سه شنبه , ۲۱ آبان ۱۳۹۸
آخرین مطالب
خانه » شعر » ادبی » عصر یک جمعه ی دلگیر .دلم گفت بگویم بنویسم

عصر یک جمعه ی دلگیر .دلم گفت بگویم بنویسم

عصر یک جمعه ی دلگیر .دلم گفت بگویم بنویسم

که چرا عشق به انسان نرسیده است ؟

چرا آب به گلدان نرسیده است ؟

چرا لحظه ی باران نرسیده است ؟

و هر کس که در این خشکی دوران به لبش جان نرسیده است ؟

به ایمان نرسیده است و غم عشق به پایان نرسیده است ؟

بگوحافظ دل خسته زشیراز بیاید

بنویسد .

که هنوزم که هنوزاست چرا یوسف گمگشته به کنعان نرسیده است ؟

چرا کلبه ی احزان به گلستان نرسیده است ؟

دل عشق ترک خورد :گل زخم نمک خورد :زمین مرد:زمین مرد :خداوند گواه است.

دلم چشم به راه است و در حسرت یک پلک نگاه است.

ولی حیف نصیبم فقط آه است و همین آه خدایا برسد کاش به جایی: برسد کاش صدایم به صدایی ….

عصر این جمعه ی دلگیر .

وجود تو کنار دل هر بیدل آشفته شود حس .تو کجایی گل نرگس ؟

به خدا آه نفس های غریب تو که آغشته به حزنی است زجنس غم و ماتم .

زده آتش به دل آدم و عالم .

مگر این روز و شب رنگ شفق یافته در سوگ کدامین غم عظمی به تنت رخت عزا کرده ای

ای عشق مجسم که به جای نم شبنم بچکد خون جگر از عمق نگاهت .

نکند باز شده ماه محرم که چنین میزند آتش به دل فاطمه آهت .

به فدای نخ آن شال سیاهت .به فدای رخت ای ماه ! بیا .

صاحب این بیرق و این پرچم و این مجلس و این روضه و این بزم تویی آجرک الله …عزیز دو جهان .

یوسف در چاه .دلم سوخته از آه نفسش های غریبت .

دل من بال کبوتر شده .خاکستر پرپر شده .همراه نسیم سحری روی پر فطرس معراج نفس گشته هوایی .

و سپس رفته به اقلیم رهایی :به همان صحن و سرایی که شما زائر آنی

و خلاصه شود آیا که مرا نیز به همراه خودت .زیر رکابت ببری تا بشوم کرب و بلایی .

به خدا در هوس دیدن شش گوشه دلم تاب ندارد .نگهم خواب ندارد .قلمم گوشه ی دفتر .غزل ناب ندارد .

شب من روزن مهتاب ندارد .

همه گویند به انگشت اشاره :

مگر این عاشق دلسوخته ارباب ندارد …..؟؟

تو کجایی ..؟تو کجایی شده ام باز هوایی .شده ام باز هوایی ….

گریه کن گریه و خون گریه کن آری که هر آن مرثیه را خلق شنیده است

شما دیده ای آن را و اگر طاقتتان هست کنون من نفسی روضه زمقتل بنویسم .

و خودت نیز مدد کن که قلم در کف من همچو عصا در ید موسی بشود چون تپش موج مصیبات بلند است .

به گستردگی ساحل نیل است ….

و این بحر طویل است .

و ببخشید اگر این مخمل خون بر تن تب دار حروف است .که این روضه ی مکشوف لهوف است …..

عطش بر لب عطشان لغات است و صدای تپش سطر به سطرش همگی موج مزن آب فرات است .

وارباب همه سینه زنان کشتی آرام نجات است:ولی حیف که ارباب

((قتیل العبرات)) است .ولی حیف که ارباب

((اسیر الکربات)) است ولی حیف

هنوزم که هنوز است حسین ابن علی تشنه ی یار است و زنی محو تماشاست زبالای بلندی ..

الف قامت او دال وهمه هستی او در کف گودال و سپس آه که((الشمر….))

خدایا چه بگویم .که (( شکستند سبو را و بریدند ))….

دلت تاب ندارد به خدا با خبرم .میگذرم از تپش روضه که خود غرق عزایی .تو خودت کرب و بلایی . قسمت میدهم آقا

به همین روضه که در مجلس ما نیز بیایی …تو کجایی ….تو کجایی ….

شاعر: سید حمید رضا برقعی

خبرنامه آرمان مهدویت

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*