دوشنبه , ۱ مرداد ۱۳۹۷
آخرین مطالب
خانه » اصول عقاید » فلسفه - عرفان - حکمت اهل بیت » حکمت قرآنی و فلسفه یونانی/ «استاد محمدرضا حکیمی»

حکمت قرآنی و فلسفه یونانی/ «استاد محمدرضا حکیمی»

حکمت قرآنی و فلسفه یونانی/ «استاد محمدرضا حکیمی»

در اینجا، سه اظهار نظر، از سه متخصّص در فلسفه و متبحّر در آن (که صاحبنظر دوم و سوم، به شدّت در فلسفه متعصّب بودند، و با تفکیک مخالفت می ورزیدند)، می آوریم، سپس سخن را پی می گیریم:

 

۱ـ پروفسور فلاطوری

جامع الحکمتین (فلسفه ی شرقی و فلسفه ی غربی)، پروفسور عبدالجواد فلاطوری می گوید: بحثی در میان پیروان ادیان یهود، مسیحیت و اسلام مطرح است که آیا می توانیم تعبیر (فلسفه ی یهود) یا (فلسفه ی مسیحی) یا (فلسفه ی اسلامی) را به کار ببریم یا خیر؟ علتش هم این است که نه حضرت موسی و نه حضرت عیسی و نه حضرت محمد(صلی الله علیه و آله و سلم) ، هیچکدام فلسفه نیاورده اند، و قصدشان هم این نبوده که فلسفه بیاورند؛ حال چگونه می توانیم از فلسفه ی اسلامی، یا یهودی یا مسیحی نام ببریم؟ همه برآنند که این بدان معنا نیست که اگر فلسفه ی یهودی و فلسفه ی مسیحی یا فلسفه ی اسلامی گفتیم برگردد به صاحبان این ادیان، بلکه اینها فلسفه هایی هستند که در دامن فرهنگ این ادیان پرورش یافته اند، اما مبدأشان غیر دینی بوده،(۴) و خصوصاً در چارچوب این سه دین، مبدأ یونانی داشته است.

 

بنابراین، (اسلامی) گفتن به این معناست که پیشوایان فکر در عالم اسلام آن فلسفه را گرفتند و صورت اسلامی به آن دادند، فقط همین، و بیش از این، (اسلامی) نمی توان گفت.

 

باید توجه کرد که ([نه] آن طور که مورد توجه ماست)، فلسفه هنوز کارش بیان حقیقت به معنای (حقیقت دینی) نیست، و خود ارسطو هم چنین ادعایی نداشت، بلکه وظیفه ی فلسفه بازگویی واقعیت است. واقعیت غیر از حقیقت است. حقیقتی که ما می گوییم همان حقیقت دینی و الهی است، ولی منطقی که ارسطو آورده و در آن تقسیمات جوهر و عرض هست، و بعد هم کلیات خمس را فرفوریوس به آن اضافه کرده، نوعی ابزار دست بوده برای بازگویی واقعیات علمی. منطق برای او نوعی متدلوژی علم بوده است. حالا، در کتاب های ما آن را میزان یافتن حقیقت تلقّی کرده اند؟!(۵) و این، ما را حتی تا اندازه ای از آن واقع فلسفی دور کرده، به خاطر این که آن حقیقت همیشه در ذهن ما یک حقیقت الهی تصوّر می شود(۶) ، و خیال می کنند که آدمی با فراگیری منطق، تمام آن حقیقت الهی را درک می کند. در حالی که این (منطق) شیوه ای بوده برای دستیابی به واقعیت طبیعت. و ارسطو مخصوصاً هیچ توجّهی به الهیات به معنای اسلامی ِ کلمه نداشته است.(۷) ارسطو با تمام آن بزرگی و کمال عقلش، به عبادتگاه ها و بتخانه ها می رفت و در مقابل همان بتها احساسات دینی خودش را ابراز می داشت. این ارسطو را در حوزه ی اسلامی چنان معرفی کردند که در موردش گفته اند: ((کاد أن یکون نبیّاً)). این حرف ها را در واقع (حکیمان مسلمان) ساخته اند، برای این که آن اختلافاتی را که در آغاز نضج گرفتن فلسفه بین فقها و حتی بین علمای صرف و نحو(۸) … [با اهل فلسفه] پیدا شده بود، حل کنند.

 

کتاب (اثولوجیای(۹) فلوطین)، به اسم (اثولوجیای ارسطو) ترجمه شده و خواننده ی آن تردیدی ندارد که صاحب این کتاب به خدایی معتقد بوده است. بنابراین، بزرگانی همچون کندی، فارابی و ابن سینا نخواسته اند کسی را فریب بدهند. در واقع این اشتباه نسخه ای و ترجمه ای، سبب شده که شخصیت ارسطو ناشناخته بماند، و ارسطو یک فیلسوف الهی معرّفی شود. همین اشتباه، توابع و پیامدهای فلسفی بسیار داشته است که تشریح آن ممکن است به یک نیم سال تحصیلی احتیاج داشته باشد.(۱۰) خلاصه این که ارسطو به هیچ وجه برای یافتن خدا و (حقیقت الهی) و (حقیقت دینی) کار نکرده، بلکه به عکس، آنچه ما به آن متافیزیک می گوییم، در واقع نوعی فلسفه ی طبیعت است.

 

 

۲ـ استاد سیّد جلال الدین آشتیانی

استاد سیّد جلال الدین آشتیانی، در مصاحبه ای، در پاسخ به این پرسش که (فلسفه ی اسلامی از قرآن گرفته شده است؟) به این مضمون می گوید: (قرآن، چیز کوچکی نیست که هر کسی بتواند از آن، فلسفه استخراج کند… فلسفه ی اسلامی از یونانیان است).

 

 

۳- دکتر مهدی حائری یزدی

استاد فاضل، دکتر مهدی حائری یزدی، در پاسخ این سؤال: (منظور از فلسفه ی اسلامی چیست؟ چه ارتباطی میان فلسفه و اسلام وجود دارد؟ اضافه ی اسلام به فلسفه، چگونه اضافه ای است؟) می گوید:

 

این، اضافه نیست، بلکه صفت و موصوف است، ولی این اختصاص یا توصیف، هیچ دلالت بر این ندارد که فلسفه ی اسلامی از محتوای ـ مثلاًـ قرآن و سنّت اتّخاذ شده است، یا از منابع و روش های اسلامی محض. این [فلسفه ی اسلامی گفتن]، فقط نشانه ی تاریخی است، یعنی آن فلسفه ای که در تاریخ حکومت اسلامی [حکومت اموی و عبّاسی بی خبر از قرآن کریم، و دشمنان بزرگ حاملان علم قرآن، ائمّه ی اهل بیت(علیهم السلام) ، طرح و مورد بحث و گفتگو قرار گرفته، یعنی فلسفه ای که از یونان آمده و در کشورهای اسلامی این طور درخشندگی پیدا کرده است.(۱۱)

 

فلسفه ی اسلامی، اصالتاً، همان فلسفه ی هِلِنیکی است، و می توان گفت سراسر فلسفه ی اسلامی، میراث دار هِلِنیک(۱۲) است، که با تفسیرات و ترجمه های فارابی و ابن رشد یا ابن سینا توسعه یافته، و به زبان های اسلامی ترجمه شده است. پس این اختصاص یا توصیف، صرفاً تاریخی است و هیچ اختصاص حقیقی نیست. این طور نیست که این فلسفه، اختصاصی به اسلام داشته باشد. مشابه این لغت، درغرب هم، به نام فلسفه ی مسیحی داریم…

 

س: پس اگر بگوییم، فلسفه در اسلام، موجّه تر است؟

ج: بله، فلسفه در اسلام، یا در زمان اسلام.

 

س: پس این ادّعا که فلسفه اسلامی، از کتاب و سنّت برگرفته شده چه معنایی دارد، و تا چه حد صحیح است؟ 

ج: فلاسفه ی مسلمان را پیوسته رسم بر این بوده و هست، که پس از تمام شدن مسائل بر وجه فلسفه ی یونانی(۱۳) ، برای شاهد صدق خود، به بعضی از آیات قرآن استشهاد کنند، مثلاً در (برهان صدّیقین)، ابن سینا پس از فراغت از استدلال، استشهاد می آورد به آیه ی شریفه ی:

 

((أَ وَ لمْ یَکْفِ بِرَبِّکَ أَنهُ عَلى کُلِّ شَیْ ءٍ شَهید))(۱۴)

 

می گوید: (خدا موجودی است که خود به وجود [خود]، دلالت منطقی دارد، و ((یا من دل ذاته علی ذاته)) است. خودش شهادت به راستی خودش می دهد، (به) حدّ وسط احتیاج ندارد. این را به عنوان شهادت و استشهاد بیان می کند، نه استدلال. فرق است بین استشهاد(۱۵) با استدلال(۱۶) !

 

اکنون می نگرید که حق، هیچگاه به طور مطلق پوشیده نمی ماند. و اینگونه اظهارات از سوی کسانی که به فلسفه دانی و فلسفه بانی شهره اند، نشان می دهد که، اگر کسی دنبال (اصالت فکرقرآنی)، و (اصالت شناخت قرآنی)، و به عبارت بهتر: (شناخت قرآنی حقایق قرآن) باشد، در فلسفه ی اسلامی به این مقصود ـ به طور کامل ـ نمی رسد، و راه، همان راه تفکیکیان است.

 

پس ملاحظه می کنید که این سه استاد، (که در خصوص فلسفه، از عالم نویسنده ی نامه بسیار آگاه ترند)، فلسفه ی اسلامی را چیزی در حدّ میراث یونانی می دانند، و آیاتی از قرآن را که در فلسفه می آورند از باب استشهاد و استیناس می شمارند، نه از باب استدلال. و اگر چنین است ـ که هست ـ نقد و رد و تحقیق در مسائل چنین فلسفه ای (که مکتب تفکیک عهده دار آن است)، هرگز به معنای تضعیف (حکمت اسلامی) نیست. این فلسفه، حکمت اسلامی نیست، بلکه (حکمت): (علم صحیح و مستحکم) نیز نیست، فلسفه ای است یونانی و عرفانی است هندی و گنوسی، که به دست دانایان بزرگی از مسلمین پرداخته شده و پرورش یافته است، آن هم به همان گونه که استاد دکتر مهدی حائری گفت، یعنی: مسائل بر (وجه یونانی) تبیین می شود و فیصله می یابد (نه بر وجه قرآنی و محمّدی و اوصیایی!!)

بنابراین، این فلسفه ـ چنانکه روشن است ـ گرته یافته و بنیاد پذیرفته از قرآن کریم و سنّت نبوی و احادیث اوصیائی (یعنی از معارف ثقلین) نیست، (و از (علم صحیح)، به تعبیر حضرت امام باقر(علیه السلام) (۱۷) ، مایه نگرفته است)، بلکه به همین اندازه که تحریر گران آن، از دانایان مسلمان بوده اند (چه شیعه، مانند: ابن سینا و چه سنّی، مانند ابن رشد)، آن را (اسلامی) می نامیم و نه بیشتر از این.

اما مراد نویسنده ی محترم نامه، این نیست، زیرا نقد فنی چنین فلسفه ای از عوامل مهم رشد فکر و بلوغ تعقّل است، پس حرکت تفکیک، مورد طعن نخواهد بود… بلکه مراد نامه ی یاد شده، همین فلسفه ی متداول است، و همین را حکمت اسلامی خوانده اند، و به تفکیکیان تعرّض فرموده اند!! یعنی همین مفاهیم و مصطلحات،… حقایق الهی مسلم و بی اختلاف و بی شک و ریب، تصوّر شده است که از قرآن کریم و سنّت نبوی و احادیث اوصیائی گرفته شده باشد،… و به روش تقلیدی باید پذیرفت، و نقد نباید کرد، و اشکالات بنیادین آن را نشان نباید داد؛ و عقول آزاد و حمیت شناس، و التقاط ناپذیر را به (تفکیک) نباید فراخواند، و فریاد بزرگانی را که استقلال معارف قرآنی، و استغنای علوم محمدی و اوصیائی را فریاد می کنند، باید در گلو خفه کرد.

 

و ما می نگریم که تحقیق فلسفی عمیق، نشان می دهد که این فلسفه را به هیچ وجه نمی شود (حکمت) نامید، تا چه رسد (حکمت اسلامی)، یعنی حکمتی که بر حقایقی مسلّم مشتمل باشد، و اختلافی نباشد، و از قرآن کریم و احادیث محمدی و اوصیائی و علم صحیح باقری و صادقی و رضوی اخذ شده باشد… نه… چنین نیست، پس اعلام استقلال حقایق قرآنی و استغنای معارف سنّت و حدیث، یعنی (تفکیک)، یک ضرورت دینی و عقلی و علمی است، و یک بنیادنهی، برای ساختاردهی مجدّد به فرهنگ راستین قرآنی، و تمدّن واقعی اسلامی است، در سطح جهان امروز.

 

اکنون ما برای هرچه بیشتر روشن شدن حقایق، و دفاع از استقلال معارفی قرآن کریم، و تمامیت دین اسلام، به ذکر چند پرسش روشنگرـ برای روشن نگران و تقلیدشکنان و خود باوران ـ می پردازیم و می گوییم:

ـ آیا، فلسفه ی مشّائی، حکمت اسلامی است و مصون از هرگونه نقد و ردّ است، یا فلسفه ی عرفانی صدرایی؟ و ادامه می دهیم: اگر فلسفه ی مشّائی، حکمت اسلامی است، همه می دانند که بر مبنای مشّائیان ـ و رئیس آنان، شیخ الرئیس ـ مبانی حکمت متعالیه، مخدوش و مردود است، حتی یکی از مسلّمات حکمت متعالیه، یعنی (اتّحاد عاقل و معقول)، از نظر ابن سینا، نظری (بی ارزش و) سخیف است، و کتاب هایی که در این باره نوشته شده است، «ردَی» و «اَردَء» است(۱۸) ، و «حرکت جوهری»، هرگز قابل اثبات فلسفی و توجیه علمی نیست، و با تعاریف (حرکت) در فلسفه نمی سازد(۱۹)، صرف نظر از تعریف حرکت، در (فیزیک جدید).

 

همچنین می نگریم که خواجه نصیرالدین طوسی، در مورد نظر فلسفی شیخ، درباره ی علم مبدأ متعال (علم عنائی)، پس از ذکر چند نقض و اشکال مهم فلسفی بر آن، آیه ای از قرآن کریم می آورد، که قرآن آن سخن را در برابر منکران و… فرموده است: ((تعالی الله عن ذلک علوّاً کبیراً))(۲۰) .

 

و بس شگفتا، که این نظر بزرگانی چونان خواجه طوسی است، درباره ی یکی از مهمترین مسائل فلسفه ی الهی (علم مبدأ متعال). و آنچه گفتیم در صورتی است که مراد از (حکمت اسلامی)؛ فلسفه ی مشائی باشد، ولی اگر آقایان محترم بفرمایند، عرفان فلسفی بیان صدرایی (حکمت متعالیه)، «حکمت اسلامی» است، و کسی حق ندارد، حتی بر پایه ی مبانی علمی و روشهای تحقیقی، کوچکترین نقد و اعتراضی بر آن داشته باشد!!(۲۱)

 

روشن است که حکمت متعالیه، بگونه ای، ناسخ فلسفه ی مشّائی است، چنانکه جناب ملاصدرا، در آغاز کتاب شریف «اسفار» می فرماید: (من سابقاً بشدّت از قائلین به اصالت ماهیت دفاع می کردم (کنت شدید الذّب عنهم)، لیکن پس از توسلات و توجهات غریزی و جبلّی، خداوند متعال، بطلان آن مبانی و معانی را بر من آشکار کرد؟!). پس آنچه شماری از بزرگان، مانند کندی، فارابی، ابن سینا، خواجه نصیر طوسی، فلاسفه ی دشتک، میرداماد و… برهانی دانسته و پذیرفته بودند، با عنایات الهی بر جناب ملاصدرا روشن شده است که همه باطل محض بوده است.

در این مقام ـ براستی ـ با این معضل مهم روبرو می شویم که، چگونه مطالب و مفاهیمی را که ۸۰۰ سال، مغزهایی غول آسا، مانند یعقوب کندی، ابونصر فارابی، ابن سینا، خواجه نصیر طوسی، میرفندرسکی، میرداماد، ملّا رجبعلی تبریزی (حکیم برهان آفرین)، ملا عبدالرزّاق لاهیجی ـ که اشاره کردیم ـ بر صحّت آنها اصرار داشتند، و بر یک یک مسائل آن اقامه برهان می کردند، اکنون مردود شناخته می شود…؟ آیا آن برهان ها برهانیت نداشته، یا این که بنیادهایی منطقی و عظیم داشته است، به عظمت (منطق شفا)؟! و آیا، ما چگونه از دنیای منطق و تعقل منطقی، به ذوق عرفانی و کشف ادّعایی، منتقل شویم، و مفاهیم عرفانی را (که با ادوات فلسفه بیان می شود) صحیح بشماریم، و حقّ مطلق تلقّی کنیم؛ زیرا هر کسی با اندک آگاهی از این مسائل می داند که (کشف) (در صورت صحّت مبادی و نتایج، و سالم بودن از (خواطر شیطانی) ـ به تعبیر جناب محیی الدین ابن عربی؛ و مصونیت از (اغلاط المکاشفین) به تعبیر عارف بزرگ، علاءالدوله سمنانی)، برای خود شخص مکاشف اعتبار دارد، نه برای دیگران، علامه طباطبایی می گوید:

(فهم این آقایان (مدعیان کشف)، برای خودشان حجّت است نه برای دیگران)(۲۲) .

 

و این است، در مرحله ی نقد فلسفی، و کالبد شکافی علمی (و آنالیز)، آنچه که افاضل تفلسف ما ـ ایدهم الله تعالی ـ (حکمت اسلامی) می نامند، و برای پاسداری از حریم آن، حتی روش علمی را زیر پا می گذارند… و به کسی اجازه ی ورود در حوزه ی ضروری (نقد فلسفی) نمی دهند… و بر تفکیکیان (به پندار)، نقد می نویسند، و شلتاق می آورند. و آیا، این گونه مطالب و مصطلحات بشری و مخدوش و اختلافی را (حکمت اسلامی) نامیدن، شرط وفاداری است:

ـ به (حکمت منزله ی قرآنی)…

 

ـ به آیاتی که (تعلیم حکمت) را، از شئون پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و معصومین(علیهم السلام) (اهل الذکر) دانسته است؟

 

ـ به احادیث معتبری که می گوید: طلب هدایت (نظری و عملی) از غیر قرآن کریم، گمراهی است؟!

 

ـ به احادیثی که می گوید: ((لافاقه بعدالقرآن))،

 

ـ به احادیثی که به این مضمون آمده است: ((یَا کُمیْلُ لَا تَأخُذْ إِلَّا عَنَّا تکُنْ مِنَّا))(۲۳) ؟!

ـ به احادیثی که می گوید: ((کذَبَ مَنْ زَعَمَ أنهُ مِنْ شِیعَتِنَا وَ هوَ مُتَمَسِّک بِعُرْوَه غَیْرِنَا))(۲۴)؟!

نه! نه!… این مفاهیم و اصطلاحات بیگانه با روح حقایق قرآنی، وغیر موصل به حقیقت (ـ ابن سینا)، وعقلی ـ اوهامی (ـ خواجه نصیر طوسی)، و خطا بردار (میرفندرسکی)، و مأخوذ از کتاب هایی که بویی از آنچه در قرآن است در آنها نیست (ـ امام خمینی)… حکمت خالص اسلامی نیست، تا از حیّز (نقد) و (تردید)، به دور باشد، بلکه به تعبیر آیت الله العظمی سید محمد هادی میلانی (م:۱۳۵۹ ق ـ فقیه و فلسفه شناس بزرگ)، که خود از ایشان شنیدم( در پاسخ این سؤال: نظرتان درباره ی فلسفه چیست؟): (صناعات است…)!!

پس… نباید این مفاهیم را، (حکمت اسلامی) نامید، اگر چه مانعی ندارد که در حوزه ی تاریخ و تمدن اسلامی (تمدنی که اساس آن به دست خلفای اموی و عباسی ـ برای حفظ قدرت ـ پی ریزی شد، نه به دست ائمه ی طاهرین(علیهم السلام) برای نشر حکمت و عدالت، و نه در حوزه ی حقیقت شناسی قرآنی، و نه در قلمرو اعتقادات حقّه ی دینی… و نه در قلمرو شناخت های راستین)، این مجموعه را، (فلسفه ی اسلامی) بنامیم، و از نظر علمی، لازم النقد به شمار آوریم، یعنی: فلسفه ای ذهن گرا و مفهومی، که از دوران کهن، از دنیاهای ناآگاه از حقایق وحیانی و تعالیم اوصیایی به دست آمده، و به دست متفکران اسلامی (بدون رجوع ساختاری در این مسائل به قرآن کریم و تعالیم نبوی و معالم اوصیایی)، تحریر یافته است، چنانکه ـ از جمله ـ پروفسور فلاطوری، سیّد جلال الدین آشتیانی و دکتر مهدی حائری یزدی به آن تصریح کرده اند.

باری، فلسفه ی عرفانی، یا عرفان فلسفی بیان صدرائی (به خصوص مسئله ی وحدت وجود)، از زمان خود ایشان مورد رد و انکار قرار گرفت:

ـ از سوی داماد ایشان: فیض کاشانی،

 

ـ ازسوی داماد دیگر ایشان: ملّا عبدالرّزّاق لاهیجی (صاحب شوارق)،

 

ـ از سوی جناب ملّا ابراهیم بن ملّا صدرای شیرازی (فرزند عالم و فاضل و مفسّر صدرالمتألهین)… به جز بزرگان دیگر، مانند ملّا رجبعلی تبریزی… و کسانی که پس از ایشان آمده اند و گرایش های مشائی داشته اند، مانند میرزای جلوه، و آقا بزرگ حکیم شهیدی مشهدی… و فهرست نقدهایی که (به صورت رساله و مقاله ی مستقل)، بر افکار و عقاید جناب ملّا صدرا نوشته شده است، خود کتابی مستقل می شود(۲۵) ، به جز آنچه در کتب کلامی (کفایه الموحّدین ـ نمونه )، و کتب فلسفی (شرح بر شرح منظومه ی سبزواری، از شیخ محمد تقی آملی ـ نمونه)، در نقد آراء این عارف فلسفی نوشته اند.

 

در اینجاـ بحق ـ گله گزاری می کنم، از عالمان و فاضلانی که درباره ی (مکتب تفکیک) چیزی می نویسند، که: چرا و چگونه به این همه آیات و احادیثی که ذکر می کنیم، و مورد استناد قرار می دهیم، توجّه نمی کنند؟ این عدم توجّه از چه سبب ممکن است باشد؟ اگر از نظر دلات آیات، مثلاً: آیه ی مبارکه ی سوره ی (بقره):

((… وَ اذْکُروا نعْمَتَ اللهِ عَلَیْکُمْ وَ ما أَنزلَ عَلَیْکُمْ منَ الْکِتابِ وَ الْحِکْمَه …))(۲۶)

 

نقدی بر استدلال ما دارند، یعنی نقد دلالی، بیان کنند؟ اگربه آن همه احادیث،

 

مانند: ((لافاقه بعدالقرآن)) و ((یاکمیل! لا تأخذ الا عنّا، تکّن منّا))، یا احادیثی به این مضمون: ((من طلب الهدایه فی غیرالقرآن، أضلّه الله))، نقدی سندی، یا دلالی دارند، مطرح فرمایند؟

 

آنچه در کتاب های فلسفه ی ما آمده است، (حکمت دینی قرآنی اسلامی)، و (خیر کثیر) مذکور در قرآن کریم نیست، اگر چه ـ چنانکه اشارهای گذشت ـ (فلسفه ی تمدنی خلافت اسلامی) باشد، زیرا در دامن خلافت و بیت الحکمه های عباسی و برمکی(۲۷) ، و با هزینه گزاری های خلفای دشمن اهل بیت(علیهم السلام) … و به دست یهودیان، مسیحیان و ستاره پرستان حَرّانی و زنادقه ی آن عصرها و شعوبیّه ی اول و… وارد اسلام شده است.(۲۸) و البته چنین فلسفه ای نیازمند نقدها و بازشناخت اساسی، و تحلیل های اجتهادی است.

 

استاد متبحّر در فلسفه و عرفان و نجوم و ریاضیات اسلامی، استاد جلال الدین همائی (م:۱۳۵۹ش) می گوید:

جمعی از دانشمندان شیعی امامی هم ـ از قرن هفتم به بعد ـ در همان منظور(سازگاری دادن میان دین و فلسفه)، تلاش کردند، اما غالب آن است که دین وفلسفه هر دو را از محور اصلی خود خارج می سازند، تا ما بین آنها سازگاری و هماهنگی داده باشند…

 

دین و فلسفه هر کدام مجری و مبنای جداگانه دارند، فلسفه زاییده ی عقل بشری است، اما مذهب مولود وحی و الهام آسمانی…(۲۹)

استاد جلال الدین همائی،(۳۰) ورود عرفان را به میان مسلمین، سخت با تردید تلقی می کند، و آن را امری مرموز می داند:

… چیزی که دست رشتِ ایرانیان از کار درآمد [عرفان]، اگر بتوانیم تار و پودش را ازهم باز، و معلوم کنیم که هر رشته از کدام (کارگاه) بیرون آمده، و چه دستی در آن اثر کرده است، نکته ها و (اسرار عجیب) ـ که اکنون در پرده است ـ بر ما کشف خواهد شد.

متأسفانه، هنوز چنانکه باید در این موضوع [اسرار وارد کردن عرفان، به حوزه ی اسلام و ایران و مسلمین]، تحقیق و وارسی نشده،(۳۱) و این رشته همچنان سربگُم و نا معلوم باقی مانده است.(۳۲)

 

جناب ملاصدرا، در جلد نهم اسفار، حدود ۱۷ مسئله ی مهم، از مسائل فلسفه ی خویش را بیان می کند، و در پایان به این مضمون می فرماید:

(اینها حقایقی است کشفی که باید؛ با ریاضات و خلوات به دست آید، نه با معالجه ی امراض، و تأمل در تهیه ی دارو برای بیمار، و ضماد برای مجروح، و فقط رجال الهی به آنها می رسند…).(۳۳)

 

و چیزی که بسیار مایه ی تأسف است این که ایشان، در این مقام، شیخ الرئیس را، دارای لغزش های عقلی و کوتاهی های شناختی می خواند،(۳۴) و ارسطوی یونانی را، (صاحب قرب و منزلت عندالله)، و از (اولیاء کاملین) می شمارد.(۳۵)

 

راستی، این برخورد، از جانب صدرالمتألهین رحمه الله بسیار بسیار مایه ی درد و دریغ و تأسف و گله مندی نیست!! چطور فیلسوف مسلمان شیعی، که در آفاق قرآن کریم پرورش یافته است، ناقص در عقلیّات تألّهی است، و ارسطوی یونانی ـ که به معابد آتن می رفته است و… صاحب قرب و منزلت عندالله و از (اولیاء کاملین) است؟ نقل کردیم از پروفسور فلاطوری، که جناب ارسطو، از اصل، به مسائل الهی توحیدی به مفهوم دینی آن توجّهی نداشته است. و امام خمینی می فرماید، در کتاب های فلاسفه ی یونان بویی از آنچه در قرآن آمده است نیست.

 

پس جناب ارسطو از کجا به (کمال قرب) رسید، و در رده ی (اولیاء کاملین) درآمد؟ مگر امام خمینی نمی فرماید: (اگر قرآن نازل نشده بود، باب معرفه الله بسته بود الی الابد)؟ پس جناب ارسطو چگونه از (باب مسدود) و (در بسته) وارد شده است؟!؟!

آیا برای یک متألّه شیعی امامی، قابل قبول است که کسی از غیر طریق معصوم (علیه السلام) ، به مقام (اولیاء کاملین) برسد؟ پس (بنا عرف الله) چیست؟!؟؟!

 

معروف است که شیخ الرئیس ابن سینا، هر روز صبح مقداری قرآن می خوانده است. همین امر، او را از سطح امثال ارسطو، تا عرش بالا می برد.

 

فاضلی معتقد، و اندکی آشنا به معارف قرآنی و علوم محمدی و اوصیائی می گفت، همین که ابن سینا، قرآن کریم را باز می کرده و در آن می نگریسته و می بسته است، او را از امثال ارسطوی یونانیِ قبل قرآنی، از زمین تا ماورای کهکشان ها بالا می برد، و ممتاز و غیر قابل مقایسه می سازد…

 

پس می نگرید که با این همه غوغا و درگیری، و قضاوت امثال صدرالمتألّهین درباره ی ارسطو و ابن سینا، و قضاوت تاریخی ابن سینا درباره ی نظریه ی (اتّحاد عاقل و معقول)، و ۸۰۰ سال دم از (اصالت ماهیت) زدن، و اکنون ۳۵۰ سال آن را باطل و (اصالت وجود) را حق دانستن و…و… هر انسان فاضل و مسلمان و عاقلی را به خوبی قانع می کند، که این فلسفه ی موجود در کتب فلسفی، بحق و بصدق، (حکمت اسلامی) و (خیر کثیرقرآنی) و (حکمت منزله ی الهی)، و (علم محمدی)نیست، یعنی آنچه که بطبع، باید از قرآن کریم و تعالیم محمدی و اوصیائی اخذ شده باشد.

 

آری، این فلسفه ی موجود، چگونه حکمت قرآنی اسلامی است که:

ـ از حوزه ی حضرت امام جعفرصادق(علیه السلام) ، نقد و رد نویسی بر آن آغاز شده است (الرّدّ علی أرسطاطا لیس فی التّوحید= هشام بن حکم بغدادی)؟

 

ـ این…، (حکمت اسلامی) است، که بزرگترین تربیت شده در مذهب تشیع، در محضر امام ابوالحسن علی بن موسی الرضا(علیه السلام)، و امام جواد الائمه(علیه السلام)، سیّد الطّایفه (به تعبیر علمای تراجم و رجال)، فضل بن شاذان نیشابوری، بر آن رد می نویسد(الرّدّ علی الفلاسفه)؟!

 

ـ این… (حکمت اسلامی) است، که رکن عظیم تشیع، صاحب توقیع(الاخ السّدید، و الولیّ الرّشید)، شیخ مفید، بر آن رد می نویسد: (الرّدّ علی الفیلسوف…)؟!

 

ـ این… (حکمت اسلامی) است که ابن سینا می گوید:(بشر نمی تواند از راه فلسفه به حقایق اشیاء دست یابد… و ما برای اشیاء به حدّ تام دسترسی نداریم)؟

 

ـ این…(حکمت اسلامی) است که شیخ اشراق سهروردی می گوید: (درفلسفه به چیزی بیشتر از تعریفات (مفاهیم) دست نمی یابیم)؟!

 

ـ این…(حکمت اسلامی) است که خواجه نصیرالدین طوسی می گوید: (مطالبی عقلی ـ اوهامی است، و همیشه ی روزگار مورد اختلاف بوده و هست)؟

 

ـ این… حکمت اسلامی است که شخصیت عظمی در تألّه قرآنی و معارف گوناگون شیعی، شهید ثانی از آن به: (مزخرفاتُ الفلاسفه) تعبیر می کند؟!

 

ـ این… حکمت اسلامی است، که فیلسوفی چونان ملّا اسماعیل خواجوئی می گوید: (قواعد فلسفه، نظریاتی است غیر برهانی، و وهمی…)؟!

 

ـ این… حکمت اسلامی است که آقا باقر بهبهانی، کوبنده ی اخباریّین و مجدّد مذهب می گوید: (شبهه درباره ی فاعل مختار بودن خداوند متعال از فلاسفه است، و تعالی الله عن ذلک علوّاً کبیراً)؟!

 

ـ این… حکمت اسلامی است که آقا علی حکیم، آن مفاهیم را (ریسمان بازی های ملّائی) می خواند؟!

 

ـ این… حکمت اسلامی است که وقتی آقا بزرگ حکیم، سخنان میرزای اصفهانی را، در ردّ و نقض آن مطالب می شنود می گوید: (عجب مطالب عرشی، بروید به درس ایشان و بیایید به من هم بگویید، تا حالا چنین مطالبی از کسی نشنیده بودیم)(۳۶) .

 

ـ این… حکمت اسلامی است، که آیت الله العظمی بروجردی می فرموده اند: اصطلاحات فلسفه را به کار نبرید، تا اصطلاح زده و مفهم گرا نشوید!!

 

ـ این… حکمت اسلامی است، که علّامه طباطبایی می فرماید:

جمع کردن میان قرآن و فلسفه و عرفان، محال است، در حدّ محالات ابدی، مانند تغییر زوایای مثلّث، و علاج مرگ؟!

 

ـ و این… حکمت اسلامی است که خود جناب صدرالمتألّهین ـ در جملاتی خبری نه شرطی ـ چنین می فرماید:

یقول هذا العبدُ الذَّلیل، إنی أستعیذُ باللهِ ربّی الجلیل، فی:

ـ جمیع أقوالی،

ـ و أفعالی، 

ـ و معتَقَدَاتی،

ـ و مصنّفاتی، 

مِن:

کلِّ ما یَقدَحُ فی صِحَّهِ متابعه الشریعه، الّتی أتانا بِها سیّد المرسَلین، و خاتمُ النّبیین ـ علیه و آله أفضل صلواتِ المصلّین ـ

ـ أو یُشعربوهنٍ بالعزیمهِ فی الدّین، 

ـ أو ضعف فی التمسّک بالحبلِ المتین،

لأنّی أعلمُ یقیناً، أنه لا یُمکِنُ لأحد أن یعبُدَالله ـ کما هو أهله و مستحقّه ـ الأ بتوسّط مَن لَهُ الإسمُ الاعظم، و هو الأنسانُ الکامِلُ المکمّل، خلیفهُ الله بالخلافه الکبری…(۳۷)

 

از ترجمه می گذریم…

و این… حکمت اسلامی است که پروفسور عبدالجواد فلاطوری (کسی که پس از تبحّر در فلسفه ی اسلامی به آلمان رفت و ۳۰ سال در آنجا ماند، و از فلسفه های غرب اطلاع یافت) می گوید: (پایه هایی که اساس فلسفه ی صدرالمتألّهین بر آن بوده است، الآن فرو ریخته است).

 

در این پایان، دو حدیث تقدیم خوانندگان می کنیم، از اسرار احادیث:

 

 

حدیث اول

 

((مرّ علی بن أبی طالب علیه السلام بملأ فیهم سلمان، فقال لهم سلمان: قوموا فخذوا بحجزه هذا، والله لا یخبرکم، بسرّ نبیکم صلی الله علیه وآله أحد غیره))(۳۸)

ـ علی(علیه السلام) بر جماعتی گذشت که سلمان در میان آنان نشسته بود، سلمان تا علی(علیه السلام) را دید، به آن جماعت گفت: برخیزید، و چنگ در دامن این مرد بزنید، به خدا قسم، اسرار پیامبر شما را احدی جز او، به شما نخواهد گفت.

 

این خصوصیت در ائمّه ی دیگر نیز هست، یعنی اسرار محمدی را، در حکمت و تربیت و عبادت و سیاست و عدالت، تنها علی و اولاد علی(علیه السلام) می دانند، و می توانند به امت برسانند… پس، دیگر به کجا می رویم، و به چه کسانی از شرق و غرب و قدیم و جدید رو می آوریم؟ آیا برای رشد متعالی انسان، و جامعه های انسانی در همه ی ابعاد رشد و تعالی، تعلیماتی بهتر، کامل تر و تأثیر گذارتر از تعالیم محمد و آل محمد(علیهم السلام) سراغ داریم، و پیدا کرده ایم؟

 

خوب است در اینجا، برای بیداری اذهان (اگر بیداریی حاصل شود، و به علوم اوصیایی ـ فارغ و بی نیاز از فلسفه های ناقص بشری)، از شرقی و غربی ـ گرایشی نشان داده شود)، چند باب را، که جناب شیخ حرّ عاملی، در کتاب الفصول المهمّه فی اصول الأئمّه(علیهم السلام) آورده و احادیثی هم ذکر کرده است بیاوریم:

۱ـ باب عدم جواز العمل فی الاعتقادات، بالظُّنون و الأهواء، و العقول الناقصه -» در عقاید جایز نیست به ظن و گمان و هواهای شناختی، و عقل های ناقص، اعتماد شود.

 

۲ـ باب عدم جواز التقلید فی شیءٍ من الاعتقادات، و أخذها عن غیر النبیِّ و الأئمَّه الهُداه(علیهم السلام) -» جایز نیست هیچ یک از عقاید را با تقلید پذیرفت؛ چنانکه جایز نیست از غیر پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) و ائمه ی طاهرین(علیهم السلام) فرا گرفت.

 

۳ـ باب أن الائمه(علیهم السلام) یعلمون جمیع تفسیرالقرآن، و تأویله، و ناسخه، و منسوخه، و محکمه، و متشابهه، و نحوها… -» أئمه طاهرین(علیهم السلام) تفسیر همه ی قرآن را، و تأویل قرآن، و ناسخ قرآن و منسوخ قرآن، و محکم قرآن، و متشابه قرآن و… همه را می دانند.

 

۴ـ باب أنه لا یعرف تفسیرالقرآن، اِلا الأئمَّه(علیهم السلام) -» جز ائمه ی معصومین(علیهم السلام) ، احدی تفسیر قرآن را نمی داند.

 

و این است معنای اعتقاد داشتن به (ثقلین)، که اصحاب تفکیک بر آن تأکید می ورزند، و به چیزی دیگرـ در مورد دین محمدی و قرآن الهی است ـ بها نمی دهند… در (حدیث ثقلین) ـ که ده ها برابر حدّ تواترـ از طریق سنّی و شیعه ـ سند دارد، به زبان پیامبر اکرم(صلی الله علیه و آله و سلم) ، قرآن کریم، (ثقل اکبر)، و ائمه ی طاهرین(علیهم السلام) ، (ثقل اصغر) خوانده شده اند… و آیا عقل حکم نمی کند که ثقل اکبر، باید به وسیله ی ثقل اصغر، تفسیر شود؟!

 

اینکه علمای تفکیک، از جمله، آیت الله میرزا جواد آقا تهرانی، در تفسیر مصباح الهدی، به نقل مطالب اختلافی فلسفه (اصالت ماهیت، اصالت وجود، اصالت هردو، و…) نمی پردازد، نقطه ی مثبت و کمال است برای اینگونه تفاسیر، زیرا درغیر این صورت، یعنی با وارد کردن مطالب و مفاهیم و مصطلحات فلسفی، در حوزه ی تفسیر، قرآن، فلسفی تفسیر می شود، چه مفسّر بخواهد، چه نخواهد. و این، به معنای ابطال علم قرآنی و حقایق محمدی است.

 

علامه ی طباطبایی می گویند: (از این که در تفسیر، مطالب فلسفی را وارد کنم. اجتناب ورزیدم). دقت کنید، تعبیر (اجتناب)، جالب توجه است، زیرا در عرف می گویند، اجتناب ازگناه کردم….

و اگر باید از وارد کردن مطالب فلسفه در تفسیر قرآن اجتناب کرد، آوردن این مطالب، و پر کردن تفسیر کتاب خدا از این مفاهیم بی سر انجام و همیشه مورد اختلاف (خواجه نصیر طوسی)، چه ضرورت دارد؟

 

آیا، بر جلال وحی می افزاید؟

 

و به گفته ی پروفسور فلاطوری، که جامع فلسفه ی شرق و غرب بود:

 

آیا اصلاً مایه ی خجالت نیست، که ما بیاییم استحکام قرآن را با استناد به اقوال فیلسوفان تأیید کنیم(۳۹).

 

 

 

حدیث دوم

 

((یا کمیل! إنّما هی نبوّه، و رسالهٌ، و إمامه. و لیس بعد ذلک ألا مُوالین متّبعین؛ أو عامهین مبتَدِعین!! انما یتقبّلُ الله من المتّقین))(۴۰)

 

ـ ای کمیل! برای رسیدن به هدایت (در شناخت و اقدام)، فقط سه راه وجود دارد:

۱ـ راه پیامبران(علیهم السلام) .

۲ـ راه رسولان(علیهم السلام) .

۳ـ راه امامان(علیهم السلام).

 

و دیگر چیزی نیست مگر پیروانی علاقه مند، یا در خود سرگردان هایی بدعت گذار.

آری، از متن راه ثَقَلین (قرآن و اهل بیت(علیهم السلام) ) که گذشت، چیزی نیست، جز در خود سرگردانی، و بدعت پراکنی…

 

افسوس که تعالیم آل محمد(علیهم السلام)، از خودشان مظلوم ترند!!. اینگونه احادیث، مغفول است. از (فقه) که گذشت، کمتر به احادیث به چشم علمی نگریسته می شود. و چه جوابی خواهیم داشت در روزی که ((ثم لتسئلن یومئذ عن النعیم))(۴۱)

 

و شیخ طبرسی می گوید: امام صادق(علیه السلام)، در شرح آیه فرمود: ((نحن أهل البیت النّعیم…))(۴۲) . ((ما کتبنها علیهم إلا ابتغاء رضوان الله…)).(۴۳)

 

الحمدلله الذی هَدانا لِهذا، و ما کُنّا لِنَهتدی لَولا أن هَدانَا الله…

 

اللّهُمَ ـ ربَّناـ إنَّک تَعلمَ أنّا لانَکتُب ما نکتب، و لا نَقولُ ما نَقول، إلا لِتَیسیرِ الوصول، إلی حقائق الأصول، و فِطریّات المعقول، سیراً وراءَ «دفائنِ العقول»، بقُلوبٍ ـ ان شاءَ الله تعالی ـ مفتوحهِ القُفول… فَتَفَضَّل علینا بالقبول! إنَّک خیرُ مرجوّ و مأمول.

 

والسلام علی مَن یَخدِم الحقّ لِذاتِ الحقّ، و یَدعو إلی التّوحیدِ القرآنی و العدل المطلق…

 

 

قم ـ زمستان ۱۳۸۸ (۱۴۳۱ق)

 

 

 

 

——————————

پی نوشت ها:

 

۱-آیت الله شیخ جعفر سبحانی

۲- فصلنامه نورالصادق

۳-که با روشنی تام و تمام، در آغاز کتاب (اسفار)، بدان تصریح شده است.
۴-دقّت شود، «اما مبدأشان غیردینی بوده…». و اکنون برگردید و در سخنان شیخ اعظم انصاری تأمل کنید!!

۵-این مرد بزرگ، با همه ی تبحّر در فلسفه ی اسلامی و فلسفه های غربی، چگونه با تأسف از سیطرهی منطق یونانی، بر اذهان برخی از مسلمین یاد می کند: «در کتابهای ما، آن [منطق] را، میزان یافتن حقیقت تلقی کرده اند؟!». اینها را باید به طلاب مستعدّ فلسفه آموخت، نه که همواره مرعوبشان کرد، و مقلّدشان ساخت!…

۶-توجه کنید، جدایی «حقیقت الهی»، از «حقیقت فلسفی»

۷-«در کتاب های آنان بویی از آن چه در قرآن است، نیست» ـ امام خمینی. 

۸-از جمله: ابوسعید سیرافی، که رد بر منطق نوشت

۹- Asoligia
۱۰-این سخن پروفسور فلاطوری، اشاره به این است که درباره ی فلسفه و تاریخ تحلیلی آن، کارهایی بسیار لازم است که بر جای مانده است. مقایسه کنید با آنچه ما در کتاب «مکتب تفکیک» مطرح کرده ایم، یعنی ضرورت و اهمیّت تحقیق درباره ی «سیر مسائل فلسفی» نیز نظر شهید مطهّری در این باره ، «مجموعه ی آثار»،ص ۵، نیز «الهیات الهی…» (نظرها)، ص ۶۵۹ ـ ۶۶۰
۱۱-در تعبیر دقّت شود. چرا باید فلسفه ی «وهمی ـ عقلی » و «همیشه اختلافی»، که بویی از آنچه در قرآن کریم است در آن نیست، این طور درخشندگی پیدا کند؟ دلیل این چگونگی چیست؟ آیا تأمل نمی کنید؟
۱۲ـ Hellenic
۱۳-آفرین بر این صراحت! پس اگر «تمام شدن مطالب بر وجه یونانی» است، و همتراز با مطالبی است که «بویی از آنچه در قرآن است در آنها نیست»… کو و کجاست «وجه قرآنی»، و چگونه این مطلب، «حکمت اسلامی» است؟ کجا تمام شدن «مسائل بر وجه قرآنی» و کجا:«یا کمیل لاتأخذ إلا عنّا تکن منّا»؟! و کجا: «لاتطلبوا الهدی فی غیره فتضلّوا»؟! و کو… و کجا…؟!
۱۴-فصلت :۵۳
۱۵-استشهاد جنبه ی فرعی و تبعی دارد، و استدلال، جنبهی اصلی، آنچه در یک مکتب، بدان استدلال میشود، دلیل بر اصالت داشتن آن چیز است در آن مکتب. و استشهاد پس از استدلال در مرتبه ی فرع و دوم قرار می گیرد، و به هیچ روی به ذاتیات آن مکتب مربوط نمی شود.
۱۶-«آفاق فلسفه از عقل تا حکمت احکام»( گفت و گوهایی با دکتر مهدی حائری یزدی)، به کوشش مسعود رضوی، انتشارات فرزان، تهران (۱۳۷۹ش). مطالب دیگری در دنباله ی این سؤال و جواب ها آمده است، ملاحظه شود.
۱۷-اصول کافی، ج۱،ص۳۹۹
۱۸-اشارات
۱۹-چنانکه ملا عبدالرزاق لاهیجی (صاحب «شوارق») نیز آن را رد می کند… نیز علامه سمنانی آن را با بیانی قوی رد کرده اند؛ علامه شیخ محمد صالح مازندرانی حائری سمنانی (م:۱۳۵۰ش)، از علمای بزرگ اسلام، و از مفاخر تشیع، و صاحب ۳۰۰ تألیف
۲۰-شرح اشارات، نمط هفتم
۲۱-در پیش گذشت که از جملهی ناقدان سرسخت جناب صدرالمتألهین، امام خمینی بودند
۲۲-الهیات الهی …(نظرها)، ص۷۳۰ ـ ۷۳۹
۲۳-وسائل الشیعه، ۳۰/۲۷
۲۴-وسائل الشیعه، ۱۱۷/۲۷
۲۵-از جمله : مقاله ی «خرده گیران بر حکمت متعالیه»، نیز مقاله ی «انتقاد بر ملاصدرا در عصر ما»…
۲۶-بقره:۲۳۱
۲۷-رجوع شود به کتاب تحقیقی «عصرالمأمون» ـ از دکتر فرید الرّفاعی 
۲۸-رجوع شود به «تاریخ علوم عقلی در تمدن اسلامی» ـ از دکتر ذبیح الله صفا؛ «انتقال علوم یونانی به عالم اسلامی » ـ از دلیسی اولیری، ترجمه استاد احمد آرام
۲۹-جاویدان خرد، سال سوم، شماره ی اول، ص۲
۳۰-از افتخاراتی که استاد سیّد جلال الدین آشتیانی به آن می نازد، نامه ای است که استاد همائی برای ایشان نوشته اند، رجوع شود به مجله ی «کیهان فرهنگی» ـ شماره ی ویژه ی استاد آشتیانی
۳۱-مانند بسیاری موضوعات دیگر… رجوع کنید به ۹۰۰، مسئله با تصنیف و تنظیمی ابتکاری و نو، در کتاب «مکتب تفکیک»، که اینجانب، تحقیق علمی درباره ی آنها را، عامل حیات مجدّد تفکّر اسلامی در جهان دانسته ام
۳۲-غزالی نامه، ص۱۱۱ ـ ۱۱۲ (چاپ دوم)
۳۳-اسفار،ص ۱۱۸ ـ ۱۱۹
۳۴-همان، ج۹، ص۱۱۹
۳۵-همان، ج۹، ص ۱۰۹
۳۶-الهیات الهی…،(نظرها)، ص۵۸۷٫ مدارک محکم آنچه از نظرها و اقوال نقل کردیم و نقل می کنیم، در کتاب الهیات الهی و الهیات بشری (نظرها) آمده است.
۳۷-الحکمه العرشیه، ص۱۰۱ چاپ بیروت، مؤسسه التاریخ العربی (۱۴۲۰ق)
۳۸-بشاره المصطفی لشیعه المرتضی، ص۱۹۹، تحقیق جواد قیومی اصفهانی، چاپ جامعه ی مدرسین قم (۱۴۲۵ق)
۳۹-الهیات الهی و الهیات بشری (نظرها)،ص ۸۴۱
۴۰-تحف العقول، ص۱۲۲ (وصیت چهلم، از چهل و شش وصیت و سفارش به کمیل بن زید نخعی)
۴۱-سوره ی تکاثر، آیه ی ۸
۴۲-مجمع البیان، ج ۱،ص۵۳۵
۴۳-سوره ی حدید، آیه ۲۷

منبع: http://abdeac.blogfa.com/post/14

خبرنامه آرمان مهدویت

۲ نظر

  1. متشکرم ازاینکه باعث شدین سطح آگاهی من بالاتر برود

جوابی بنویسید

ایمیل شما نشر نخواهد شد.خانه های ضروری نشانه گذاری شده است. *

*