چکیده:
مناظره زیر بین یکی از طرفداران فلسفه ی اسلامی با نام مستعار «فلسفی» و یکی از طرفداران مکتب اهل بیت ( اسلام فقها و محدثین اهل بیت ) با نام مستعار «علوی» صورت گرفته است، ادعای فلسفی این است که فلسفه اسلامی کاملا مطابق مکتب اهل بیت است، و علوی خلاف آنرا ثابت می کند.
بسم الله الرحمن الرحیم
فلسفی:
آخوند خراسانی (صاحب کفایه الاصول):
? کسانی که فلسفه الهی را خوب نفهمیده باشند، اخبار آل محمد (ع) در عقاید را نمی فهمند.
و همانطور که فقه بدون اصول فقه بی معناست، درک اصول و عقاید حقه، بدون بنیه علمی فلسفی و کلامیِ تحقیقی، میسور نیست.
? نقدی بر تهافت فلاسفه، اثر علامه سید جلال الدین آشتیانی، ص ۷۷-۸۰
( این جمله را بارها فرزند آخوند خراسانی از پدرشان برای استاد سید جلال الدین نقل می کرده اند)
علوی:
نظر بزرگان در راستای اثبات یا نفی مفاد یک مکتب تنها پس از تحقیق در مورد راستی مفاد و چگونگی نسبت آن با عقل و نقل میتواند به عنوان موید باشد.
در این نقل شما هم کافی است به نتیجه ای که مرحوم آخوند خراسانی در سه جای کفایه بدان تصریح کرده است نظر افکنید تا بفهمید که چرا مکتب معارف خراسان به شدت از دخالت فلسفه در فهم آیات و روایات ابا دارد. چرا که آخر کار سر از جبر در میآورد و دیگر مسائل….
فلسفی:
رد مخالفان
? بررسى دو روایت
مخالفان و معارضان فلسفه دو روایت را دست اویز قرار داده اند در مخالفت با فلسفه
آیت الله اعرافى ( اسلام_شناس ارجمند و مدیر حوزه هاى کشور) در کتاب بررسی فقهی فلسفه ورزى و فلسفه اموزى.
و استاد مظفری در کتاب ارزشمند بنیان مرصوص (که کتاب سال شناخته شده) به صورت مفصل به بررسى سندی و دلالى این دو روایت پرداخته اند، و در پایان ضعف سندى و دلالى آن را نتیجه گرفته اند.
? بررسی فقهی فلسفه ورزى و فلسفه اموزى, صفحات ۱۲۶ تا ۱۳۴ ( ۸ صفحه ) فقه
? بنیان مرصوص, صفحات ۷۱ تا ۸۳ ( ۱۳ صفحه )
ردمخالفان
? در آثار مخالفین فلسفه تنها دو روایت ذکر شده است. ( مظفری، بنیان مرصوص، ص ۷۱)
⭕️ روایت نخست:
قال الصادق علیهالسلام:
فتباًّ و خیبهً و تعساً لمنتحلی الفلاسفه کیف عمیت قلوبهم عن هذه الخلقه العجیبه حتی انکروا التدبیر و العمد فیها …
نفرین و ناامیدی و ناکامی باد بر مدعیان فلسفه! چگونه قلبهای ایشان از دیدن این آفرینش عجیب کور است تا آنجا که تدبیر در آن را انکار میکنند! ( بحار الانوار،ج ۳، ص ۷۵ و ج۶۱، ص ۳۲۷- نقل و ترجمه از بنیان مرصوص،ص ۷۴)
⭕️ روایت دوم:
نقلا عن السید المرتضى ابن الداعی الحسینی الرازی ، بإسناده عن الشیخ المفید ، عن أحمد بن محمد بن الحسن بن الولید ، عن أبیه محمد بن الحسن ، عن سعد بن عبد الله ، عن محمد بن عبد الله ، عن محمد بن عبد الجبار ، عن الإمام الحسن العسکری ( علیه السلام ) ، أنه قال لأبی هاشم الجعفری :
” یا أبا هاشم ، سیأتی زمان على الناس وجوههم ضاحکه مستبشره، وقلوبهم مظلمه متکدره، السنه فیهم بدعه، والبدعه فیهم سنه، المؤمن بینهم محقر، والفاسق بینهم موقر، أمراؤهم جاهلون جائرون، وعلماؤهم فی أبواب الظلمه سائرون، أغنیاؤهم یسرقون زاد الفقراء، وأصاغرهم یتقدمون على الکبراء، وکل جاهل عندهم خبیر، وکل محیل عندهم فقیر، لا یمیزون بین المخلص والمرتاب، لا یعرفون الضأن من الذئاب، علماؤهم شرار خلق الله على وجه الأرض، لأنهم یمیلون إلى الفلسفه والتصوف، وأیم الله إنهم من أهل العدول والتحرف، یبالغون فی حب مخالفینا، ویضلون شیعتنا وموالینا، إن نالوا منصبا لم یشبعوا عن الرشاء، وإن خذلوا عبدوا الله على الریاء، ألا إنهم قطاع طریق المؤمنین، والدعاه إلى نحله الملحدین، فمن أدرکهم فلیحذرهم، ولیصن دینه وإیمانه، ثم قال : یا أبا هاشم هذا ما حدثنی أبی ، عن آبائه جعفر بن محمد ( علیهم السلام )، وهو من أسرارنا، فاکمته إلا عن أهله ”
ای اباهاشم! زمانی میآید که روی مردم خندان و شادمان است و دلهایشان تاریک و گرفته، سنت در نزدشان بدعت است و بدعت سنت، مؤمن در میانشان کوچک است و فاسق محترم، فرمان روایان شان نادان و ستمگرند و دانشمندان درگمراهیاند، بینیازان راهزن توشهی بینیازاناند، کوچکان بر بزرگان پیشی میگیرند و هر نادانی را آگاه میدانند و هر چارهجوئی را بیچیز میشمرند، میان مخلص و ریاگر تفاوتی نمینهند، گرگ را از میش نمیشناسند، علماء آنان بدترین آفریدههای خدا روی زمین هستند؛ زیرا به فلسفه و تصوف گرایش دارند، به خدا سوگند، اینان رویگردان از دین خدا و اهل تحریفاند، در محبت مخالفین ما بزرگنمائی میکنند و پیروان و دوستان ما را گمراه میکنند، اگر به مقامی رسند گرسنهی رشوهاند و اگر خوار شوند ریاکارانه بندگی خدا را میکنند، همانا ایشان راهزنان مؤمنین هستند و دعوتکنندگان به شیوهی ملحدین، هر کس آنان را درک کرد از ایشان دوری گزیند و دین و ایمانش را نگه دارد. ای ابوهاشم! این آنچه بود که پدرم از پدرانش از جعفر ابن محمد برایم روایت کردو این از اسرار ماست، پس آن را کتمان کن.
? بررسی روایت نخست
? ۱. منتحلی الفلسفه با فلاسفه متفاوت است. منتحل به معنای مدعی است ومنظور از منتحلی الفلسفه مدعیان فلسفه و فیلسوفنماها است. .
در روایت نخست آنچه مورد ذم و نفرین قرار گرفته است، مدعیان فلسفه است نه فیلسوفان و فلسفه.
? ۲. در این روایت فیلسوفنمایان زندیق که تدبیر در عالم و مدبر آن را انکار میکنند نکوهش شدهاند.
شاهد این سخن عبارت پایانی روایت است. در این عبارت مدعای فیلسوفنمایان – نفی تدبیر در آفرینش- را بیان میکند، این مدعا با مدعای بسیاری از فلاسفه ناسازگار است.
فلاسفه ی الهی همه تدبیر در آفرینش را پذیرفتهاند.
این سخن نمیتواند ناظر به فلاسفه وحکما باشد.
? ۳. در همین روایت از ارسطو که اتفاقی بودن عالم را رد میکند تمجید شده است.
اینها را دلیل گرفتهاند بر آنکه در عالم آفرینش تعمّد و تقدیر و اندازهگیری صحیح به کار نرفته است بلکه صِدْفَهً و برحسب اتّفاق پدیدار شده است.
ارسطاطالیس ردّ گفتارشان را نموده است به این که: آنچه صِدْفَهً و برحسب اتّفاق واقع میشود آن چیزهائی است که یک بار در خارج از متعارف صورت میگیرد به جهت عللی که بر طبیعت وارد میشود و آن را از مسیر طبیعی خود و از مجرای عادی خود برمیگرداند، و به منزلۀ امور طبیعیّهای نیست که بر شکل واحدی پیوسته و به طور دائم جریان پیاپی داشته باشد. («بحارالانوار» طبع حروفی ج ۳ ص ۱۴۹٫) به نقل از امام شناسی مرحوم سید محمدحسین حسینی_طهرانی ج ۱۸
ردمخالفان
? بررسی روایت دوم
? ۱. این روایت نیز بر فرض پذیرش صحت آن، ناظر به فلسفه و عرفان نیست، بلکه در مذمت کسانی است که از فلسفه و عرفان پلی برای رسیدن به مطامع دنیوی میسازند.
عبارات بعدی که وصف این عالمان است شاهد این مدعاست. ریاکاری و رشوهپذیری و میل به مخالفین اهل بیت و …
? ۲. در برخی روایات از فقها و متکلمین انتقاد شده است، این روایات را نمیتوان بر نفی فقه و کلام تفسیر کرد.
سیأتی علی امتی زمان لایبقی من القرآن الا رسمه و من القرآن الا اسمه، یسمون به و هم ابعد الناس منه، مساجدهم عامره وهی خراب من الهدی، فقهاء ذلک الزمان شر فقهاء تحت ظل السماء، منهم خرجت الفتنه والیهم تعود.
روزگاری بر امت من خواهید رسید که جز نگارش قرآن از آن چیزی باقی نیست و جز نام اسلام از آن نمانده است، مسلمان نامیده میشوند ولی دورترین مردم از اسلاماند، مسجدهایشان آباد است اما از بنای هدایت ویران است، فقیهان آن زمان بدترین فقهای زیر آسماناند، فتنهها از ایشان برمیخیزد و به ایشان برمیگردد. (بحارالانوار، ج۲،ص ۱۰۹)
? ۳. آیات و روایات پر است از انبوه مطالب فلسفی در موضوعاتی :
از قبیل توحید، اسماء و صفات الهی، معاد، قضاء_و_قدر، نفس و روح و..
آیا باوجود این حجم عظیم از معارف فلسفی که معصومان به مخاطبانشان القا نمودهاند، امکان دارد روایتی از آن حضرات صادر شود و مسلمانان را از فهم اجتهادی و نه تعبدی، بازدارد؟
ما یا باید بپذیریم که به پذیرش تعبدی و ظنی روایات مأموریم یا به حکم عقل ونقل، فهم یقینی معارف را در صورت امکان لازم بدانیم، و فلسفه مگر چیزی جز بحث آزاد برای فهم حقایق است. (مظفری، بنیان مرصوص، ص ۸۰)
?? ۴. علامه طباطبایی در پرسشی به بررسی این روایات میپردازد:
پرسش:
روایاتی که در خصوص ذم اهل فلسفه به ویزه در دوره آخرالزمان وارد شده – چنانکه در کتب حدیثی از قبیل بحارالانوار و حدیقه الشیعه مسطور است – متوجه چه کسانی می شود و منظور از این احادیث چیست؟
پاسخ:
دو، سه روایتی که در بعضی از کتب در ذم اهل فلسفه در آخرالزمان نقل شده، بر تقدیر صحت (⭕️ با این عبارت علامه طباطبایی ضعف سندی این روایات را اعلام می کند. همان طور که اسلام_شناس ارجمند، مدیر حوزه های علمیه کشور، آیت الله اعرافی در کتاب بررسی فقهی فلسفه ورزی و فلسفه آموزی، علاوه بر عدم دلالت این دو روایت، ضعف سندی ان ها را نیز اثبات می کند ⭕️ )،
متضمن ذم اهل فلسفه است نه خود فلسفه؛
چنان که روایاتی نیز در ذم فقهای آخرالزمان وارد شده و متضمن ذم فقها است نه فقه اسلامی
و همچنین روایاتی نیز در ذم اهل اسلام و اهل قرآن در آخرالزمان وارد شده:
«لایبقی من الاسلام الا اسمه و لا من القرآن الا رسمه»
و متوجه ذم خود اسلام و خود قرآن نیست.
و اگر این روایتها که خبر واحد ظنی می باشند در خود فلسفه بود و مسائل فلسفی (چنان که در جواب سؤال دوم گذشت) مضمونا همان مسائلی است که درکتاب و سنت وارد شده، این قدح عینا قدح در کتاب و سنت بود که این مسائل را با استدلال آزاد بدون تعبید و تسلیم مشتمل شده است.
اصولا چگونه متصور است که یک خبر ظنی در برابر برهان قطعی یقینی قد علم کرده و ابطالش کند؟! (اسلام و انسان معاصر، صفحه ۹۴-۸۹)
اگر این تحلیل رو نخونید تهمت رد فلسفه الهی به امام صادق ع دادید ….
علوی :
بسم الله الرحمن الرحیم
صلی الله علیک یا امیر المومنین
یا اباصالح المهدی ادرکنی و لاتهلکنی
قبل از پاسخ از اشکالات به مدلول روایات باید این نکته را تاکید کنیم که عمده ی مشکل منتقدین فلسفه و عرفان, مفاد و محتوای آن است که خلاف عقل و وجدان و خلاف صریح آیات و روایات است که سر جای خود بخشی از آن نشان داده شده است.
اما در مورد اشکالات روایت نخست:
اشکال اول: معنای منتحل
نظر به لغت خلاف ادعای صورت گرفته را نشان میدهد:
فلان یَنْتَحِلُ مذهب کذا و قبیله کذا: إذا انتسب إلیها.(مجمع البحرین)
تقول فلان یَنْتَحِل کذا و کذا أَی یَدِینُ به، و قیل: نِحْلَهً أَی دِیناً و تَدَیُّنا(لسان العرب)
در لغات دیگر هم بنگرید همین معنا را به دست میآورید یعنی دقیقا کسی که آن مکتب و نحله را پذیرفته است و نه آنکه مدعی آن است.
علاوه بر اینکه الان چه کسی مدعی فلسفه هست؟ غیر از آنان که شما فیلسوف میخوانیدشان؟
اشکال دوم: فیلسوف نمایان ملحد منظور است
اولا گفته شده است ملحدین تدبیر در عالم را منکرند واقعا آیا همه ی ملحدین و آتئیست ها چه کنون و چه در گذشته منکر تدبیر در عالم هستند یا آن را به طبیعت و مانند آن نسبت میدهند؟
ثانیا به قرینه ی نکته ی قبل و توجه به لفظ “عمد” نشان از انکار تدبیر خارج از این نظام و توسط شخص مختار است که در ادامه هم توضیح بیشتر خواهد آمد.
اشکال سوم: تعریف و تمجید از ارسطو
قَدْ کَانَ أَرَسْطَاطَالِیسُ رَدَّ عَلَیْهِمْ فَقَالَ إِنَّ الَّذِی یَکُونُ بِالْعَرَضِ وَ الِاتِّفَاقِ إِنَّمَا هُوَ شَیْءٌ یَأْتِی فِی الْفَرْطِ مَرَّهً لِأَعْرَاضٍ تَعْرِضُ لِلطَّبِیعَهِ فَتُزِیلُهَا عَنْ سَبِیلِهَا وَ لَیْسَ بِمَنْزِلَهِ الْأُمُورِ الطَّبِیعِیَّهِ الْجَارِیَهِ عَلَى شَکْلٍ وَاحِدٍ جَرْیاً دَائِماً مُتَتَابِعاً
یکی از مواردی که در تایید و بزرگی ارسطو از جانب بزرگان فلسفه و عرفان معاصر اشاره شده است روایت مفضل است که در بالا قسمتی از آن که محل استشهاد این اشخاص میباشد آورده شد. اما برای آنکه بدانیم آیا این قسمت از روایت تاییدی بر ارسطو و به بزرگی یاد نمودن او از جانب امام صادق علیه السلام میباشد یا نه، لازم است آن قسمتی قبل از محل استشهاد نیز نظر شود.
«…فَأَمَّا أَصْحَابُ الطَّبَائِعِ فَقَالُوا إِنَّ الطَّبِیعَهَ لَا تَفْعَلُ شَیْئاً لِغَیْرِ مَعْنًى وَ لَا تَتَجَاوَزُ عَمَّا فِیهِ تَمَامُ الشَّیْءِ فِی طَبِیعَتِهِ وَ زَعَمُوا أَنَّ الْحِکْمَهَ تَشْهَدُ بِذَلِکَ فَقِیلَ لَهُمْ فَمَنْ أَعْطَى الطَّبِیعَهَ هَذِهِ الْحِکْمَهَ وَ الْوُقُوفَ عَلَى حُدُودِ الْأَشْیَاءِ بِلَا مُجَاوَزَهٍ لَهَا وَ هَذَا قَدْ تَعْجِزُ عَنْهُ الْعُقُولُ بَعْدَ طُولِ التَّجَارِبِ فَإِنْ أَوْجَبُوا لِلطَّبِیعَهِ الْحِکْمَهَ وَ الْقُدْرَهَ عَلَى مِثْلِ هَذِهِ الْأَفْعَالِ فَقَدْ أَقَرُّوا بِمَا أَنْکَرُوا لِأَنَّ هَذِهِ هِیَ صِفَاتُ الْخَالِقِ وَ إِنْ أَنْکَرُوا أَنْ یَکُونَ هَذَا لِلطَّبِیعَهِ فَهَذَا وَجْهُ الْخَلْقِ یَهْتِفُ بِأَنَّ الْفِعْلَ لخالق [لِلْخَالِقِ] الْحَکِیمِ
وَ قَدْ کَانَ مِنَ الْقُدَمَاءِ طَائِفَهٌ أَنْکَرُوا الْعَمْدَ وَ التَّدْبِیرَ فِی الْأَشْیَاءِ وَ زَعَمُوا أَنَّ کَوْنَهَا بِالْعَرَضِ وَ الِاتِّفَاقِ وَ کَانَ مِمَّا احْتَجُّوا بِهِ هَذِهِ الْآفَاتُ الَّتِی تلد [تَکُونُ عَلَى] غَیْرِ مَجْرَى الْعُرْفِ وَ الْعَادَهِ کَالْإِنْسَانِ یُولَدُ نَاقِصاً أَوْ زَائِداً إِصْبَعاً أَوْ یَکُونُ الْمَوْلُودُ مُشَوَّهاً مُبَدَّلَ الْخَلْقِ فَجَعَلُوا هَذَا دَلِیلًا عَلَى أَنَّ کَوْنَ الْأَشْیَاءِ لَیْسَ بِعَمْدٍ وَ تَقْدِیرٍ بَلْ بِالْعَرَضِ کَیْفَ مَا اتَّفَقَ أَنْ یَکُونَ
وَ قَدْ کَانَ أَرَسْطَاطَالِیسُ رَدَّ عَلَیْهِمْ فَقَالَ إِنَّ الَّذِی یَکُونُ بِالْعَرَضِ وَ الِاتِّفَاقِ إِنَّمَا هُوَ شَیْءٌ یَأْتِی فِی الْفَرْطِ مَرَّهً لِأَعْرَاضٍ تَعْرِضُ لِلطَّبِیعَهِ فَتُزِیلُهَا عَنْ سَبِیلِهَا وَ لَیْسَ بِمَنْزِلَهِ الْأُمُورِ الطَّبِیعِیَّهِ الْجَارِیَهِ عَلَى شَکْلٍ وَاحِدٍ جَرْیاً دَائِماً مُتَتَابِعاً وَ أَنْتَ یَا مُفَضَّلُ تَرَى أَصْنَافَ الْحَیَوَانِ أَنْ یَجْرِیَ أَکْثَرَ ذَلِکَ عَلَى مِثَالٍ وَ مِنْهَاجٍ وَاحِدٍ کَالْإِنْسَانِ یُولَدُ وَ لَهُ یَدَانِ وَ رِجْلَانِ وَ خَمْسُ أَصَابِعَ کَمَا عَلَیْهِ الْجُمْهُورُ مِنَ النَّاسِ فَأَمَّا مَا یُولَدُ عَلَى خِلَافِ ذَلِکَ فَإِنَّهُ لِعِلَّهٍ تَکُونُ فِی الرَّحِمِ أَوْ فِی الْمَادَّهِ الَّتِی یَنْشَأُ مِنْهَا الْجَنِینُ کَمَا یَعْرِضُ فِی الصِّنَاعَاتِ حِینَ یَتَعَمَّدُ الصَّانِعُ الصَّوَابَ فِی صَنْعَتِهِ فَیَعُوقُ دُونَ ذَلِکَ عَائِقٌ فِی الْأَدَاهِ أَوْ فِی الْآلَهِ الَّتِی یَعْمَلُ فِیهَا الشَّیْءَ فَقَدْ یَحْدُثُ مِثْلُ ذَلِکَ فِی أَوْلَادِ الْحَیَوَانِ لِلْأَسْبَابِ الَّتِی وَصَفْنَا فَیَأْتِی الْوَلَدُ زَائِداً أَوْ نَاقِصاً أَوْ مُشَوَّهاً وَ یَسْلَمُ أَکْثَرُهَا فَیَأْتِی سَوِیّاً لَا عِلَّهَ فِیهِ فَکَمَا أَنَّ الَّذِی یُحْدِثُ فِی بَعْضِ الْأَعْمَالِ الْأَعْرَاضَ لِعِلَّهٍ فِیهِ لَا تُوجِبُ عَلَیْهَا جَمِیعاً الْإِهْمَالَ وَ عَدَمَ الصَّانِعِ کَذَلِکَ مَا یَحْدُثُ عَلَى بَعْضِ الْأَفْعَالِ الطَّبِیعِیَّهِ لِعَائِقٍ یَدْخُلُ عَلَیْهَا لَا یُوجِبُ أَنْ یَکُونَ جَمِیعُهَا بِالْعَرَضِ وَ الِاتِّفَاقِ فَقَوْلُ مَنْ قَالَ فِی الْأَشْیَاءِ إِنَّ کَوْنَهَا بِالْعَرَضِ وَ الِاتِّفَاقِ مِنْ قِبَلِ أَنَّ شَیْئاً مِنْهَا یَأْتِی عَلَى خِلَافِ الطَّبِیعَهِ [بِعَرَضٍ] یَعْرِضُ لَهُ خَطَأٌ وَ خَطَلٌ فَإِنْ قَالُوا وَ لِمَ صَارَ مِثْلُ هَذَا یَحْدُثُ فِی الْأَشْیَاءِ قِیلَ لَهُمْ لِیُعْلَمَ أَنَّهُ لَیْسَ کَوْنُ الْأَشْیَاءِ بِاضْطِرَارٍ مِنَ الطَّبِیعَهِ وَ لَا یُمْکِنُ أَنْ یَکُونَ سِوَاهُ کَمَا قَالَ قائلون [الْقَائِلُونَ] بَلْ هُوَ تَقْدِیرٌ وَ عَمْدٌ مِنْ خَالِقٍ حَکِیمٍ إِذْ جَعَلَ الطَّبِیعَهَ تَجْرِی أَکْثَرَ ذَلِکَ عَلَى مَجْرًى وَ مِنْهَاجٍ مَعْرُوفٍ وَ یَزُولُ أَحْیَاناً عَنْ ذَلِکَ لِأَعْرَاضٍ تَعْرِضُ لَهَا فَیُسْتَدَلُّ بِذَلِکَ عَلَى أَنَّهَا مُصَرَّفَهٌ مُدَبَّرَهٌ فَقِیرَهٌ إِلَى إِبْدَاءِ الْخَالِقِ وَ قُدْرَتِهِ فِی بُلُوغِ غَایَتِهَا وَ إِتْمَامِ عَمَلِهَا فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِین»
«و اما اصحاب طبایع مىگویند که: طبیعت کارى را بىفایده نمىکند و سعى مىکند که هر چیزى را به منتهاى کمالش برساند.
جواب ایشان این است که: طبیعت را کى چنین حکمتى عطا کرده و وقوف بر حقایق اشیا و کمال ایشان داده که تجاوز از حدّ قابلیّت هیچ چیز نکند و عقول بعد از تفکّر بسیار و تجارب بىشمار به این نمىتواند رسید.
اگر طبیعت را چنین شعور و ادراکى که و راى عقول کافّه خلق است قرار مىدهند، پس اقرار کردند به آنچه انکار کردهاند و به صانع حکیم علیم قائل شدهاند و لیکن در نامش خطا کردند. و اگر طبیعت را بىشعور و اراده مىدانند چنانچه ما مىدانیم، پس نسبت این افعال منطبقه بر قوانین حکمت به طبع عدیم الشعور، امرى است واضح البطلان و هر ذرّه از ذرّات ممکنات به زبان حال فریاد مىکنند که من صانع حکیم قدیم علیمى دارم.
و طایفه از قدما، انکار عمد و تدبیر در اشیاء کردند و گمان کردند کهبه اتّفاق واقع مىشود و عالم را مدبّر حکیمى نیست و از جمله چیزها که حجّت خود قرار مىدادند آن بود که گاه هست از اناث، که فرزندان بر خلاف مجراى عادت متولد مىشوند، مانند: آدمى که یک عضوش ناقص است، یا یک عضوش زاید است، یا با خلقت مشوه و قبیح متولد مىشود و بر خلاف خلقت انسان به وجود مىآید، پس اینها را دلیل مىکردند بر ابطال مدبّر حکیم و «ارسطاطالیس» حکیم رد کرد بر ایشان و گفت:
چیزى که گاهى بنا بر عارضى چند که در رحم حادث شود به عمل آید، منافات ندارد با آن که عقل حکم کند که چون اکثر امور بر قانون حکمت واقع مىشود البته مدبّر حکیمى مىباید. و تو اى مفضّل:
مىبینى که اصناف حیوانات اکثر ایشان بر یک مثال و بر یک نهج مىآیند که دو دست و دو پا و پنج انگشت مىدارند و آنچه نادراً بر خلاف این واقع مىشود به سبب علتى است که در رحم حادث مىشود، یا در مادّه که جنین از آن به هم مىرسد عارض مىگردد چنانچه بلا تشبیه صانعى که خواهد صنعتى را به عمل آورد و به اعتبار نقصى و علّتى که در آلات و ادوات او هست نوع دیگر شود و این منافات با حکمت و تدبیر صانع ندارد.
و اگر گویند که: خدا قادر بود که این علّت را از رحم و از ماده زایل گرداند که مستوى الخلقه فرزند متولد شود.
جواب گوئیم که: براى آن نکرد که مردم بدانند که اشیاء به محض طبیعت به عمل نمىآید که همیشه بر یک نهج باشد و غیر آن نتواند بود، بلکه به تقدیر و عمد صادر مىشود از خالق حکیم مبین که گاه چنان مىکند گاه چنین و استدلال کنند بر آن که همه محتاجند به ایجاد خالق و قدرت او به نهایت کمال برسند فَتَبارَکَ اللَّهُ أَحْسَنُ الْخالِقِینَ.»
همانطور که ملاحظه مینمایید سیر مطلب چنین است که:
- گروهی که اصحاب طبایع نامیده شدهاند تدبیر و حکمت را به طبیعت نسبت دادهاند و به صریح عبارت « فَقَدْ أَقَرُّوا بِمَا أَنْکَرُوا» منکر خداوند متعال بودهاند.
- در مقابل این گروه عدهای منکر تدبیر امور گشتهاند به جهت نقصانهایی که در خلق صورت میگیرد و لذا خلق را صدفه و اتفاق بر میشمارند.
- در جواب این گروه و برای اثبات وجود تدبیر و حکمت در آفرینش نقلی از ارسطو ذکر شده است. وی به جهت غلبه واقع شدن امور بر طبق حکمت پس طبیعت را تدبیری است که ظاهر در اثبات مدبر بودن طبیعت است و نه وجود مدبر و ظاهر در آن است که وی موارد نقصان را خارج از تدبیر و حکمت میداند، همانطور که در ترجمه آن بزرگ از عرفای معاصر چنین بروز نموده است:
« و ارسطاطالیس آنها را رد کرد و گوید آنکه بالعرض است یکبار است که از دست طبیعت بیرون شده برای عوارضی که طبیعت را عارض میگردد و آن را از راه خود باز میدارد و به منزلت امور طبیعی نیست که بر یک روش باشد…»
ملاحظه شود که ایشان هم، چنین برداشت کردهاند که ارسطاطالیس میخواهد بگوید که تدبیر برای طبیعت ثابت است و تنها در این موارد به جهاتی کار از دست طبیعت خارج شده است و لذا عملا تدبیر را به دست طبیعت میشمارد.
- و چون ارسطو حکمت را در اکثر موارد و نه در همهی موارد را ثابت دانسته است و دوباره حکمت و تدبیر را به طبیعت نسبت داده است امام علیهالسلام جواب و پاسخ درست و حکمت آن نقصانها در خلق را به مفضل آموزش میدهند.
حاصل آنکه ارسطو در دفاع از اصحاب طبایع به میدان آمده است و حرف آنها را اثبات نموده است و نه آنکه توحید را بیان دارد و حضرت جواب صحیح و درست را بیان نمودهاند. و حتی اگر این ظهور را نپذیریم احتمال آن را نمیتوان منتفی دانست به گونهای که ظاهر در توحیدگویی ارسطو باشد.
با توجه به این نکته کجای نقل امام علیه السلام از ارسطو تایید وی است؟ اگر نگوییم که تنقیص اوست.
اما در مورد اشکالات روایت دوم:
اشکال اول:
روایت در مورد فلسفه و عرفانی است که پل برای مطامع دنیا شود
پاسخ :
این اشکال را واقعا نمیدانم چطور باید داد ادعایی صرف بدون اندک شاهدی. فقط کافی است دقت شود که دلیل برای شرترین بودن علماء تمایل ایشان به فلسفه و تصوف و دیگر امور است حال چگونه از دیگر امور بفهمیم که مراد نفس فلسفه و تصوف نیست خدا داند. دقیقا این مشکل ماست جناب با کسانی که میگویند فلسفه و تصوف و عرفان را در فهم دین دخیل کنیم و آن را بر فهم دین مقدم نماییم ببینید به کجا میانجامدشخص حاضر است به هر توجیه و تبیین سخیف و خلاف عقلایی دست زند تا خود را به معنای مورد پسندش از آیات و روایات برساند این مشت نمونه ی خروار.
اشکال دوم:
همانطور که پذیرش این گونه روایات در مثل فقها و متکلمین ناشدنی است پس در مورد عرفا و فلاسفه هم چنین است.
پاسخ:
بزرگوار وقتی گفته میشود فقهای آنها این چنین هستند این کلام از نظر فهم عقلایی هیچ اشاره ای به خوبی یا بدی فقه ندارد بر خلاف این عبارت که گفته شود “علمای آنها به فقه متمایل میشوند پس شرترین مردم هستند” که در مورد فلسفه و تصوف به همین سیاق دوم آمده است. این هم نمونه ی دیگری از دستبرد در فهم عقلایی روایات برای دستیابی به مراد مقصود و مورد پسند اشخاص طرفدار فلسفه و عرفان.
پاسخ:
بزرگوار اولا مراد ما از فلسفه همانی است که اکنون مصطلح شده است و شما در صدد دفاع از آن هستید یعنی سخنان امثال ملاصدرا, بوعلی, مولوی, ابن عربی, سهروردی, فارابی, علامه طباطبایی, مرحوم مطهری, و…. پس با عناوین عامه پسند همچون بحث آزاد در مورد حقایق بحث را منحرف نفرمایید.
ثانیا بازگشت این سخن به همان نکته ی نخست است که ما نشان میدهیم محتوای دین برخاسته از عقل و نقل در تضاد کامل با مباحث توحیدی و دیگر مباحث اعتقادی مطرح در فلسفه و عرفان یونانی(شما بخوانید اسلامی) میباشد. پس بهتر است به هر یک از موضوعات ورود کنیم و آنها را مورد بحث و بررسی قرار دهیم.
دقت شود که این جواب طرفداران فلسفه از این روایت خود نشان گر دلالت تام و تمام روایت بر نفی فلسفه و تصوف است(فتدبر).
اگر کلمه ینتحل را دقیقا به معنای کسی که آن مکتب و نحله را پذیرفته است در نظر بگیریم، تکلیف این حدیث چه می شود؟:
إنّ ممّن «ینتحلُ» مودّتنا أهلَ البیت، من هو أشدُّ فتنهً علی شیعتِنا من الدّجّال. فقلتُ: بماذا؟
قال: بموالاتِ أعدائِنا و معاداهِ أولیائِنا. إنّه إذا کان کذلک، اختلطَ الحقُّ بالباطل و اشتبهَ الأمرُ فلم یُعرَف مؤمنٌ من منافقٍ”(وسائل الشیعه؛ ج ۱۶؛ ص ۱۷۹)
می بینیم که ینتحل به معنای ادعاست وگرنه چگونه ممکن است کسی حقیقتا و دقیقا مودت اهل بیت را پذیرفته باشد، اما برای شیعیان فتنه ای بدتر از دجال را بیاورد؟
ینتحل (از ریشه نحل در باب افتعال) معنای “به خود نسبت دادن”، “از آن خود دانستن”، “به ناحق مدعی چیزی بودن” و “به خود بستن” میدهد. نگاه کنید به: فرهنگ معاصر عربی- فارسی؛ آذرتاش آذرنوش؛ نشر نی؛ ص ۶۷۶ (ذیل مدخل نحل)
یابه این حدیث توجه کنید: جابر بن عبدالله انصاری از امام باقر(ع) روایت میکند که امام(ع) به من فرمود: «قال لی یا جابر، أیکتفی من ینتحل التشیّع أن یقول بحبّنا أهل البیت؟ فوالله، ما شیعتنا إلا من اتّقی الله وأطاعه.(شرح چهل جدیث ص۵۷۰)