۲۵۶) ولی کار بر خلاف رشد، اعم از گناه است. فردی که سخن ناصح خود را در قلمرو تحصیل یا کار و کسب، یا ازدواج و تشکیل خانواده، گوش نکند، مسلما به خاطر نرسیدن به نتیجه مطلوب، گمراه خواهد بود نه گناهکار. هرکس داستان آدم را با دقت مطالعه کند – که خدا او را به عنوان «خلیفه» در روی زمین آفرید و اسماء را به او آموخت و او را معلم فرشتگان قرار داد و به همگان گفت تا بر او سجده کنند و شیطان را به خاطر سرپیچی از تکریم او طرد کرد، آنگاه در یک محیط سرشار از نعمت سکنی داد و تذکراتی درباره عداوت شیطان به او داد، سپس متوجه شود که او فریب شیطان را خورد و از میوه آن درخت تناول کرد – می گوید او به خاطر از دست دادن این همه مواهب، خاسر و زیانکار گردید و سرمایه خود را تباه ساخت و در مسیر رشد گام برنداشت.

۳- توبه آدم نیز، یکی دیگر از دستاویزهای مخالفان عصمت است. در حالی که توبه، اعم از صدور گناه است. چه بسا انسان، کاری را انجام می دهد که مناسب با مقام او نیست؛ سپس پشیمان می شود و از آن توبه می کند. مقام و موقعیت آدم ایجاب می کرد که – با آن همه مقدمات – عهد الهی را فراموش نکند. اکنون که کاری دور از شأن خود انجام داده – هرچند ذاتا عمل حرامی نبوده است – شایسته است که نادم و پشیمان شود و توبه کند. پیامبر گرامی در روایتی چنین آمده است: «ان رسول الله کان یتوب الی الله عزوجل کل یوم من غیر ذنب».

دیدگاه علامه طباطبایی در مورد این الفاظ
علامه می گوید: ظلم بودن عمل آدم، معنایش ظلم به نفس خود بوده، و اما کلمه عصیان، در لغت به معناى تحت تاثیر قرار نگرفتن، و یا به سختى قرار گرفتن است، مثلا وقتى گفته میشود: (کسرته فانکسر، و کسرته فعصى) معنایش این است که من آن چیز را شکستم، و آن شکست، و من آن را شکستم، ولى نشکست، یعنى از عمل من متاثر نشد، پس عصیان بمعناى متاثر نشدن است، و عصیان امر و نهى هم بهمین معنا است، و این هم در مخالفت تکالیف مولوى صادق است، و هم در مورد خطابهاى ارشادى.چیزى که هست، در عصر ما و در عرف ما مسلمانان، این کلمه تنها متعین در معناى مخالفت اوامر مولوى، از قبیل (نماز بخوان، و روزه بگیر، و حج بجاى آر) و نیز مخالفت نواهى مولوى، مانند (شراب مخور، و زنا مکن)، و امثال آن شده است، پس تعیین کلمه مورد بحث در معناى نامبرده، تعیین لغوى نیست، بلکه یا شرعى است، و یا تعیین در عرف متدینین است، و این جور تعین، ضررى بعمومیت معنا، از نظر لغت و عرف عام و جهانى نمى زند. اما کلمه غوایت به معناى این است که کسى قدرت بر حفظ مقصد خود، و تدبیر نفس خود، در زندگیش نداشته باشد، و نتواند خود را با هدفش، آن طور که مناسب با هدف و سازگار با آن باشد، وفق دهد.و معلوم است که این معنا در موارد مختلف اختلاف پیدا مى کند، در مورد ارشاد، معنایى بخود مى گیرد، و در مورد مولویت معنایى دیگر.
ممکن است پرسیده شود پس چرا آدم توبه کرد؟ اگر ظلم و عصیان و غوایت، همه در مورد نهى ارشادى باشد، دیگر توبه چه معنا دارد، که آدم بگوید: (و اگر ما را نیامرزى و به ما رحم نکنى حتما از خاسران خواهیم شد)؟ در جواب علامه می گوید: توبه به معناى برگشتن است، و برگشتن نیز مانند آن سه کلمه دیگر، در موارد مختلف معانى مختلفى بخود مى گیرد، همانطور که یک بنده سرکش و متمرد، از اوامر مولا، و اراده او، میتواند بسوى مولایش برگردد، و مولایش هم او را، بمقام قربى که داشت، و از دست داده بود، برگرداند، همچنین یک مریضى که طبیبش او را از خوردن چیزى از میوه ها، و یا خوردنى دیگر نهى کرده، و به خاطر حفظ سلامتى او نهى کرده، و بیمار، دستور وى را مخالفت نموده، و در نتیجه بیماریش شدت یافته، و خطر مرگ تهدیدش نموده، او هم میتواند توبه کند، و دوباره به طبیب مراجعه نماید، تا او به رژیمى دستور دهد، تا دوباره به حال اول برگردد، و عافیت از دست رفته خود را باز یابد، که در این مورد طبیب بوى میگوید: باز یافتن عافیت، محتاج به تحمل مشقت و دشوارى، و ریاضت در فلان مقدار از زمان است، باید در این مدت این رژیم دشوار را عملى کنى، تا سلامتى مزاجت که داشتى بتو برگردد، و بلکه از اول هم بهتر شوى.

منابع :

۱- پرسمان عصمت ، تهیه و تنظیم: واحد پاسخ به سوالات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، ویراست اول- تابستان ۱۳۸۶

۲- آموزش عقاید،محمد تقى مصباح یزدى،تهران،ج۲ـ ۱،ص ۲۳۸

۳- ترجمه تفسیر المیزان، ج ۱، ص ۱۳۷ـ ۱۳۶ و ص ۲۰۸-۲۱۰ و ج ۱۴، ص ۲۲۲ ـ ۲۱۹

۴-راهنماشناسى؛ محمدتقى مصباح یزدى، ص ۱۷۷ ـ ۱۷۵

۵- پیام قرآن، آیت آیت الله مکارم شیرازی، ص ۱۰۳

۶- منشور جاوید ج۱۱ ، ص ۹۰-۹۱

 ___________________________________________________________________________________________

۶ – شبهه عدم عصمت حضرت آدم (ع) با توجه به آیات ۱۸۹-۱۹۰ سوره اعراف

برخی بر اساس مبانی نقلی شبهه ای را در مورد عصمت حضرت آدم(ع) ذکر نموده اند، آنها بیان می کنند که طبق آیات ۱۸۹تا ۱۹۰ سوره اعراف حضرت آدم و حوا مشرک شده اند، خداوند در ان آیات می فرماید:

« هو الذى خلقکم من نفس واحده و جعل منها زوجها لیسکن إلیها فلما تغشئها حملت حملا خفیفا فمرت به فلما أثقلت دعوا الله ربهما لئن ءاتیتنا صالحا لنکونن من الشاکرین * فلما ءاتئهما صالحا جعلا له شرکاء فیما ءاتئهما فتعلى الله عما یشرکون» ترجمه: اوست که شما را از نفس واحدى آفرید و جفت وى را از او پدید آورد تا بدان آرام گیرد. پس چون با او بیامیخت، بارى سبک گرفت و با آن مدتى سر کرد. و چون سنگین شد، هر دو از خداوند، پروردگار خویش خواستند که: اگر فرزند شایسته اى به ما دهى قطعا از سپاسگزاران خواهیم شد.اما هنگامى که فرزند [سالم و] شایسته اى به آنها داد، براى خدا در موهبتى که داده بود شریکانى قائل شدند، ولى خدا از آنچه شریک او مى کنند بالاتر است. (اعراف ،۱۸۹-۱۹۰)
نحوه استدلال آنها به این آیات بر نفی عصمت حضرت آدم (ع) بر این اصل استوار است که مقصود از «نفس واحده» درآیه نخست همان حضرت آدم و منظور از «زوجها» همان همسر او، حضرت حوا است در این صورت مقصود از ضمیر «تثنیه» در جمله های «اتیهما صالحا جعلا له شرکاء» همان آدم و همسر او (حوا) خواهد بود و نتیجه این می شود که این دو نفر پس ازدریافت فرزند صالح از جانب خداوند، در مورد همان فرزند دچار شرک و دوگانه پرستی شدند. و به دیگر سخن: اساس استدلال آنها این است که مقصود از « نفس واحده» و « زوجها » همان واحد شخصی (آدم و حوا) است نه «واحد نوعی» به معنی پدر و مادر افراد هر فرد، زیرا همان طور که تمام افراد از پدر و مادری به نام آدم و حوا، دیده به جهان گشوده اند، همچنین هر فردی از یک پدر و یک مادر که پدر و مادر نزدیک او است به دنیا آمده است . بنابر این مقصود از  « نفس واحده » و « زوجها » هما دو نیای دیرینه انسان یعنی آدم و حوا است، طبعا مرجع دو ضمیر تثنیه در آیه دوم همان دو نفر بوده و حاکی از شرک جوئی هر دو خواهد بود. در نتیجه آنها بیان می کنند که ظاهر آیات ۱۸۹-۱۹۰ سوره اعراف دلالت می کند که حضرت آدم ( ع) و حوا پس از این که خداوند به آنها فرزندی عطا فرمود، برای خداوند شریکانی قرار دادند; و این موضوع با عصمت حضرت آدم سازگار نیست و می رساند که حضرت آدم دچار شرک شده و لذا معصوم نبوده است.

عناصر منطقی شبهه:
۱- مسلمانان معتقدند که حضرت آدم داردای عصمت بوده است.
۲- ولی طبق آیات ۱۸۹-۱۹۰ سوره اعراف حضرت آدم و حوا دچار شرک و دوگانه پرستی شدند.
۳- این موضوع با عصمت حضرت آدم (ع) سازگار نیست.

پاسخ شبهه:
برای پاسخ به شبهه فوق باید دوقسمت اصلی در این آیه را روشن نمود:
۱- مراد از زوجین و نفس واحده کیست؟

۲- آیا حضرت آدم و حوا، منظور است یا غیر آدم، یعنی همه افراد بشر؟
در تفسیر این آیات دو راه در پیش داریم که شاید تمام سخنان گوناگون مفسران که در تفسیر این آیه گفته اند ریشه اش به این دو باز گردد.
نخست اینکه: مراد از واحد در آیه واحد شخصى است، همانگونه که در بعض آیات دیگر مانند آیه اول سوره نساء نیز به همین معنى آمده است.اصولا نفس واحده در قرآن مجید در پنج مورد ذکر شده که یک مورد آن آیه مورد بحث است و چهار مورد دیگر سوره نساء آیه یک، سوره انعام آیه ۹۸، لقمان آیه ۲۸ و زمر آیه ۶ مى باشد .تنها مورد بحث منحصرا اشاره به آدم و همسر او است. در این صورت مسلما منظور از شرک، پرستش غیر خدا و یا اعتقاد به الوهیت غیر پروردگار نیست، بلکه ممکن است چیزى از قبیل تمایل انسان به فرزندش بوده باشد، تمایلاتى که گاهى او را از خداوند غافل مى سازد.
تفسیر دیگر اینکه مراد از واحد، در اینجا واحد نوعى است، یعنى خداوند همه شما را از یک نوع آفرید، همانطور که همسران شما را نیز از جنس شما قرار داد.در این صورت این دو آیه و آیات بعد اشاره به نوع انسانها است که به هنگام انتظار تولد فرزند دست به دعا بر مى دارند و از خدا فرزند صالح و شایسته مى خواهند و همانند همه اشخاصى که خود را در برابر مشکل یا خطرى مى بینند، با اخلاص کامل به درگاه خدا مى روند و با او عهد مى کنند که پس از بر آمدن حاجات و حل مشکلشان شکرگزار باشند، اما به هنگامى که فرزند متولد شد یا مشکل آنها بر طرف گردید تمام عهد و پیمانها را به دست فراموشى مى سپارند، گاه مى گویند اگر فرزند ما سالم، یا زیبا است، به پدر و مادرش رفته، و قانون وراثت است! گاه مى گویند نوع تغذیه ما و شرائط دیگر خوب بوده و چنین محصولى داده! و گاه به بتهایى که مورد پرستش آنهاست روى مى آورند و مى گویند فرزند ما نظر کرده بت است!، و امثال اینگونه بحثها، و به طور کلى نقش آفرینش پروردگار را نادیده مى گیرند، و علت اصلى این موهبت را تنها عوامل طبیعى و یا معبودهاى خرافى مى شمرند .قرائنى در آیات فوق وجود دارد که نشان مى دهد با تفسیر دوم سازگارتر و مفهومتر است زیرا :
اولا تعبیرات آیه حال همسرانى را بازگو مى کند، که قبلا در جامعه اى مى زیسته اند و تولد فرزندان صالح و ناصالح را با چشم خود دیده بودند، لذا از خداى خود، فرزندانى از گروه اول تقاضا مى کردند، و اگر آیات مربوط به آدم و حوا باشد، هنوز فرزندى براى آنها به وجود نیامده و هنوز صالح و ناصالح وجود نداشت که آنها از خداى خود فرزند صالح بخواهند.
ثانیا ضمائرى که در آخر آیه دوم و آیات بعد وجود دارد همه ضمیر جمع است و این مى رساند که منظور از ضمیر تثنیه اشاره به دو گروه بوده است نه دو شخص.
ثالثا آیات بعد نشان مى دهد که منظور از شرک در این آیات شرک به معنى بت پرستى است نه محبت فرزند و امثال آنها و این موضوع با حضرت آدم و همسرش سازگار نیست.
با توجه به این قرائن روشن مى شود که آیات فوق پیرامون نوع انسان و گروه زوج و زوجه ها سخن مى گوید.آفرینش همسر انسان از انسان به این معنى نیست که جزئى از بدن او جدا و تبدیل به همسر شده باشد (آن چنان که در روایت مجعول و اسرائیلى نقل شده که حوا از دنده چپ آدم آفریده شد)، بلکه منظور این است که همسر انسان از نوع و از جنس او است آن چنان که در آیه ۲۱ سوره روم مى خوانیم:

« و من آیاته أن خلق لکم من أنفسکم أزواجا لتسکنوا إلیها» ترجمه: از نشانه هاى قدرت خدا این است که از جنس شما همسرانى براى شما آفریده تا در کنار آنها بیاسائید.
بنابر این هر گاه بگوئیم که مقصود از « نفس واحده » و « زوجها » همان دو نیای دیرینه انسان یعنی آدم و حوا است، طبعا مرجع دو ضمیر تثنیه در آیه دوم همان دو نفر بوده و حاکی از شرک جوئی هر دو خواهد بود. ولی اگر بگوئیم که مقصود از آنها، واحد نوعی است که بر پدر و مادر در نزدیک هر فردی تطبیق می کند در این صورت مرجع دو ضمیر «تثنیه» در آیه دوم، همان پدر و مادرهای نوعی خواهد بود، آیات ارتباطی به حضرت آدم نخواهد داشت و مفاد آنها این خواهد بود که: پدران و مادران انسانها در موقع مشکلات رو به سوی خدا می آورند و از او خواهان مطلبی می شوند، وقتی نیاز آنان برطرف شد در موقع رفاه راه شرک را پیش می گیرند. آنچه لازم است روشن شود این است که مقصود از « نفس واحده » آدم شخصی نیست، بلکه آدم نوعی و به اصطلاح پدر و مادر هر فردی نسبت به خود او است و آیه ازیک سنت کلی درباره انسانها نسبت به اولاد خود حکایت می کند نه از یک جریان شخصی، آنهم در خصوص آدم ابوالبشر و همسر او، حوا. شکی نیست که « نفس واحده » در قرآن گاهی در «واحد شخصی» به کار رفته است و گاهی در «واحد نوعی»، برای نمونه: در آیات زیر واحده در معنای واحد شخصی استعمال شده است:

۱- « یا ایها الناس اتقوا ربکم الذی خلقکم من نفس واحده و خلق منها زوجها و بث منهما رجالا کثیرا ونساءً » ترجمه: « ای مردم! از (مخالفت) خدا بپرهیزید! خدائی که شماها را از یک نفس آفرید، و همسر او را از جنس او قرار داد و از هر دو، مردان وزنان زیادی پدید آورد »(نساء / ۲).

۲- « یا ایها الناس انا خلقناکم من ذکر وانثی »

ترجمه: « ای مردم ما شماها را از یک مرد وزن آفریده ایم » (حجرات / ۱۳).
ولی همین لفظ در قرآن و در مورد «واحد نوعی» یعنی پدر و مادر انسانها نیز به کار رفته است مانند: « خلقکم من نفس واحده ثم جعل منها زوجها و انزل لکم من الانعام ثمانیه ازواج یخلقکم فی بطون امهاتکم خلقا من بعد خلق فی ظلمات ثلاث » ترجمه: «شماها را از یک نفس آفریده و همسرش را نیز از جنس او قرار داده است و ازچهار پایان به سود شما هشت صنف آفریده و همسرش را نیز از جنس او قرار داده است و از چهارپایان به سود شما هشت صنف آفرید، شما ها را در شکم مادرانتان در دل سه تاریکی (شکم، رحم، بچه دان) با تحولات گوناگون و پی در پی آفرید»(زمر/ ۶). مقصود از « نفس واحده » و « زوجها » پدر و مادر هر فرد است نه آدم ابوالبشر و همسر او حوا، به گواه جمله: « یخلقکم فی بطون امهاتکم » شما ها را در شکم مادرانتان در لابلای سه تاریکی آفرینشهای نوی بخشد، این جمله حاکی است که هدف آیه تبیین آفرینش انسان ها است و اینکه چگونه خدا هر فردی را از پدر و مادری پدید می آورد و در میان سه زندان تو در تو، مقفل و بسته، به او آفرینشهای نو و تازه ای می بخشد. و این جمله با نوعی بودن « نفس واحده » تناسب بیشتری دارد، تا واحد شخصی به نام آدم.

گواهیهائی بر واحد نوعی در سوره اعراف
قرائنی در سوره اعراف وجود دارد که گواهی می دهند که مقصود واحد نوعی است نه شخصی:

الف- این آیات درسوره اعراف وارد شده، این سوره متکفل بیان یک رشته میثاقها و پیمانهائی است که از انسان گرفته شده ولی متاسفانه بسیاری از آنها، زیر پا نهاده شده است این پیمانها عبارتند از:

۱- « یا بنی آدم قد انزلنا علیکم لباسا … » ترجمه: اى فرزندان آدم! به راستى ما براى شما لباسى فرو فرستادیم که هم زشتى هاى شما را مى پوشاند و هم زینت شماست ولى جامه تقوا همان بهتر است. این از آیت هاى خداست، باشد که پند گیرند. (اعراف / ۲۶).
۲- « یا بنی آدم لا یفتننکم الشیطان کما اخرج … » ترجمه: اى فرزندان آدم! مبادا شیطان شما را به فتنه اندازد، چنان که پدر و مادر شما را از بهشت بیرون راند که جامه ى [بندگى ] آنها را از تنشان بر مى کند تا زشتى شان را بر آنها نمایان کند. بى شک او و گروهش از آن جا که آنها را نمى بینید شما را مى بینند. ما شیاطین را سرپرستان کسانى قرار دادیم که ایمان نمى آورند (اعراف / ۲۷).
۳- « یا بنی آدم خذوا زینتکم عند کل مسجد … » ترجمه: اى فرزندان آدم! نزد هر مسجدى زینت خود را برگیرید و بخورید و بنوشید و زیاده روى نکنید که او اسرافکاران را دوست نمى دارد (اعراف/ ۳۱).
۴- «یا بنی آدم اما یاتینکم رسل منکم … » ترجمه: اى فرزندان آدم! چون پیامبرانى از خودتان سوى شما آیند که آیات مرا بر شما حکایت کنند، هر کس پرهیزکارى کند و به صلاح آید، نه بیمى بر آنهاست و نه غمگین شوند ( اعراف / ۳۵).
۵- « واذ اخذ ربک من بنی آدم من ظهورهم…» ترجمه: و آن گاه که پروردگار تو از پسران آدم، از پشت هایشان، نسل و نژاد آنها را برگرفت و آنها را بر خودشان گواه کرد که: آیا من پروردگار شما نیستم؟ [آنها به زبان فطرت ] گفتند: چرا! گواهى دادیم. تا در روز رستاخیز نگویید ما از آن غافل بودیم (اعراف/ ۱۷۲).
۶- « هوالذی خلقکم من نفس واحده و جعل منها… » ترجمه: اوست که شما را از نفس واحدى آفرید و جفت وى را از او پدید آورد …(اعراف/ ۱۸۹).
هرگاه مجموع آیات را کنار هم بگذاریم و درمفاد آنها دقت کنیم روشن می گردد که هدف این آیات بیان یک رشته میثاقها و پیمانهائی است که از انسانها به صورت فطری و تکوینی، و یا لسانی و زبانی گرفته شده ولی متاسفانه اکثریت آنان به میثاقشان احترام نگذارده و غالبا آن را شکسته اند، از آن جمله آیه مورد بحث است که می گوید انسانها در مواقع بیچارگی روبه خدا آورده و از او فرزند صالح می طلبند وقتی خواسته آنان عملی گردید، بار دیگر راه شرک را می پیمایند. یادآوری این همه مواثیق در این سوره، ایجاب می کند که آیه مورد بحث مربوط به مطلق انسانها می باشد نه خصوص آدم و حوا، و در خواست فرزند صالح و بستن پیمان، آنگاه شکستن آن پس از اجابت حوائج، از خصائص جامعه انسانی گردد نه از ویژگیهای دونیای بزرگ و اصلی.

ب- مضمون آیه حاکی است که درخواست کننده فرزند صالح کسی است که طعم فرزند صالح و ناصالح را چشیده و یا آثار آن را در جامعه و محیط زندگی خود دیده و یا چشیده است، آنگاه به این فکر افتاده که از خداوند بزرگ فرزند صالحی بطلبد و پیمان ببندد که اگر نیاز او برطرف گردد، از افراد شاکر و سپاسگزار خواهدد بود و چنین مضمونی بر زندگی آدم و حوا تطبیق نمی کند، بلکه با زندگی دیگر انسانها که ازجمع و اجتماعی برخوردار بوده اند منطبق می باشد.
ج- ذیل آیه نخست پس از طرح پیمان شکنی و شرک گرائی آن پدر و مادر، در انتقاد از گرایش آنان می فرماید: « فتعالی الله عما یشرکون »: « بالا و برتر است خدا از شرکی که آنان قائل شده اند» از اینکه لفظ جمع (یشرکون) به کار می برد، نه لفظ تثنیه (یشرکان ) می توان گفت که مقصود نوع پدر و مادر است نه شخص آدم و حوا، والا جهتی نداشت که به جای صیغه «تثنیه» لفظ جمع به کار ببرد.

د- مساله «عصمت» پیامبران از نظر پیراستگی از گناه، هر چند مورد اختلاف می باشد و اقلیتی از مسلمین آنان را از ارتکاب برخی از گناهان معصوم نمی دانند ولی همگان اتفاق نظر دارند که پیامبران از شرک و دوگانه پرستی مصون می باشند. جمله: «فجعلا له شرکاء فیما آتیهما » ناظر به شرک در عبادت است و اگر مربوط به آدم و حوا باشد نتیجه آن: نسبت دادن شرک در عبادت به پیامبر برگزیده الهی می شود، در صورتی که پیامبران هرگز گمراه نمی شوند. قرآن با صراحت کامل آدم را پس از انقلاب روحی، فرد برگزیده وهدایت شده ای معرفی می کند و می فرماید:

« ثم اجتبیه ربه فتاب علیه و هدی » ترجمه: « خدا او را برگزید و به سوی او با رحمت ورافت نگریست و هدایت نمود»(طه / ۱۲۲).

بنابراین آدم به نص قرآن هدایت یافته است. و در آیه دیگر بروشنی می رساند :

آن کس که خدا او را هدایت کند، گمراه نمی شود، چنانکه می فرماید:

« و من یهدالله فما له من مضل » ترجمه: « هرکسی را خدا هدایت کند، برای او گمراه کننده ای نیست »(زمر / ۳۷).
هرگاه آدم هدایت شده الهی است و برای چنین شخصی گمراهی نیست، دیگر چنین فردی نمی تواند با خدا پیمان توحید ببندد، آنگاه پیمان خودرا زیر پا نهاده و در شمار مشرکان در آید. یا قرائن و شواهد، روشن می سازند که مقصود، بیان حال مطلق انسانها است که در موقع حاجت و نیاز، راه التجا به درگاه الهی را در پیش می گیرند و وقتی گره از کارشان باز شد، راه مخالفت را می پیمایند و در آیات قرآن بر این مطلب شواهد فراوانی وجود دارد.

دیدگاه علامه طباطبایی در مورد این آیات
وی در تفسیر این آیات می فرماید: زمینه کلام در این آیات همان زمینه اى است که در سایر آیات این سوره بود، و آن عبارت بود از بیان میثاق هاى نوع انسانى و اینکه اغلب و اکثر افراد این نوع آن میثاقها را شکستند. « هو الذی خلقکم من نفس واحده …» این دو آیه مثلى است که براى بنى آدم در رفتارشان و اینکه عهد ازلى خود را شکسته و به آیات خدا ظلم کردند زده شده است. در این قصه منظور بیان حال ابوین از نوع بشر در موقع فرزنددار شدن و بیان هم، بیان عام نوعى می باشد، چون تمامى انسان هایى که مى آیند و میروند همه مولود پدر و مادرى هستند، پس مى توان گفت که کثرت این نوع، نتیجه توالد پدر و مادر است، هم چنان که فرموده: « یا أیها الناس إنا خلقناکم من ذکر و أنثى و جعلناکم شعوبا و قبائل»

ترجمه: هان اى مردم ما شما را از نر و ماده اى آفریدیم و اینطور به صورت نژادها و قبائل مختلف در آوردیم (سوره حجرات آیه ۱۳) و غالبا حال پدر و مادر مخصوصا با در نظر گرفتن اینکه نسبت به فرزندشان محبت و شفقت دارند این طور است که طبعا در امر فرزندشان متوجه و منقطع بسوى خدا مى شوند، هر چند خودشان به تفصیل توجه و انقطاع خود التفات نداشته باشند، عینا نظیر دریانوردى هستند که درهنگام طوفان و تلاطم دریا و آنجا که امواج با سرنوشت او بازى مى کند تمام توجهش معطوف به پروردگارش مى شود، هر چند تا آن روز پروردگارى را بندگى نکرده باشد، و خودش هم نفهمد که الآن دلش به کجا تکیه دارد، چون این حالت یک حالت قلبى و درونى است که خواه ناخواه با توجه و بى توجه به انسان دست مى دهد. پدر و مادر نیز نسبت به فرزند همین حال را دارند، و از سویداى دل منقطع به سوى پروردگارشان هستند، و چنین زبانحالى دارند که پروردگارا اگر به ما فرزندى صالح و مطابق دلخواهمان روزى کنى البته از شکرگزارانت خواهیم شد و وقتى خداوند این خواسته درونى ایشان را مستجاب مى کند و فرزند صالحى به ایشان ارزانى مى دارد همین پدر و مادر در امر این فرزند براى خدا شریک قائل شده و در حفظ و تربیت او به هر دست آویزى دست زده و به هر پناهگاهى پناهنده مى شوند. مؤید این معنا براى آیه ،ذیل خود آیه است که مى فرماید:« فتعالى الله عما یشرکون» چون اگر مقصود از نفس و زوج آن- که در صدر آیه بود- دو نفر معین از افراد انسان مثلا از قبیل آدم و حوا باشد حق کلام این بود که در ذیل آیه بفرماید: فتعالى الله عما اشرکا- و یا بفرماید: عن شرکهما پس بزرگتر است خدا از آن چیزى که آن دو براى خدا شریک گرفتند و یا بزرگتر است از شرکى که آن دو ورزیدند (و چون به صیغه جمع آورد معلوم مى شود آیه راجع به سرگذشت آدم و حوا نیست بلکه راجع به شرح حال نوع انسانى است).
علاوه بر این، خداى تعالى بعد از آیه مورد بحث آیات دیگرى قرار داده که همه شرک را مذمت و مشرکین را توبیخ مى کند، و مخصوصا ظاهر از آنها این است که منظور از شرک در آنها پرستیدن غیر خدا است، و حاشا که آدم صفى الله غیر خدا را پرستیده باشد، با اینکه خداوند خودش تصریح کرده به اینکه آدم را برگزیده و هدایت فرموده، و نیز خودش تصریح کرده به اینکه هر که را که او هدایت کند دیگر گمراهى در او راه ندارد، و چه گمراهى بالاتر از پرستیدن غیر خدا است؟ خداوند متعال یک جا فرموده: «ثم اجتباه ربه فتاب علیه و هدى» ترجمه: پس پروردگارش او را برگزید، و بازگشتش را بپذیرفت و او را هدایت کرد( سوره طه آیه ۱۲۲) و جاى دیگرى مى فرماید: « و من یهد الله فهو المهتد» ترجمه: و کسى که خدا او را هدایت کند پس او است هدایت یافته( سوره اسرى آیه ۹۷) و یک جا هم مى فرماید: « و من أضل ممن یدعوا من دون الله من لا یستجیب له إلى یوم القیامه» ترجمه: کیست گمراه تر از کسى که غیر خدا کسى را مى خواند که تا روز قیامت هر چه از او بخواهد او برآورده نمى کند(سوره احقاف آیه ۵). از این آیات به خوبى استفاده مى شود که به هیچ وجه ضلالت و پرستیدن غیر خدا را نمى شود به آدم نسبت داد هر چند آدم را پیغمبر هم ندانیم و یا در باره پیغمبران قائل به عصمت نباشیم. بنابر این داستان شریک قائل شدن براى خدا بعد از فرزند دار شدن، مربوط به آدم و حوا نیست بلکه شرح حال نوع بشر است.

نتیجه:
مراد از نفس واحد در این آیات، واحد نوعی می باشد; یعنی خدای متعال، همه شما را از یک نوع آفرید، همان گونه که همسران شما را نیز، از جنس شما قرار داد; در این صورت، آیات فوق، به همه افراد بشر اشاره دارد. بنابراین، آیه در مورد حضرت آدم و حوا، نبوده و ناظر به نوع افراد بشر است و قراینی که در آیه وجود دارد این موضوع را تأیید می کند، از جمله این که، ضمایر آخر آیه به صورت جمع آمده است: لنکونن ، یشرکون و این می رساند که منظور از ضمیر تثنیه جعلا به دو گروه اشاره داشته است نه دو شخص آدم و حوا. دیگر آن که آیات بعدی، نشان می دهد که منظور از شرک در آیه، به معنای بت پرستی است، نه محبت فرزند، و بر این اساس باید گفت:

 اساسا آیات فوق، ناظر به جریان حضرت آدم و حوا نیست. تا موضوع شرک با عصمت ایشان سازگار نباشد.

منابع :

۱-      علامه طباطبایی، ترجمه المیزان، ج‏۸، ص: ۴۸۸-۴۹۴، ج ۷، ص ۳۷۶ 

۲-  تفسیر نمونه، ج‏۷، ص: ۵۱-۵۳

۳- آیت الله سبحانی، منشور جاوید ج ۵ ص۸۵تا ۸۹

___________________________________________________________________________________________

۷ –  شبهه منافات عصمت آدم (ع) با عصیان و فراموشی او (۱)

اصل شبهه:
برخی بر اساس مبانی نقلی شبهه ای را در مورد عصمت حضرت آدم (ع) ذکر نموده اند که: در قرآن کریم،نسبت فراموشی و عصیان به حضرت آدم داده شده است و از جمله در آیه ۱۱۵ سوره طه مى فرماید:

« و لقد عهدنا إلى ءادم من قبل فنسى و لم نجد له عزما» ترجمه: و ما از پیش با آدم پیمان بستیم، ولى فراموش کرد و ما براى او عزمى [راسخ ] نیافتیم.و در آیه ۱۲۱ همین سوره مى فرماید:

« فأکلا منها فبدت لهما سوءاتهما و طفقا یخصفان علیهما من ورق الجنه و عصىءآدم ربه فغوى » ترجمه: آن گاه از آن درخت خوردند و برهنگى آنان برایشان نمایان شد و چسبانیدن برگ هاى بهشت را بر خود آغاز کردند، و [این گونه ] آدم پروردگار خود را عصیان کرد و بیراهه رفت. خداوند در ماجرای آدم و ابلیس و فریبکاری  شیطان می فرماید : «و عصی آدم ربه فغوی؛ آدم از امر پروردگارش سرپیچی کرد و گمراه شد.» (سوره طه، آیه ۱۲۱) سؤالی که در اینجا پیش می آید این است که اگر پیامبران، معصوم از هر گونه گناه ـ چه کبیره و چه صغیره ـ می باشند، پس نافرمانی و عصیان حضرت آدم چگونه توجیه می شود؟ آیا گناه آدم و عصمت او در تناقض و تنافی با هم نیستند؟ اگر معتقد به عدم ارتکاب گناه و اشتباه از سوی پیامبران هستیم، پس چرا حضرت آدم عصیان کرد، آن هم عصیانی که نتیجه اش گمراهی بود؟ به همین خاطر شبهه کنندگان می گویند که این آیات ظهور در امکان فراموشی و عصیان آدم (ع) دارد. به همین جهت نتیجه می گیرند که با توجه به این آیات آدم (ع) مرتکب فراموشی و عصیان شده است و این با عصمت ایشان ناسازگار است.

عناصر منطقی شبهه:
۱- طبق اعتقاد مسلمانان حضرت آدم (ع) معصوم بوده است.
۲- ولی طبق آیات ۱۱۵ و ۱۲۱ سوره طه حضرت آدم(ع) مرتکب عصیان و فراموشی شده است.
۳- این موضوع با عصمت ایشان سازگاری ندارد.

پاسخ شبهه
این عصیان و نسیان،مربوط به تکلیف الزامى نبوده است. خداوند در آیه ۱۱۵ سوره طه می فرماید: « و لقد عهدنا إلى ءادم من قبل فنسى و لم نجد له عزما»

ترجمه: و ما از پیش با آدم پیمان بستیم، ولى فراموش کرد و ما براى او عزمى[راسخ ] نیافتیم. در این آیه نخست از پیمان آدم با خدا سخن مى گوید، مى فرماید: ما از آدم قبلا عهد و پیمان گرفته بودیم ولى او فراموش کرد و بر سر پیمانش محکم نایستاد”! در اینکه منظور از این عهد، کدام عهد است، بعضى گفته اند فرمان خدا دائر به نزدیک نشدن به درخت ممنوع است، روایات متعددى نیز این تفسیر را تایید مى کند.در حالى که بعضى از مفسران احتمالات دیگرى داده اند که آنها را نیز شاخ و برگ این معنى مى توان شمرد، مانند اخطار خداوند به آدم که شیطان دشمن سرسخت او است و از او نباید پیروى کند.و اما” نسیان” در اینجا مسلما به معنى فراموشى مطلق نیست، زیرا در فراموشى مطلق عتاب و ملامتى وجود ندارد، بلکه یا به معنى ترک کردن است همان گونه که در تعبیرات روزمره به کسى که به عهد خودش وفا نکرده مى گوئیم گویا عهد خود را فراموش کردى، یعنى درک کردن تو همانند یک فرد فراموش کار است، و یا به معنى فراموشکاریهایى است که به خاطر کم توجهى و به اصطلاح” ترک تحفظ” پیدا مى شود. ومنظور از” عزم” در اینجا تصمیم و اراده محکمى است که انسان را در برابر وسوسه هاى نیرومند شیطان حفظ کند.به هر حال بدون شک آدم، مرتکب گناهى نشد بلکه تنها ترک اولایى از او سر زد، یا به تعبیر دیگر دوران سکونت آدم در بهشت دوران تکلیف نبود، بلکه یک دوران آزمایشى براى آماده شدن جهت زندگى در دنیا و پذیرش مسئولیت تکالیف بود، بخصوص اینکه نهى خداوند در اینجا جنبه ارشادى داشته، زیرا به او فرموده بود که اگر از درخت ممنوع بخورى حتما گرفتار زحمت فراوان خواهى شد.
علامه طباطبایی در تفسیر آین آیه می فرماید: نهى در این آیه نهى دینى و مولوى نبوده، بلکه نهى ارشادى بوده، که مخالفتش کار و سرنوشت او را به امرى قهرى کشانیده است. و مراد از” عهد” وصیت و سفارش است، و فرمانها و دستورات را نیز از این روى عهد و عهد نامه مى گویند. و کلمه” نسیان”، معروف است، ولى گاهى از آن کنایه مى آورند از ترک وظیفه چون ترک، لازمه فراموشى است. زیرا وقتى چیزى فراموش شد ترک هم مى شود.و کلمه” عزم” به معناى قصد جزمى چیزى است، هم چنان که خداى تعالى هم فرموده: « فإذا عزمت فتوکل على الله» ترجمه: چون به امرى تصمیم گرفتى بر خدا توکل کن( سوره آل عمران، آیه ۱۵۹) و چه بسا این کلمه اطلاق بر صبر مى شود و شاید از این جهت باشد که صبر امرى دشوار بر نفس است و کسى مى تواند صبر داشته باشد که داراى عزمى راسخ باشد و به همین مناسبت نام لازمه صبر را بر خود آن گذاشته اند، هم چنان که در قرآن به کار رفته آنجا که فرموده: « إن ذلک لمن عزم الأمور».بنا بر این معناى آیه مورد بحث چنین مى شود: سوگند مى خورم که به تحقیق آدم را در زمانهاى پیش وصیتى کردیم، ولى وصیت را ترک کرد و ما او را نیافتیم که در حفظ آن عزم جازمى داشته باشد یا بر آن وصیت صبر کند. و اما اینکه مقصود از آن عهد چه بوده به طورى که از داستان آن جناب در چند جاى قرآن بر مى آید، عبارت بوده از نهى از خوردن درخت که در سوره اعراف چنین آمده: «لاتقربا هذه الشجره» ترجمه: به این درخت نزدیک نشوید ( سوره اعراف، آیه ۱۹).

عصمت حضرت آدم (ع) و الفاظ: عصی، غوی 
برخی فریب معنای متبادر امروزی این الفاظ را خورده و تصور کرده اند که آدم، کاری برخلاف عصمت انجام داده است. در حالی که هیچ یک از این الفاظ – با توجه به معنای ریشه ای آنها نه متبادر امروزی – گواه بر معصیت او نیست. عصیان، در لغت عربی، به معنی مخالفت است. شتربچه ای که از مادر خود جدا شود در لغت عرب، «عاصی» می نامند و این نشان می دهد که هر مخالفت، در اصطلاح گناه نیست؛ زیرا آنجا که انسان سخن ناصح خود را نشنود، می گویند: با گفتار او مخالفت کرد، در حالی که او گنهکار خوانده نمی شود. «عصی»و«عصیان» دراصطلاح امروز، در مورد«جرم» و «گناه» به کار می رود. آیا در لغت عرب و یا عصر نزول قرآن نیز چنین بوده است یا اینکه این لفظ در آنایام، دارای معنای گسترده ای بوده که یکی از موارد و مصادیق آن، «گناه» و «جرم» است، نه مصداق منحصر آن.«ابن منظور» در «لسان العرب» می گوید:

«عصیان» به معنای خلاف اطاعت است، اگر کسی از سخن کسی پیروی کرد می گویند: «اطاع» و اگر مخالفت کند، می گویند: «عصی». باید توجه نمود که هر نوع مخالفت و پیروی نکردن عصیان اصطلاحی نیست، بلکه آنگاه به اصطلاح جرم و گناه حساب می شود که با امر مولوی مخالفت ورزد نه با امر ارشادی نه با امر استحبابی و نه با نهی به اصطلاح کراهتی؛ بنابراین تنها جمله «عصی» گواه بر عصیان اصطلاحی نیست. لفظ «غوی» در لغت عربی در معانی مختلفی از قبیل: «خسارت و زیانکاری»، «فساد و تباهی» و «ضلالت» و «گمراهی» به کار می رود و ابن منظور در لغت خود بر هر سه معنی تصریح کرده است و شما هر کدام از این معانی را بگیرید ملازم با گناه نیست؛ زیرا شکی نیست که آدم با مخالفت خود از یک زندگی بی دردسر که قرآن آن را در سوره «طه» توصیف کرده است، محروم گردیده و دچار زیان شد (معنی نخست) همچنانکه زندگی او به فساد گرائید و نظام آن از هم گسست (معنی دوم) و در نتیجه، راه صحیح سعادت را گم کرد و سرانجام در پیمودن راه زندگی گمراه شد (معنی سوم) شما هر کدام از این سه معنی را برگزینید، جمله مزبور گواه بر گناهکاری او نیست خواه به معنی خسارت و زیانکاری باشد یا به معنی بهم خوردن نظام زندگی، یا ضلالت و گمراهی.
شما فرض کنید که «غوی» در آیه به معنی «ضل» (گمراه شد) است، ولی باید توجه نمود که هر گمراهی دلیل بر گناهکاری نیست، گمراهی به خاطر الحاد و شرک و یا مخالفت با دستورهای مؤکد و لازم الاطاعه خداوند موجب کفر و عصیان و در نتیجه به معنای ضلالت اصطلاحی است ولی گمراهی انسان در طول زندگی منحصر به این دو نوع گمراهی نیست. فرض کنید «غوی» از «غی» به معنی ضلالت، مقابل «رشد» گرفته شده است، چنانکه می فرماید: « قد تبین الرشد من الغی» ترجمه: راه از بیراهه آشکار شده است (سوره بقره ،آیه ۲۵۶) ولی کار بر خلاف رشد، اعم از گناه است.
فردی که سخن ناصح را در مسیر زندگی، چه از نظر تحصیل و آموزش و یا از نظر کار و کسب و یا ازدواج و تشکیل خانواده گوش نکند و سرانجام با مشکلات سردرگمی روبرو گردد، ضال و گمراه شمرده می شود، ولی هرگز در این موارد مسأله معصیت خدا مطرح نیست و گناهکار خوانده نمی شود.آدم در یک محیط آرام و دور از هر نوع سختی و دشواری زندگی می کرد، ولی به خاطر بی توجهی به ارشادات الهی، از آن زندگی سعادتمندانه، به زندگی سخت و شقاوتمندانه دنیوی فرود آمد و در مسیر زندگی گم و گمراه شد. هرکس داستان آدم را با دقت مطالعه کند – که خدا او را به عنوان «خلیفه» در روی زمین آفرید و اسماء را به او آموخت و او را معلم فرشتگان قرار داد و به همگان گفت تا بر او سجده کنند و شیطان را به خاطر سرپیچی از تکریم او طرد کرد، آنگاه در یک محیط سرشار از نعمت سکنی داد و تذکراتی درباره عداوت شیطان به او داد، سپس متوجه شود که او فریب شیطان را خورد و از میوه آن درخت تناول کرد – می گوید او به خاطر از دست دادن این همه مواهب، خاسر و زیانکار گردید و سرمایه خود را تباه ساخت و در مسیر رشد گام برنداشت.

دیدگاه علامه طباطبایی در مورد عصیان آدم
علامه می گوید: کلمه عصیان، در لغت به معناى تحت تاثیر قرار نگرفتن، و یا به سختى قرار گرفتن است، مثلا وقتى گفته میشود: (کسرته فانکسر، و کسرته فعصى) معنایش این است که من آن چیز را شکستم، و آن شکست، و من آن را شکستم، ولى نشکست، یعنى از عمل من متاثر نشد، پس عصیان بمعناى متاثر نشدن است، و عصیان امر و نهى هم به همین معنا است، و این هم در مخالفت تکالیف مولوى صادق است، و هم در مورد خطابهاى ارشادى.چیزى که هست، در عصر ما و در عرف ما مسلمانان، این کلمه تنها متعین در معناى مخالفت اوامر مولوى، از قبیل (نماز بخوان، و روزه بگیر، و حج بجاى آر) و نیز مخالفت نواهى مولوى، مانند(شراب مخور،و زنا مکن)، و امثال آن شده است، پس تعیین کلمه مورد بحث در معناى نامبرده، تعیین لغوى نیست، بلکه یا شرعى است، و یا تعیین در عرف متدینین است، و این جور تعین، ضررى به عمومیت معنا، از نظر لغت و عرف عام و جهانى نمى زند. اما کلمه غوایت به معناى این است که کسى قدرت بر حفظ مقصد خود، و تدبیر نفس خود، در زندگیش نداشته باشد، و نتواند خود را با هدفش، آن طور که مناسب با هدف و سازگار با آن باشد، وفق دهد.و معلوم است که این معنا در موارد مختلف اختلاف پیدا مى کند، در مورد ارشاد، معنایى بخود مى گیرد، و در مورد مولویت معنایى دیگر.

دیدگاه مفسران در مورد عصیان حضرت آدم
۱- کلمه «غوی» که در آیه بالا آمده است، به معنای ایستادگی نداشتن و کاری است که از روی جهل و نادانی ناشی از غفلت انجام می شود و چون آدم به دلیل گمانی که از گفته شیطان برای او پیدا شده بود، ناآگاهانه از درخت ممنوع خورد، از آن تعبیر به «غوی» شده است. از آنجا که آدم ذاتا پاک و مؤمن بود و در طریق رضای خدا گام برمی داشت و این خطا که بر اثر وسوسه شیطان دامن او را گرفت یک استثنا بود، خداوند او را از رحمت خود برای همیشه دور نساخت، بلکه او را برگزید و توبه اش را پذیرا شد و هدایتش کرد. «ثم اجتباه ربه فتاب علیه وهدی». (سوره طه، آیه۱۲۲)به عبارت دیگر حضرت آدم به علت اینکه از شجره ممنوعه خورده بود از جاودانگی و خلود در بهشت محروم گردید و به همین علت آن ثوابها و پاداشهای بزرگی که خدا برایش در بهشت آماده کرده بود از بین رفت، اما دچار عذاب ابدی نگردید.

۲- اگرچه عصیان در گفتمان امروز به معنای گناه می آید، ولی در لغت به معنای خارج شدن از اطاعت و فرمان است، خواه این فرمان یک فرمان واجب باشد یا مستحب. بنابراین به کار رفتن کلمه عصیان، لزوما به معنای ترک واجب یا ارتکاب حرام نیست، بلکه می تواند ترک یک مستحب یا ارتکاب مکروه باشد. مخالفت با یک واجب عصمت را نفی می کند، ولی مخالفت با امر مستحب، هیچ گونه منافاتی با عصمت پیامبر ندارد. بدیهی است که ترک یک امر مستحب خود یک نوع خسران وزیان می باشد.

۳- عصیان و گناه گاهی برای همه افراد بدون اینکه فردی از آن قانون کلی خارج باشد، گناه محسوب می شود مانند ظلم کردن، دروغ گفتن و مال حرام خوردن، اما گاهی جنبه نسبی دارد یعنی اگر از یک نفر سر بزند نه تنها گناه نیست، اما در مقایسه با مقام و جایگاه او کار ناشایستی است. این که گفته اند: «حسنات الابرار سیئات المقربین» اشاره به همین مطلب دارد. به عبارت دیگر این همان چیزی است که به عنوان «ترک اولی» معروف شده است که نه گناه است و نه مخالف مقام عصمت.

۴- «اوامر» و «نواهی» دو جنبه دارند: مولوی و ارشادی. یکى از نکات کلیدى براى چاره جویى اعمال به ظاهر گناه معصومان، تمایز نهادن میان امر و نهى «مولوى» و «ارشادى» است. در امر و نهى مولوى، خود سرپیچى از فرمان، زیانبار است; چراکه حرمت و منزلت کسى که پیروى از او لازم بوده، نادیده گرفته شده است. به عنوان مثال، نهى از خوردن شراب، نهى مولوى است که سرپیچى از آن، خواه ناخواه، عقوبت زا است، چه به مستى و عواقب ناشى از آن بینجامد و چه این پیامدهاى ناگوار را به دنبال نیاورد. اما امر و نهى ارشادى، به منزله ارشاد و راهنمایى به حکم عقل است و صرف سرپیچى از آن، ضرر و زیانى در پى ندارد. امر و نهى پزشکان، نمونه روشنى از این دست است. وقتى که پزشک به خوردن دارویى فرمان مى دهد و یا بیمار را از انجام عملى برحذر مى دارد، نه از آن رو است که خود را مولا و صاحب اختیار و بیمار را عبد و بنده خود بداند، بلکه فرمان وى بیانگر وجود رابطه اى مثبت بین خوردن دارو و درمان بیمارى است. بدیهى است که اطاعت و سرپیچى از این فرمان، به خودى خود، سود و زیانى ندارد; بلکه، تنها، پیامدهاى واقعى مربوط به متعلق آن، دامنگیر بیمار مى گردد.
نکته درخور توجه این است که امر و نهى خداوند و اولیاى دین گاه جنبه ارشادى به خود مى گیرد و در این صورت، تخلف از آن، گناه و حرام شرعى بشمار نمى آید. براى مثال، اگر پیامبر خدا (ص) شخص بیمارى را از خوردن یک نوع غذا برحذر دارد و دلیل آن را شدت یافتن بیمارى وى بشمارد، سرپیچى از این فرمان، غیر از شدت یافتن بیمارى، عقوبت دیگرى در پى نخواهد داشت.

منابع:

۱-             تفسیر نمونه، ج‏۱۳، ص: ۳۱۸

۲-             مجله بشارت ، خرداد و تیر ۱۳۷۹، شماره ۱۷ ، مقاله عصیان آدم ،پدیدآورنده: عبدالمهدی شریف‌رازی

۳-             استاد محمد تقی مصباح یزدی، آموزش عقاید صفحه ۲۰۹

۴-             منشور جاوید ، ج۵ ، صفحات ۷۰ تا ۸۵ ، ج۱۱ ، ص ۹۰-۹۱

۵-             پرسمان عصمت ، تهیه و تنظیم: واحد پاسخ به سوالات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، ویراست اول- تابستان ۱۳۸۶

۶-             ترجمه تفسیر المیزان، ج ۱، ص ۱۳۷ـ ۱۳۶ و ص ۲۰۸-۲۱۰ و ج‏۱۴، ص: ۳۰۷ و ص ۲۲۲ ـ ۲۱۹

____________________________________________________________________________________________

۸ – شبهه منافات عصمت آدم (ع) با عصیان و فراموشی او (۲)

نظریات مختلف درباره گناه حضرت آدم
مفسران از قدیم الایام تا به امروز در پاسخ این شبهه بحثهای گوناگونی کرده اند.بعضی بدون توجه به دلائل عقلی و نقلی گفته اند منظور در اینجا صدور گناه کبیره از آدم است، و بعضی تصریح کرده اند که این مربوط به دوران قبل از نبوت آدم بوده، بعضی نیز این عصیان را حمل بر گناه صغیره کرده و از کنار این مسأله به آسانی گذشته اند.ولی آنها که با توجه به آیات قرآن درباره عصمت انبیاء و مقام عظیمی که خداوند برای آنها قرار داده، و مخصوصا مقام خلیفه اللهی و نماینده خدا بودن در مورد آدم، در برابر اینگونه تفسیرهای نادرست تسلیم نشده و هریک راهی برای حل این مشکل اندیشیده اند که در مجموع سه تفسیر را می توان پذیرفت:

۱- نهی آدم آزمایشی بوده است
با توجه به اینکه آدم برای زندگی در زمین آفریده شده بود نه در بهشت، و دوران توقف او در بهشت یک دوران، آزمایشی بوده، نه دوران تکلیف، بنابراین اوامر و نواهی خداوند در آنجا تنها برای آشنا ساختن آدم به مسائل آینده در زمینه واجب و حرام بوده است.به این ترتیب آدم تنها یک فرمان آزمایشی را مخالفت کرد نه یک امر واجب قطعی را.در حدیثی امام علی بن موسی الرضا علیه السلام در پاسخ «علی بن محمد جهم» که از متکلمان معروف آن عصر بود و به خاطر بعضی از ظواهر قرآنی عقیده به عدم عصمت انبیاء داشت فرمود: «وای بر تو از خدا بترس! و به انبیاء الهی کارهای زشت نسبت مده، و آیات قرآن را به رأی خود تفسیر مکن که خداوند متعال می گوید: « و ما یعلم تأویله الا الله» سپس فرمود: اما آنجه خداوند درباره آدم فرموده و عصی آدم ربه فغوی (این به خاطر آن است که) خداوند عزوجل آدم را حجت در زمینش و جانشین خودش در بلادش قرار داد، او را برای بهشت نیافریده بود در حالی که معصیت آدم در بهشت بود، نه در زمین (و بهشت،، دار تکلیف نبود بلکه دار آزمایش بود) تا تقدیرات امر الهی کامل شود، هنگامی که به زمین فرستاده شد و حجت و خلیفه الهی شد، مقام عصمت پیدا کرد آن گونه که خداوند می فرماید: ان الله اصطفی آدم و نوحا و آل ابراهیم و آل عمران علی العالمین: «خداوند آدم و نوح و آل ابراهیم و آل عمران را بر جهانیان برگزید».

۲- نهی آدم نهی ارشادی بود
جمعی معتقدند اوامر و نواهی پیامبران و از جمله آدم علیه السلام که مورد عمل واقع نشد جنبه ارشادی داشته، همانند امر و نهی طبیب که به بیمار دستور می دهد فلان دارو را بخور و از فلان غذای نامناسب پرهیز کن، هرگاه بیمار مخالفت دستور طبیب کند تنها به خود ضرر زده، زیرا ارشاد و راهنمایی طبیب را نادیده گرفته است.در اینجا ممکن است تعبیر به عصیان و نافرمانی طبیب بشود، ولی مسلم است هتک احترامی نسبت به طبیب نشده فقط مصالح خود شخص زیر پا رفته است. خداوند نیز به آدم گفته بود که از «شجره منهیه» (درخت ممنوع) نخورد که اگر بخورد از بهشت و آرامشی که بر او در آنجا حکمفرماست بیرون خواهد شد و به زحمت خواهد افتاد: «فقلنا یا آدم ان هذا عدو لک و لزوجک فلایخرجنکما من الجنه فتشقی ان لک الا تجوع فیها و لاتعری و انک لاتظمؤ فیها و لاتضحی»ترجمه: «به آدم گفتیم که این (شیطان) دشمن تو و همسرت می باشد مبادا شما را از بهشت (فورا) بیرون کند که به زحمت خواهی افتاد – تو در بهشت گرسنه نمی شوی و برهنه نخواهی شد، و در آن تشنه نمی شوی و حرارت آفتاب آزارت نمی دهد» (طه/۱۱۹-۱۱۷)بنابراین آدم این نهی ارشادی را عصیان کرد و خود را به زحمت افکند نه یک فرمان واجب الهی را و تعبیر به «عصیان» با توجه به قرائن موجود در سایر آیات هرگز مشکلی در مسأله عصمت آدم ایجاد نمی کند.و از اینجا تفسیر جمله «فغوی» که در ذیل همین آیه است نیز روشن می شود که منظور محروم شدن آدم از مواهب بهشتی است زیرا غوایت به معنی کارهایی است که از اعتقاد نادرستی سرچشمه می گیرد، یا به معنی کارهایی است که انسان را از رسیدن به مقصد باز می دارد، و به هر حال اگر آدم مخالفت با این نهی ارشادی نمی کرد مدت بیشتری در بهشت می ماند.

۳- ترک اولی بوده است
این پاسخ طرفداران بیشتری دارد نه تنها در اینجا بلکه در تمام مواردی که نسبت گناهی به انبیاء داده شده است آن را از این طریق تفسیر می کند.توضیح اینکه: گناه و عصیان بر دو گونه است: گناه و عصیان «مطلق» و گناه و عصیان «نسبی» منظور از قسم اول تمام گناهانی است که از هر کس صادر شود گناه محسوب می شود، و هیچ گونه استثنائی در آن نیست مانند خوردن اموال حرام و ظلم و زنا و دروغ.اما گناه نسبی گناهانی است که با توجه به مقام و شخصیت و معرفت و موقعیت اشخاص عمل نامطلوب محسوب می شود و چه بسا صادر شدن این عمل از دیگری نه تنها عیب نباشد، بلکه فضیلتی محسوب می شود مثلا گاهی یک فرد بی سواد و درس نخوانده، ستایش از خداوند می کند و نمازی می خواند که برای او یک عمل شایسته است، اما این تعبیر از یک عالم درس خوانده باسابقه ممکن است ناشایست باشد و یا اینکه یک کمک ناچیز از سوی کارگر ساده که مزد یک روزش محسوب می شود برای ساختن یک بنای عام المنفعه مانند مدرسه و بیمارستان و مسجد، یک عمل خیر بلکه یک ایثار مهم است، در حالی که اگر این مبلغ را یک ثروتمند بزرگ بدهد نه تنها پسندیده نیست، بلکه همه او را مذمت می کنند و او را به دون همتی و بخل و خسیس بودن متهم می سازند.این همان چیزی است که در میان علما و دانشمندان معروف است که می گویند: حسنات الابرار سیئات المقربین: «حسنات نیکان، گناهان مقربان است.»بنابراین انبیاء با آن مقام والای ایمان و معرفت، هرگاه کاری از آنها سرزند که دون شأن و مقام آنها باشد ممکن است از آن تعبیر به عصیان شود در حالی که صادر شدن همین عمل از دیگر عین «اطاعت» است، خواندن یک نماز با کمی حضور قلب برای یک فرد عادی، فضیلت است، اما برای یک پیامبر یا امام گناه است! (گناه نسبی نه مطلق).تمام تعبیراتی که درباره عصیان و گناه و ذنب انبیاء – چه در مورد آدم و چه در مورد خاتم – در آیات و روایات دیده می شود، ممکن است اشاره به همین معنی باشد.گاهی از این معنی به عنوان «ترک اولی» تعبیر می شود و منظور از آن عملی است که ترکش از انجامش بهتر است، این عمل ممکن است جزء «مکروهات» یا «مباحات» و حتی «مستحبات» باشد، مثلا طواف مستحبی گرچه کار خوب و پسندیده ای است ولی ترک آن و پرداختن به قضای حاجت مؤمن، اولی و بهتر است (همانگونه که در روایات وارد شده).حال اگر کسی قضای حاجت مؤمن را رها کند و به جای آن طواف خانه خدا انجام دهد گرچه ذاتا عمل عمل مستحبی انجام دادنه، ولی ترک اولی کرده است، و این کار برای اولیاء الله و انبیاء و ائمه هدی علیهم السلام مناسب نیست، و اینکه بعضی گمان کرده اند، ترک اولی حتما در مورد کارهای مکروه گفته می شود، اشتباه محض است. به هرحال، مسأله گناه نسبی به عنوان ترک اولی می تواند پاسخ روشنی برای تمام سئوالاتی باشد که به خاطر آیات و روایاتی که در آن نسبت گناه به معصومین داده شده است.قابل توجه اینکه تعبیر به «معصیت» درباره ترک مستحبات نیز در روایات اسلامی دیده می شود، از جمله در حدیث معتبری از امام باقر علیه السلام می خوانیم که سخن از نوافل یومیه (نمازهای مستحب روزانه) به میان آورد و فرمود: « انما هذا کله تطوع و لیس بمفروض ان تارک الفریضه کافر و ان تارک هذا لیس بکافر ولکنها معصیه»: اینها همه مستحب است و واجب نیست، کسی که نماز واجب را ترک کند کافر است و کسی که اینها را ترک کند کافر نیست ولی معصیت کرده است.

نتیجه:
آنچه در مورد آدم و همچنین در مورد سایر انبیاء آمده است که آنها مرتکب گناه و عصیان شدند سه جواب عمده دارد که هر کدام به تنهایی برای پاسخ از آن کافی است، و در عین حال منافاتی با هم ندارند، یعنی این تعبیرات در مورد حضرت آدم ممکن است هم ناظر به ترک اوامر آزمایشی باشد، و هم ارشادی، و هم ترک اولی، اما در سایر انبیاء تنها می تواند ناظر به دو قسمت اخیر یعنی ترک اوامر ارشادی و ترک اولی بوده باشد.به هر حال یکى از نکات کلیدى براى چاره جویى اعمال به ظاهر گناه آلود معصومان، تمایز نهادن میان امر و نهى «مولوى» و «ارشادى» است. در امر و نهى مولوى، خود سرپیچى از فرمان، زیانبار است؛ چراکه حرمت و منزلت کسى که پیروى از او لازم بوده، نادیده گرفته شده است. به عنوان مثال، نهى از خوردن شراب، نهى مولوى است که سرپیچى از آن، خواه ناخواه، عقوبت زا است؛ چه به مستى و عواقب ناشى از آن بینجامد و چه این پیامدهاى ناگوار را به دنبال نیاورد. اما امر و نهى ارشادى، به منزله ارشاد و راهنمایى به حکم عقل است و صرف سرپیچى از آن، ضرر و زیانى در پى ندارد. امر و نهى پزشکان، نمونه روشنى از این دست است: وقتى که پزشک به خوردن دارویى فرمان مى دهد و یا بیمار را از انجام عملى برحذر مى دارد، نه از آن رو است که خود را مولا و صاحب اختیار و بیمار را عبد و بنده خود بداند، بلکه فرمان وى بیانگر وجود رابطه اى مثبت بین خوردن دارو و درمان بیمارى است. بدیهى است که اطاعت و سرپیچى از این فرمان، به خودى خود، سود و زیانى ندارد؛ بلکه، تنها، پیامدهاى واقعى مربوط به متعلق آن، دامنگیر بیمار مى گردد.نکته درخور توجه این است که امر و نهى خداوند و اولیاى دین نیز گاه جنبه ارشادى به خود مى گیرد و در این صورت، تخلف از آن، گناه و حرام شرعى بشمار نمى آید. براى مثال، اگر پیامبر خدا (ص) شخص بیمارى را از خوردن یک نوع غذا برحذر دارد و دلیل آن را شدت یافتن بیمارى وى بشمارد، سرپیچى از این فرمان، غیر از شدت یافتن بیمارى، عقوبت دیگرى در پى نخواهد داشت.یک از راههاى تشخیص مولوى یا ارشادى بودن امر و نهى، توجه نمودن به «علتى» است که براى حکم بیان مى گردد. مثلا از عبارت «از انجام این کار بپرهیز؛ زیرا آتش دوزخ را در پى خواهد داشت» مولوى بودن نهى استفاده مى شود. اما اگر گفته شود: «این عمل را ترک کن، وگرنه دچار مشکلات دنیوى مى گردى» چیزى جز ارشادى بودن نهى، برداشت نمى شود.
یک از راههاى تشخیص مولوى یا ارشادى بودن امر و نهى، توجه نمودن به «علتى» است که براى حکم بیان مى گردد. مثلا از عبارت «از انجام این کار بپرهیز; زیرا آتش دوزخ را در پى خواهد داشت» مولوى بودن نهى استفاده مى شود. اما اگر گفته شود: «این عمل را ترک کن، وگرنه دچار مشکلات دنیوى مى گردى» چیزى جز ارشادى بودن نهى، برداشت نمى شود. خداوند نیز به آدم فرموده بود که از میوه آن درخت نخور، چرا که در صورت چنین عملی از بهشت بیرون خواهی رفت و در زمین گرفتار درد و رنج بسیار می شوی. او با این امر ارشادی مخالفت نمود که نتیجه اش را نیز مشاهده کرد.

در داستان حضرت آدم – علیه السلام- نیز شواهد فراوانى، بر ارشادى بودن نهى، مهر تأیید مى زنند، از جمله:
۱) آیات ۱۱۷ تا ۱۱۹ سوره طه، پیامد استفاده از «شجره ممنوعه» را گرفتار شدن به سختیهاى زندگى دنیوى دانسته اند، نه دور شدن از ساحت قرب الهى. و این، خود، دلیل روشنى بر ارشادى بودن نهى است که سرپیچى از آن، جز مشکلات مورد اشاره، مفسده دیگرى در پى ندارد. از اینجا این نکته روشن مى گردد که مقصود از «ظلم» در آیات دیگرى که نتیجه بهره گیرى از آن درخت را، ظالم خوانده شدن آدم و حوا مى دانند، ظلم به خود و روا دانستن سختی ها بر خویشتن است، نه گناه و خروج از دایره عبودیت.
۲) از آیه ۳۸ سوره بقره، چنین برمى آید که تکالیف الهى و امر و نهى عقوبت زا، تنها از زمان هبوط آدم و حوا – علیه السلام- آغاز گشته است، و عالم پیش از آن، عالم تکلیف نبوده است، تا سخن از نافرمانى و گردنکشى در برابر شریعت الهى به میان آید.

پاسخ به شبهه از دیدگاه علامه طباطبایی
علامه طباطبایی می گوید: آنچه در بدو نظر از آیات ظاهر میشود، این است که آن جناب رسما گناه کرده، مانند جمله« و لا تقربا هذه الشجره فتکونا من الظالمین » ترجمه: زنهار از این درخت نخورید که از ستمگران میشوید(بقره، ۳۵، اعراف، ۱۹)، و نیز جمله: « و عصى آدم ربه فغوى » ترجمه: آدم پروردگار خود را نافرمانى کرد، و در نتیجه گمراه شد.« سوره طه آیه ۱۲۱» و نیز مانند اعترافى که خود آن جناب کرده، و قرآن آن را حکایت نموده فرموده: « ربنا ظلمنا أنفسنا، و إن لم تغفر لنا، و ترحمنا، لنکونن من الخاسرین» ترجمه: پروردگارا بخود ستم کردیم، و اگر ما را نیامرزى، و رحم نکنى، از زیانکاران خواهیم بود « سوره اعراف آیه ۲۳»، این آن مطلبى است که از نظر خود این ظواهر، و قطع نظر از رسیدگى به دقت همه آیات داستان، به نظر مى رسد، و اما اگر در همه آیات داستان تدبر کنیم، و نهى از خوردن درخت را مورد دقت قرار دهیم، یقین پیدا مى کنیم: که نهى نامبرده نهى مولوى نبوده، تا نافرمانیش معصیت خدا باشد، بلکه تنها راهنمایى و خیر خواهى، و ارشاد بوده، و خداى تعالى خواسته است مصلحت نخوردن از درخت، و مفسده خوردن آن را بیان کند، نه اینکه با اراده مولوى آدم را بعبث، وادار به نخوردن از آن کند.

دلیل این معنا چند چیز است، اول اینکه خداى تعالى هم در سوره بقره، و هم در سوره اعراف، ظلم را متفرع بر مخالفت نهى کرده، و فرموده: « لا تقربا هذه الشجره، فتکونا من الظالمین»، و آن گاه در سوره (طه) این ظلم را به شقاوت مبدل نموده، و فرموده (مواظب باشید شیطان شما را بیرون نکند، و گر نه بدبخت میشوید).آن گاه این بدبختى را در چند جمله که به منزله تفسیر است، بیان کرده، و فرموده: (تو در این بهشت نه گرسنه میشوى، و نه تشنه، و نه عریان، و نه گرمازده)، و با این بیان روشن کرده که مراد از شقاوت، شقاوت و تعب دنیوى است، که از لوازم جدا ناشدنى زندگى زمینى است، چون در زمین است که انسان بگرسنگى، و تشنگى، و لختى، و امثال آن گرفتار میشود.پس معلوم است خدا آدم را نهى کرد تا گرفتار اینگونه عوارض نشود، و هیچ علت دیگرى که باعث نهى مولوى باشد، بیان نکرد، پس به این دلیل نهى نامبرده ارشادى بوده، و مخالفت نهى ارشادى گناه نیست، و مرتکب آن را خارج از رسم عبودیت نمى شمارند. بنابر این ظلم در آن چند جمله به معنای نافرمانى و معصیت نیست بلکه مراد از آن، ظلم به نفس، و خود را گرفتار تعب و هلاکت کردن است، نه ظلم به حقوق خدا، که در باب مسئله ربوبیت و عبودیت، از منافیات شمرده میشود، و این خیلى روشن است.

دلیل دوم مسئله توبه آدم است، چون توبه به معناى رجوع، و برگشتن بنده به خداست، که اگر از ناحیه خدا قبول شود، گناه به کلى محو و نابود مى گردد، و گناه کار تائب، مثل کسى میشود که اصلا گناهى نکرده، و با چنین کسى معامله بنده مطیع و منقاد را مى کنند، و در خصوص مورد عملى که کرده، معامله امتثال و انقیاد را مینمایند.و اگر نهى از خوردن درخت نهى مولوى بود، و توبه آدم هم توبه از گناه عبودى، و رجوع از مخالفت نهى مولوى مولى بود، باید بعد از توبه دوباره به بهشت برمى گشت، چون توبه مخالفت او را از بین برده بود، زیرا صریح قرآن است که خدا توبه آدم را پذیرفت، و حال آنکه مى بینیم بعد از توبه هم در زمین باقى ماند، و به بهشتش برنگرداندند. از اینجا معلوم میشود که بیرون شدن از بهشت، به دنبال خوردن از درخت، یک اثر ضرورى، و خاصیت تکوینى آن خوردن بوده، عینا مانند مردن بدنبال زهر خوردن، و سوختن بدنبال در آتش افتادن، هم چنان که در همه موارد تکلیف ارشادى، اثر، اثر تکوینى است، نه اثر مولوى، مثلا مجازات، در مورد تکلیف مولوى است، مانند سوختن در آتش دوزخ، در برابر ترک نماز، و استحقاق مذمت، و دورى از خدا در برابر مخالفت هاى عمومى، و اجتماعى.

سوم اینکه در آن روز که این مخالفت سر زد، اصلا دینى تشریع نشده بود، و بعد از هبوط آدم دین خدا نازل شد، بشهادت اینکه در آیات همین داستان فرمود: (همگى از بهشت هبوط کنید، و فرود شوید، پس هر گاه از ناحیه من دینى، و هدایتى برایتان آمد، هر کس هدایتم را پیروى کند، ترسى بر آنان نیست، و دچار اندوهى نیز نمیشوند، و کسانى که پیروى آن نکنند، و کفر ورزیده، آیات ما را تکذیب نمایند، آنان اصحاب آتش، و در آن جاودانه اند) .این دو آیه کلامى است که تمامى تشریع ها و قوانینى را که خداى تعالى در دنیا از طریق ملائکه، و کتابهاى آسمانى، و انبیایش مى فرستد، شامل است، و خلاصه این آیه اولین تشریع و قانونى را که خداى تعالى در دنیاى آدم، و براى بشر مقرر کرده، حکایت مى کند، و بطورى که خدا حکایت کرده، این قضیه بعد از امر دومى هبوط واقع شده، و واضح است که امر به هبوط، امرى تکوینى، و بعد از زندگى آدم در بهشت، و ارتکاب آن مخالفت بوده، پس معلوم شد که در آن روز، و در حین مخالفت آن دستور، و خوردن از درخت، هیچ دینى تشریع نشده بود، و هیچ تکلیف مولوى و خطابى مولوى از خداى تعالى صادر نشده بود.

نتیجه اینکه: عصمت نیرویی است بازدارنده که خداوند آن را در ضمیر پیامبران قرار داده است و باعث می شود که آنان از هرگونه معصیت و خطا بدور باشند. حضرت آدم(ع) یکی از انبیای برگزیده خداوند می باشد و یکی از صفات و شرایط مهم پیامبری عصمت است. اگر پیامبران معصوم نباشند، مردم به گفته های آنان اطمینان پیدا نمی کنند، آنان را امین و الگوی خودنمی دانند و به خدای یگانه و بی همتا ایمان نمی آورند. حضرت آدم(ع) و پیامبران دیگری چون: یونس(ع)، یوسف(ع) و… که دچار خطاهایی از این دست شده اند از مقام عصمت دور نگشته اند و تنها دچار اثرات و تبعاتی شده اند که نتیجه عمل آنان بوده است.

منابع:

۱- تفسیر نمونه، ج‏۱۳، ص: ۳۱۸

۲- مجله بشارت، خرداد و تیر ۱۳۷۹، شماره ۱۷، مقاله عصیان آدم ،پدیدآورنده: عبدالمهدی شریف‌رازی

۳- استاد محمد تقی مصباح یزدی، آموزش عقاید صفحه ۲۰۹

۴- منشور جاوید، ج۵، صفحات ۷۰ تا ۸۵، ج۱۱، ص ۹۰-۹۱

۵- پرسمان عصمت، تهیه و تنظیم: واحد پاسخ به سوالات دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، ویراست اول- تابستان ۱۳۸۶

۶-  ترجمه تفسیر المیزان، ج ۱، ص ۱۳۷ـ ۱۳۶ و ص ۲۰۸-۲۱۰ و ج‏۱۴، ص: ۳۰۷ و ص ۲۲۲ ـ ۲۱۹

منبع : http://alaam.tahoor.com/

خبرنامه آرمان مهدویت

یک نظر

  1. سلام متن خیلی خوبیه واقعا ممنون ولی دو تا شبه اخر که تکراریه!
    اگه نیست لطفا برام توضیح بدین.

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*